05.02.2018

هارون یوسفی

 

با اجازه حضرت مولانا

 

آرزو

 

مُردم زگشنگی دو سه تا نانم آرزوست

گلپي وچپس و ماهی بریانم آرزوست

 

دیریست روی دال و کچالو ندیده ام

سبزی به روی سفره‌ی عریانم آرزوست

 

نی پول چوب و تیل و نه پول زغال سنگ

جیبم تهیست، خرچ زمستانم آرزوست

 

آنان که بر قبرغه‌ی ما پا نهاده‌اند

دیدار شان به گوشه‌ی زندانم آرزوست

 

بر هرکسی که می ‌نگرم غم ‌درون شده

یک حرف شاد و چهره‌ی خندانم آرزوست

 

خواندن حرام و ساز حرام و غزل حرام

یک رقص مست خاله‌شرین جانم آرزوست

 

دی خلق گرد شهر همی گشت روز و شب

از طالبان ملولم و انسانم آرزوست

 

شخصی که خون بیوه وبیچاره خورده است

اعدام او به صبح ملاذانم آرزوست

 

هر پوده در حکومت ما شیر گشته است

یک شادی از ولایت لغمانم آرزوست

 

زاهد که باده میخورد و وعظ می‌کند

در گردنش قلاده و رسمانم آرزوست

 

آن که برای میهن ما خدمتی کند

در مرگ او دعای فراوانم آرزوست

 

زین رهبران سست عناصر دلم گرفت

یک مرد با اراده و انسانم آرزوست

 

رنجاند، هر که ملت مظلوم و بینوا

درگوش او نشانه‌ی دندانم آرزوست

 

در هر کجا که می‌ نگری دم دم و بم است

یک روزِ بی مسلسل و هاوانم آرزوست

 

هرکی برای قوم خودش دلبری کند

این بازی پلان ‌شده پایانم آرزوست

 

از بسکه ورخطا شدم از دست طالبان

یک دانه پات و یک دوسه تنبانم آرزوست

 

اینجا نه برق هست و نه شیطانک و نه گیس

نورِ چراغِ برقِ شبرغانم آرزوست

 

گفتند؛ خوب می ‌نشود کار این وطن

گفتم؛ همان که خوب شود آنم آرزوست

 

باالله که طالبان همه را خسته کرده‌اند

یک ملک شیک و کاکه، چو جاپانم آرزوست

 

هر سو صدای دین و جهاد ومقاومت

مرگ امیر و شیخ و قمندانم آرزوست

 

ای آفتاب صلح برون آ ! ز پشت ابر

کان چهره مشعشع و تابانم آرزوست

 

لندن: سوم فبروری ۲۰۱۸