11.03.2017

رشاد وسا

یخها آب  میشود

 یاد آوری      

سالهای ۳۷  و ۳۸ شمسی بود. تازه ازمکتب حبیبیه فارغ شده بودم. درخصتی های زمستانی نخستین داستان خود را به نام یخها آب میشود  نوشته بودم که درهمان سال در روز نامهٔ انیس نشر شد. آن داستان در سال۱۳۵۳ با شش داستان دیگر در کتابکی به نام فریاد از سکوت دوباره نشر شد.

درچهل سالی که گذشت غیر از یک نوشتهٔ خصمانه  کسی دربارهٔ آن داستان ننوشت .همچنان د رکتاب هایی که در این زمینه نوشته شده است از فریاد ازسکوت  یاد نکرده اند.    

کتاب فریاد از سکوت برای نخستین بار داستان نویسی مدرن و عصری را معرفی میکند که با گذشتهٔ داستان نویسی تفاوت آشکار دارد. حلقهٔ زنجیریست که کهنه و نو را وصل میکند.   در کتاب هایی که نوشته شده این حلقهٔ  وصل گم شده است یک پژوهشگر آگاه و متخصص میتواند آن را ارزیابی نماید و این حلقهٔ گم شده را در زنجیره تاریخ در جایش بگذارد. تا همین اواخر خیال نداشتم که این چیزها را بنویسم . یک دوست عزیز برایم گفت: برعمرها اعتبار نیست؛ بعد از تو دیگری در فکر کتاب تو نخواهد شد و از یادها خواهد رفت. به خاطر جامعه و مردم آن را دوباره بنویس. کوشش میکنم یگان یگان داستان را در سایت خود به نام من غمین که نام مجموعهٔ سروده هایم نیز میباشد جهت قضاوت خواننده گان عزیز بگذارم.

با درود رشاد وسا

یخها آب  میشود

 

تاریکی شامگاهان شهر را فراگرفته و دانه های باران به آهستگی بر روی گل ولای کوچه میریزد و لالا با حالت حزن آوری در میان کوچه پیش میرود.

زمستان به آخر رسیده و در حالی که از در و دیوار سردی و رطوبت برمیخیزد ، از هشت روز به این سو پی در پی باران میبارد و این وضع کسل کننده است. زنها از صبح تا شام با همه کس عربده سر میدهند. بچه های ولگرد در هوای مرطوب و بارانی ماه باشی بازی میکنند . آنها با پاهای برهنه و یخن های کنده کوچه ها و پس کوچه ها را پشت سرمیگذارند و گاهگاه فریاد میزنند ماه باشی ماه باشی. لالا در میان تاریکی پیش میرفت و به این عوارض جوی توجهی نداشت. قلبش را اندوهای بی پایان میفشرد. در خانه اش زنی مریض بسر میبرد و آن زن مادرش میشد . شاید او میمرد.

دکانهای محقر کوچه یکی پس از دیگربسته میشدند در سراسر کوچه تنها یک چراغ کم نور در میان مه و غبار و ریزش باران بل بل میکرد که در پرتو آن ساحهٔ کوچکی در پای چراغ به مشکل روشن میشد. لالا به تندی به سوی خانه میرفت. پایش لغزید و در یکی از دندابها سخت به زمین خورد. نالهٔ کرد و از زمین برخاست. و به راه افتاد. وضع گل آلودش در آن تاریکی غم انگیز صحنهٔ ادبارو فلاکت را تکمیل مینمود. و از داخل بوتهای فرسوده اش جرق جرق دلخراش آب بگوش میرسید که با ان صحنهٔ فلاکتبار همخوانی حیرت انگیزی داشت.  لالا زن نداشت. اگرچه جوان نبود به حساب پیرها هم نمیرفت. اما او مادر خود را دوست داشت مانند دیگران شاید کمی هم بیشتر. لالا گذشته از مادر خود هیچ زنی دیگر را دوست نداشت. اما کسی چه میداند و این را هم کسی نمیداند که آیا زنی دیگر غیر از مادرش خاطرخواه او بود یا نه.

