وکیل سوله مل شینواری

چهره ها و نگرانی ها


اینکه خداوند (ج) چه گونه او را مورد نوازش خود قرار داده بود، حکایت درازی است؛ اما عالیجناب در سرخی و سفیدیی که غرق بود، همه را شگفت زده و حیران ساخته بود. نه حسابی برای پول هایش بود و نه هم برای موترها، کاخ هایش. حساب و کتاب های دیگرش.... کاخی که در این روزها او در آن اقامت داشت و پوره دو هفتۀ قبل آن را خریده بود، در خواب هم گاهی ندیده بود و نه هم گاهی چنین تصوری در ذهنش راه یافته بود که روزی با نعمت های فراوانی صاحب چنین کاخی شود.
او اکنون جلو خود را نمی دید نه هم کسی به نظرش می آمد. او اگر شاه نبود، از شاه کم هم نبود. شاه بزرگی نظر به قانون نمی توانست کسی را بدون موجب زندانی ساخته و یا هم بکشد، اما انجام بی چون و چرای این همه امور از عهدۀ این عالیجناب پوره بود. حتا زمانی با کدام دوست مصادف می شد، با تمسخر برایش می گفت: " بگو کی خوشت نمی آیه، که او را مرغ جنت جور کنم." این دیگر کدام گفتۀ بیهوده و بیجا نبود، او بدینگونه بسیاری از افراد را زنده غیب ساخته بود. زمانی از کاخ بیرون می شد، شش هفت موتر تعقیبی مملو از افراد مسلح او را همراهی می کردند. بزرگان ما می گویند، که به این تعداد بادی گاردها و محافظان را در عقب هیچ شاهی هم ندیده اند. بر روی سینه اش، به جای یک کمربند پر از مرمی دو کمربند را بسته بود. و تفنگچه بسیار قیمتی اش را حتا در حالت خواب هم از خود دور نمی ساخت. اما با این همه، احساس عمیق ترس و بیم با او همراه بود. نه تنها از مردم بلکه از سایه اش هم می ترسید. حتا از دوستان و خویشان خود نیز.
خدا می داند، امروز باز کدام چیزی در ذهنش خطور کرده بود که یادهای گذشته به خاطرش راه یافتتند و ناگهان یک محافظش را خطاب نموده و گفت:
" تو، همو البوم عکسای دوران جوانی و قریۀ مه را بیار!"
محافظ با شتاب برای جستجو عکس ها برخاست و به زودترین فرصت، البوم را پیشروی او گذاشت. او هر صفحۀ البوم را بار بار از نظر گذراند، هنوز لحظه یی سپری نشده بود که این عکس ها همه یادهای گذشتۀ زنده گی اش زنده ساخته: جامه های پاره پاره شده، پاهای برهنه، بردن گوسفندان به دشت ها و صحراها، آوردن چوب از کوه ها، بردن غله و دانه به آسیاب وغیره.... هر یک جدا جدا در پیش چشمانش مجسم گردید. به هر صورت با نظر عمیق و کامل بر البوم، ناگهان از جایش بلند شد. جای نماز آویزان در گوشه یی را گرفته و به پیشرویش گسترد. با ادای دو رکعت نماز نفل، به جهر چندین بار ادای شکر نموده و گفت:
" خدایا! از تو زیات راضی هستم، باز همو روزای بد ره نشانم نده، از نیستی و غریبی در امانم دار، از مشکلات نگه دار."
و زمانی که از ادای نماز فارغ شد و برخاست، فورا محافظش را صدا زد:
" شما حالی همو البوم فعلی ام را بیارین!"
محافظ خواستار وضاحت شد:
" صاحب کدام را؟!"
او پاسخ داد:
" آخر همۀ شان را، البوم ملاقات های مرا."
محافظ این مرتبه نیز با شتاب به جستجو پرداخته و به زودی البوم را به حضور عالی جناب حاضر ساخت،
عالیجناب؟! البوم را باز نمود. تصویر اول و دوم آنرا که در نخستین آن با سفیر و در دوم آن با وزیر کدام کشور در پشت میز مذاکره نشسته بود، به دقت ملاحظه کرد. چندین مرتبه به مشاهدۀ آن پرداخته، چنانکه گاهی تصویر را به رویش نزدیک ساخته و گاهی هم سرش را بیشتر خم می کرد. تصاویر دیگری را نیز به صورت گذرا ولی با عجله و شتاب از نظرش گذراند، باز آنرا به شدت روی میز کوفت در حالی که نگرانی ها و تشویش هایی او را احاطه کرده بود و عکس هایش انبوهی از نفرت را در دلش برانگیخته بود، به شگفتی و حیرانی از خود پرسید:
" ای عکسای مه اس؟"
محافظ توآم با بهت زده گی و وارخطایی پاسخ داد:
" بلی قربان! ایرا خو شما چندین بار دیده اید، در ای عکسا خو شما با مردم بسیار موتبر آمده اید."
محافظ می خواست چیز دیگری هم بگوید که او سخنانش را قطع کرده:
" ای چرا؟ چرا ایطور مالوم می شم."
محافظ نیز فورا خواستار جواب گردید:
"چرا؟ چه چیز؟"
این مرتبه تنها محافظ مخاطب عالیجناب نبود، بلکه همۀ آنانی که در حضورش مشرف بودند، مخاطب ساخته و جویای جواب شد:
" پس ریش سفید شده ام!؟"
همه به یک آواز جواب دادند:
" نه صاحب!"
باز پرسید:
"آیا من همیشه به سوی زمین می بینم؟"
این مرتبه نیز جوابی را دریافت که:
"نه!"
فورا با حیرت و شگفتی باز گفت:
" پس چرا؟ در ای عکسای مه، در هر جای، پیشانی ام چین و چشمایم پت اس، همیشه به زمین سیل می کنم."
باز البوم کهنه و سابقه را به دست گرفت:
" چرا در عکسای سابقه ایطور نیستم، ببینید! مه در مزرعه ها، مه با پشتارۀ چوب در کوه ها، مه در دشت ها در پشت رمه...."
البوم را با شتاب به محافظی نشان داده:
" ببین! چه خوب مالوم می شم، نه پیشانی ام ترش اس و نه چشمایم پت...."
سپس البوم را روی زمین گذاشته و باز رو به محافظش کرده گفت:
" گردن تان بسته، بگویید! مه تا چه حدی مهربان استم....آیا کدام وختی پیشانی ام را ترش کرده ام."
محافظی با بدرقۀ سخنانش گفت:
" توبه توبه، به مثل تو آدم مهربان و خوشحال.... چه می گویی؟"
باز البوم جدید را گرفته و گفت:
" پس چرا پیشانی ام خط خط شده، چرا در هر عکس به طرف زمین می بینم."
در این میان محافظی توأم با تعجب پرسید:
" تمام عکسای تان همی طور اس؟"
به جای او، محافظی جواب داد:
" بلی! عالیجناب از وختی که به چوکی ها رسیده، عکسایش در هرجای همی رقم مالوم می شه، نمی دانم، چه علت اس؟"
با شنیدن این سخنان، نگرانی و پریشانی های عالیجناب بیش از پیش افزوده و عمیقتر شد، مگر سخنان محافظ دیگری از شدت تشویش هایش کاست که:
"گپ در عالیجناب نیس، اصلا مشکل در ای قصرا اس، البته کدام سایه یی داره، وختی عالیجناب عکس می گیره، در همو لحظه خامخا بالای عکاس سایه می نشینه."
این سخنان، تا پیمانه یی از میزان پریشان حالی عالیجناب کاست و تا حدی به او اطمینان بخشید، او می خواست تا چیزی بگوید، اما هنوز خود را برای گفتن آن آماده نساخته بود که زنگ کاخ به صدا درآمد، محافظ دروازه با شتاب داخل اتاق شد و گفت:
" صاحب! چند نفر آمده و می خواهن شما را ببینن."
عالیجناب:
"کی اس؟ و چه می خواهن؟"
محافظ گفت:
" می گوین که نقاشا استن و تصویر شما را آورده ان."