مسکن لالا در آغوش همین کوچه های تنگ و تاریک قرار داشت و عبارت از یک اطاق منحصر بفرد در طبقهٔ دوم یک  ساختمان کهنه بود که یک در و یک دریچه داشت. طبقهٔ زیرین آن تحویلخانهٔ بود که به مالک تعلق داشت. لالا این خانه را به پول ناچیزی که نیمی از معاش ماهیانه اش را میساخت به کرایه گرفته بود .آفتاب هرگز در آن نمی تابید. لالا از آخرین پیچ کوچه گذشت. نور کم رنگی از درون خانه دریچه را روشن کرده بود. دانه های باران بر روی شیشه های شکسته می افتاد و از میان کاغذ پاره های مرطوب آن قطرات باران به صورت رشته های باریک به درون خانه نفوذ میکرد. لالا نگاه اندوه باری به دریچه افگند و دلش سخت تپیدن گرفت.  لباسهایش سر تا پا تر و گل آلود بود و در حالی که قطرات درشت باران دستانش را میشست، در را کوبید. آواز گام های کوچک و آهسته به گوشش رسید و هر قدر این آواز نزدیکتر میشد قلبش بیشتر و بدتر میتپید. یک کودک زکام رسیده و لاغراندام در را گشود و در حالی که به شدت سرفه میکرد سلام داد. لالا از او پرسید

-  بوبو چطور است 

-   خوبس لالا جان

پسرک از پشت  سر لالا زینه ها را طی کرد. در قسمت بالایی خانه پیرزنی در زیر لحاف نازک و پاره پاره رو به دیوار خوابیده بود. حصهٔ زیاد خانه فرش نداشت. در یک کنج  خانه نزدیک دروازه دو سه دانه دیگ و کاسه مسی و حلبی که از ماه ها به این طرف بروی آن گرد و خاک نشسته بود قرارداشت. در اطاق که سردی در آن حکم فرما بود بوی ناخوش آیندی بمشام میرسید. لالا در حالی که  لباسهای نمناک خود را از تن میکشید، آهسته پرسید:

-       چاشت چیزی خوردید؟

طفلک که با وضع رقت آوری از سردی میلرزید جواب داد:

-       بوبو جانم خواب بود و من چیزی نخورده ام.

 لالا نزدیک بستر مادرش رفت و لحاف را به آهستگی از روی مادرش بلند کرد. قلبش همچنان میتپید . سر پیر زن  بسوی دیوار به طرف  دست چپش غلتیده بود. مایع زرد رنگی که از گوشه دهانش به شکل نخ باریکی تراوش کرده بود بر روی بالشت دیده میشد. رنگ پریده اش انسان را بوحشت می انداخت. کسی نمیدانست او در چه موقعی از جهان ما رفته است. لالا بر چهرهٔ استخوانی و رنگ پریده و موهای سپید پیرزن نگریست و اشکی از چشمانش سرازیر گردید. پسرک به سیمای لالا چشم دوخته بود و با صدای حزینی از او پرسید:

 -  بوبو جان چطور است لالا؟

-   آرام بخواب رفته است .

- چرا گریه میکنی؟   

- گریه نمی کنم . کمی خنک خوردیم.

- چرا او اینطوراست؟

- خوب میشود.

لالاپسرک را گفت:

-  برو بخواب

- میخوابم

این کودک که پدر و مادر خود را در شیرخوارگی از دست داده بود درین خانواده سه نفری بسر میبرد و آنشب در آن محوطهٔ که مرگ و سردی آنرا فراگرفته بود،‌ در گوشهٔ بخواب رفت.

فردا هنگامی که ریگهای نمناک و باران خورده را بر گور آن زن هموار میکردند نسیم خوش آیند بهاری به آهستگی میوزید و آفتاب گرمی دلپذیر داشت. خرک های کوهی در سوراخهای خود به جنبش آمده بودند. نزدیک شام لالا به طرف خانه میرفت . یخهای زمستانی در زیرپاهایش میشکستند . یکبار به بالا نگاه کرد و دسته بزرگ پرندگان کوچی را دید که که بشکل زنجیر و مانند سر نیزه بسوی شمال پروازمیکردند. آفتاب نشسته بود اما افق ارغوانی رنگ مغرب بسیار شفاف و درخشان بود. تنهایی او را رنج میداد.

رشاد وسا

کابل سال ۱۳۳۸