او به جای اینکه پاسخی ارایه داشته باشد، با عجله تصاویر تمام شاهانی که در اتاق آویزان بود از نظر گذرانده و سپس با صدای بلندی با خود به زمزمه پرداخت:
نمی دانم، در پهلوی کدام پادشاهی آنرا آویزان کنم...." باز به فکر و چرت دیگری فرورفت، اما به زودی متوجه شد:
" به ای اتاق باید خوبترین تصویر ره انتخاب کنم، دیگه باز می بینیم."
باز متوجۀ محافظ شد:
" اوه اوه.... هنوز ایستاده یی....اجازه بده شان!"
محافظ با عجله برگشت و چند لحظۀ بعدتر، نقاشان را در پیشروی عالیجناب حاضر ساخت، نقاشان در حالی که دستان شان می لرزید، هر یک بالنوبه، تصاویر را یکایک جهت ملاحظۀ عالیجناب پیش نمودند، ولی عالیجناب هنوز تصویر نخست را به صورت کامل مشاهده نکرده بود که قلبش به تپش و دستانش به لرزه شروع کرد و در مدت کمی از قهر و غضب سرخ و سبز گشت. با دیدن هر تصویر سرخی رویش بیشتر می گردید. با مشاهدۀ تصویر واپسین به ناگهانی فریاد زد:
" بالای شما چه شده؟ صورت مه همی طور اس؟"
مجرب ترین نقاش حاضر با تعجب و حیرت پرسید: "چهرۀ شما چرا؟ ده او چه شده اس؟"
ولی او باز آشفته تر شده:
" خو!....خو.... شما هنوز از خو هم خبر نیستین، آیا شما مرا گاهی در پیشانی ترشی دیده اید، چشمایم چرا پت اس؟ آیا چشمایم پت اس؟ "
محافظین با تایید گپ های او از دور صدا زدند:
" نه .... نه ..... نه .....!"
اما نقاش با صدای ترسیده گفت:
"صاحب! اگر ما صورت شما را به دیگه ترتیب رسم کنیم، صاحب شما به حال خود نمی مانین، شما همی طور چهره دارین، شما خوب به خود متوجه نه شده اید و گر نه البوم های خود را بگیرین و ببینین."
و عالیجناب با این سخنان بیشتر از گذشته آزرده خاطر و قهر شد:
" مه خوب متوجه خود شده ام، بلایی قد شما عکاسا همراه اس."
سپس یکی از محافظین خود را به آواز بلند صدا زد:
" شما همو البوم سابقه مره بیارین."
محافظ البوم را حاضر کرده و به او تسلیم داد و او رو به نقاش کرده و گفت:
" ببینین، تمامش را ببینین!!! آیا د ای عکسا همی طور استم!!! که حال شما می خواهین ده ای قصر و جامۀ زیبا آنرا رسم کنین؟ چرا؟ آیا همو عکاسا از آسمان افتاده بود، یا چطور؟"
البوم را به نقاش داد و گفت:
" انعام و زیات انعام اگر مرا با پیشانی خط خط و چروک و با چشمای پت نشان دادین."
نمی دانم، چه چیزی در ذهنش خطور کرد، با شتاب در جلو آیینۀ اتاق ایستاده شده و به تماشای چهره اش پرداخت. این مرتبه آیینه هم به مثل وقت های دیگر نبود و نه چشم های او.... به باور او، این بار افسونی سیمای آیینه را نیز مختل ساخته بود، چرا که چهرۀ مطلوب او را به نمایش نمی گذاشت؛ همان پیشانی چین و چروک و چشم های پوشیده یی که در تصویر نقاشان مصور بود، در آن نیز به چشم می خورد؛ حتا در اینجا افزون برآن، دندان هایش نیز آشنا به نظر نمی رسید و به هراندازه یی که به تصویر خود در آیینه دقیق می گردید، به همان پیمانه از خود بیگانه می شد. این روند او را سخت آزرد، چنانکه رنگ سرخی به زودی چهره اش را پوشانده و از عرق زیادی که بالایش جاری گشت، نزدیک بود از نگرانی و تشویش زیاد نقش زمین گردد، ولی او به زودی صحنۀ آیینه را ترک کرده و هر لحظه و در هر گام همان تصویر در چشمانش مجسم می شد، نزدیک بود که فریاد بلندی برآرد که ناگهان این سخنان یک نقاش که البوم عالیجناب را در دست گرفته و آنرا از نظر می گذراند، او را به هوش آورد:
" صاحب! خفه نشوین، حتما یک عکس زیبای شما را رسم خواهم کرد که در او نه چشم تان پت باشه و نه پیشانی تان ترش، خو به یک شرط."
با شنیدن این گپ های نقاش چهرۀ او دوباره بشاش و تازه گشت و با تعجب پرسید:
" بگو! زود شرطت ره بگو! در انعام حتا به سر انسان دست بمان."
نقاش:
" به مه انعام ندین، مرا آزادی ای ره بدین که عکس شما را از باغ ها و قصرا دور رسم کنم."
او در حالی که به مطلب و مفهوم سخنان نقاش هم نرسیده بود، و در این مورد خواستار توضیحات بیشتر هم نگردید، با عجله پاسخ داد:
" بس قسمی که خوش شما باشه، خو ده تصویر مرا از چشم پتی و چملکی پیشانی نگه دار."
و این را گفته و بدون اینکه با او خداحافظی کند، فورا اتاق را ترک نموده و به اتاق استراحت خود رفت.

***
او به اندازه یی پریشان بود، گویی هر چیز او را می درد، از چوکی، قالین، تصاویر شاهان و غیره.... بدش می آمد، حتا از محافظین خود نفرت داشت؛ به همین خاطر، امر نموده بود که حتا شخص بسیار مقتدر را نیز نزدش نمانند. به هر پیمانه یی که بر تخت به یک پهلو و پهلو دیگر شد، اما خواب به سراغش نیامد؛ بالاخره به سوی باغ بیرون برآمد، تا باشد که اگر آواز افسونگر پرنده گان، تماشای ماهی های رنگین حوض، نسیم و زیبایی گل ها منجر به تغییر حال در خیال او گردد، ولی در این راستا هیچ چیزی تاثیر گذاری نداشت؛ تمام این تشویش ها و پریشانی ها بعد از دیدن همان تصاویر و تماشای چهره اش در آیینه برایش روی داده بود؛ وقتی که رویای که دیده بود،به یادش می آمد، او را بیشتر می آزرد و پریشانی هایش افزایش می یافت و خود را برای خود به عنوان ((بلایی)) می دید؛ او شب گذشته خوابی دیده بود که در این کاخ محفل بزمی بر پا می باشد، چنانکه در این محفل، کمبودی هیچ چیزی احساس نمی شود، نه کمبود رقاصان حسین در آن دیده می شود، نه هم از شراب و کباب رنگارنگ و نه هم کمبود سرودهای نازنین؛ او در این محفل با کسانی نشست و برخاست و خوراک دارد که فرصت دیدار آنان حتا برای شاهان نیز میسر نمی شود. اما بزم هنوز ادامه می داشته باشد که ناگهان اصل همۀ اینان تغییر می یابد؛ آنان به صورت درنده یی در می آیند، و به پشت همدیگر به دویدن شروع می کنند، او در این هنگام به بام کاخ بالا می شود، و از آنجا بسم الله کرده خود را پایین می اندازد، اما به زمین نمی رسد، به جای اینکه به زیر بیفتد، به مثل پرنده یی به سوی روستای خود به پرواز می آید و در آنجا در مزرعۀ خود به کار مصروف می شود، به کوه ها، دشت ها، چراگاه ها می رود، با کار و سپری روزگار در کوه ها، مزرعه ها و دشت و هامون ها دوباره آهسته آهسته به آدمیزاد تبدیل شده که در این اثنا رنگش باردیگر تازه شده و بسیار خرسند می شود؛ با ادای بسم الله شکری به جا آورده و وقتی به ادای شکر می پردازد، با شتاب تمام از خواب می نشیند؛ در حالت بیداری گردا گرد خود را به مشاهده می گیرد، با این حال، در بارۀ خود باز به اندیشه های گوناگون فرو می رود. زنگ کاخ به صدا می آید، و به زودی به او اطلاع داده می شود که نقاش تصویرش را آورده است؛ این خبر همانند نسیم ملایم صبحگاهان که گل ها را می شگفد، رنگ و روان او را تازه و بشاش می سازد. باز تصاویر آویزان شاهان را یکایک از نظر گذرانده و برای تصویر خود برای خود جایی را مشخص می سازد، با هیجانی زیاد به تصاویر متوجه و دقیق می شود، که ناگهان در اتاق باز می شود و نقاش لاغر و نحیفی با دست های لرزان تصویر را بالای میزش می گذارد، اما او در اندیشه های خود چنان فرورفته است که هیچ متوجۀ او نمی شود، نه به باز شدن در و نه به داخل شدن کسی به داخل اتاق خبر می شود، چند دقیقه بعد متوجه می شود که کسی داخل اتاقش شده و او همان نقاش است، بنابراین، بدون اینکه با او احوال پرسی نماید، از دور بالایش صدا می زند:
" آوردی!؟"
اما پیش از اینکه پاسخ او را بشوند، چشمش به تماشای تصویر مشغول می شود او خود آنرا از روی میز بر می دارد، نخست بر کاسۀ روی خود در آن متوجه می شود، با دقت تمام آنرا به مشاهده گرفته و چندین مرتبه آنرا از نظر می گذراند و بدون اینکه به نقاش رو بگرداند، با صدای بلند با خود این کلمه ها را زمزمه می کند:
" آفرین!! نقاش باید همی طور باشه."
با دیدن کاسۀ روی در تصویر، گویی که نوید بزرگی را برایش مژده داده باشند، از شادی و خوشی در لباس خود نمی گنجد، اما زمانی که به جامه های پاره پاره شده و با پاهای برهنه در حال کار در مزرعه متوجه می شود، ناگهان همه احساس خوشی و شادی از او کوچ کرده، رنگش سرخ و زرد می شود؛ به هر اندازه یی که به این چیزها دقیق می شود، به همان پیمانه زردی رویش بیشتر می شود، آشفته می شود او در وجودش انبوهی از نفرت و قهر جای می گیرد؛ تا جایی که از شدت قهر و غضب ناگهان تصویر را دور انداخته، تصویر می شکند و توته و توته می شود و سپس با صدای بلند به پرسش هایی از نقاش می پردازد:
" تو نمی فامی که مه کیستم.... تصویرم باید در پهلوی تصویر کی آویزان شوه؟"
نقاش در حالی که با قهر و غضب عالیجناب، همه توانایی سخن گفتن و پاسخ دادن را از دست داده بود، به آواز لرزان جواب می دهد:
" صاحب! می فامم.... خو در ای قصرا و باغ ها عکسای شما همو طور نمی آیه که شما می خواهین."
نقاش نفسک می شود، اما گفته هایش دوباره به پایان رساند:
" صاحب! شما خو آزادی ای کار ره برای مه داده بودین."
عالیجناب باز به غضب شد و این مرتبه برای آخرین بار با آواز بلندتر فریاد زد:
" بان که پیشانی ام ترش و چشمایم پت باشه، مه دوباره به زنده گی قبلی خود برنمی گردم، مه از ای قصرا نمی برایم، بان که همی طور بدنما باشم، مه زیبایی را نمی خواهم."
باز به نقاش رو نموده و گفت:
" نقاشای شما هم با مه رخه دارن، مه به ای همه چیزها می فامم، به ای هم می فامم که در ای دنیا دوستا ندارم، هیچ کس نمی توانه مرا به حالت گذشته ام بازگردانه."
و برای باردیگر تکرار کرد:
" بان کی چشمایم پت و پیشانی ام تنک باشه."
مگر نقاش با وجود قهر و آشفته گی عالیجناب، این بار به طور جرأتمندانه پاسخ داد:
" خوش شما خو علاج چشمای پت شما و پیشانی ترش تان در اینجا که مرا ایستاده کرده اید، ناممکن اس."
سخنان واپسین نقاش به مثل مرمی یی به جان عالیجناب اصابت کرده و سبب برانگیخته شدن قهر و غضب بیشتر او گردید و او با تمام توانایی خود بر نقاش فریاد زد:
" برآ که دیگه نه بینمت...."
این فریاد وی، به مثل زنگ عسکری همه محافظین او را همانند زنبور برانگیخت، محافظان به مجرد رسیدن نقاش لاغر و نحیف را زده زده به سوی نامعلومی بردند. عالیجناب در حالی که از شدت قهر و غضب می لرزید، و عرق تمام بدن او را تر و فراگرفته بود، پارچه های نقاشی شکسته شده را گرفته دوباره با هم یکجا نموده و باز بر آن چشم دوخته، با تماشای پهنای کاسۀ رویش در تصویر، باز شادی مرموزی در وجودش پراگنده می گردد؛ مگر به زودی به پاهای برهنه، لباس های پاره پاره شده و به کارش در مزرعه متوجه می شود، نمی دانست که چه کاری بکند؟! بالاخره با خود تصمیم گرفت، تا تنها بخش پهنای رویش را در تصویر با خود نگه دارد؛ به این اساس، توته های دیگر تصویرش را توأم با قهر و غضب بی پایان دوباره دور انداخت و تنها قسمت تصویر پهنای رویش را در پیشرویش ماند، سپس خود را به تماشا در آیینه مصروف ساخت. اما مسخرۀ عجیبی بود، این بار برعلاوۀ تصویر سایر قسمت های وجودش، تصویر کاسۀ روی وی نیز، به تدریج زیبایی خود را از دست می داد، و به گونۀ تصویر سابقه چشم هایش آهسته آهسته تنگتر و پیشانی اش ترش و چیده می شد، این مرتبه افزون بر تنگ شدن چشم ها و چیده گی پیشانی، دندان هایش نیز دراز و ناموزون شده بود. تصویر حاضر بهت و ترس عجیبی را بر او مستولی کرد، ولی او با تسلی دادن خود می انگاشت که شاید قهر و غضب دید از دید او کاسته باشد، شاید این گونه هم نباشد، به همین خاطر چندین مرتبه رویش را آبریز و شستشو کرد و چشم هایش را مالید، مگر هیچ بهره یی برایش حاصل نشد. تصویر به نظرش همچنان بدرنگ می نماید، با حیرت و تعجب با خود به زمزمه شد:
" نه ای طور نیس، شاید در قصر روحی پنهان شده باشه."
باردیگر به سوی آیینه رفته، در آیینه به تماشای چهره اش پرداخت؛ و به هر پیمانه یی که بیشتر به چهره اش دقیق متوجه می شد؛ به همان اندازه چشم هایش تنگتر و پیشانی ترش و چیده تر و داره درازتر می شد. با دیدن این حالت، باز رویای شب گذشته به یادش آمد؛ و وقتی این بار به تصویرش در آیینه نظر انداخت، دید که به راستی چشم هایش پوشیده است؛ و به هر اندازه تلاش کرد، تا چشم هایش را باز نگه دارد، اما نتوانست؛ او دیگر توانایی ایستادن، دیدن و همه چیز دیگر را از دست می داد؛ و در حالی که تپش قلبش لحظه به لحظه بیشتر می گردید، نشانه هایی ناتوانی با گذشت هر دقیقه در وجودش بیشتر مشهود می شد، آهسته به دربار خداوند دست نیایش را بلند کرد:
" خدواند بزرگ! به مردن در ای قصر و منصب خوشال استم، اما به همو حالت سابقه ام، بازم مگردان."
با ادای این نیایش، باردیگر جلو آیینه ایستاده شد، اما این مرتبه نه تنها چشم های تنگ، پیشانی چیده و تنک و دار درازش به وضوح به مشاهده می رسید، بلکه به سان رویای شبانه، باردیگر تحولاتی را در اصلش نیز احساس کرد. ناگاه از دهانش صدایی برآمد، و آهسته فروغلتید و نقش زمین گشت.... برابر دراز کشید و در حالی که کفهای سفیدی از دهنش بیرون می افتید، همۀ محافظین اش در گردش جمع بسته بودند و در مصیبت عالیجناب شان انگشت به دندان و به حیرت فرورفته بودند.