غلام حيدر يگانه

 

چكامهء نهــايت

 

(1)

چرا نشستهء مرگيـد، مـرد و زن خيزيد

نماند خون دگـر، خون خويشتن ريزيد

شما كه سهل، يتيمان خويش را كشتيد

شمـا كه در دهن خويش شدت مشتيد

كه حرف اولي تان هميشه كندن بود

اگر ز كوه سـروديد، ريشه كندن بود

شما كه رفعت شمشاد را تفنگيديد

ســلام را به امان كــلام جنگيديد

گلوي مـزرعـه با داس قحط رنگيديد

و آسمان و زمين را زخشم سنگيديد

چه بود حرف نهــايي انفجار تان

دمار كيست برآورده در ديار تان

كـدام كـوه ستــاده، وليك پامــير است *

كدام خطه، خراسان و سرد و شبگير است

دريـغ، عشق هميشه تب جنون دارد

زبان بيخود توفــان، پيـام خون دارد

و رويداد عظيـم و عميق، يكرو نيست

سجود برق به بيشه، مكلف سو نيست

شما، شما،.. چه نوشتم؟ چه تار و مغشوشم

چــرا نگفت ســرود حقيــر و مـدهـوشم

كه انقلاب در اعماق بحر مستثناست

در آفتـاب هميشه قيامت كبــراست

نبوغ عشق، ز تمهيد صبـر بيگانه است

روايت من از اين رستخيز افسانه است

نشستگي ز علـو نگاه تان شد خــاك

ز مـرگ، زندهء جـاويد را نباشد بــاك

چو طـرح واحـد جــان و تن و وطن ريزيد

به يك هجوم دگر خون سنگ من ريزيد

(2)

شمـا نه، حدت زهـر ستيز، من بودم

ضلال عاطفه تان، حيف نيز من بودم

نخست در قلم من قرار آتش سوخت

كتـاب را به سنان لعين آتش دوخت

دو چشـم، در نگه من شدند خصـم هم

دو دست د رتن من، پور و بدعت رستم

ز سنگهاي من اين سد شد چنين فرسنگ

و سد و سنگ شد اين مرز و بوم را فرهنگ

مپــرس بيشتر از مرگهــاي من در ننگ

كه چه مجال دعا و سلام و گل شد تنگ

چقدر شدت سگ كرد كسب، خون جنگ

چه فـرط گاو، برون تاخت از جنون بنگ

دگر، سري كه به دامن كشم ز من مانده

زبــان لال مـرا اكــذب سخــن مانده

چگونه در جگـر آسمـان زنم بخيه

به پاره هاي مهيب زمان زنم بخيه

گـره زنم به زمين اعتماد الفت را

به كوه وصل كنم اعتقاد عزت را

به كهكشانِ كجا، كوي بيكسان يابم

مهـاجـران مـرا در چه آسمـان يابم

اگر به طينت هستي كنيد شك، شك نيست

ثبــات و صبــر دريـن هيئــت مشبك نيست

به هم سرشته دروغي ز هست و يك لك نيست

حســاب شعبــده در اين فــريبـگه يك نيست

چو شد يقين كه دگر حرف صبح و كودك نيست

روا مسـامحـه بـا ايـن حقيـــر دلقــك نيست

قلم كجاست كه بر سرنوشت، خط گيرد

ازين مهيب ستمــنامه صـد غلط گيرد

غبــار را ز شكستِ شكست انگــيزد

فلك نزول كند چون قلم به پا خيزد

(3)

نه، نه، نه ما و تو و سـرنوشت، مـا بوديم

كسي كه مزرعه را مرگ كشت ما بوديم

نه، نه، نه ما و تو، درد و دريغ مـا هستيم

كسي كه از كف خود خورد تيغ ما هستيم

چگونه يكسره در حس و هوش افسرديم

چه روي داد كه احفاد خويش را خورديم

كنون معامله بر هست و بود نتوان كرد

درين قيــام، جعـل را قعود نتوان كرد**

كنون كه تاخته است از نهاد مان تاتار

گــريزگاه در يـن سنــدرود نتوان كرد

به كشوري كه شهيد شمايل شام است

ز هيچ روزنه شمسي، شهود نتوان كرد

به بحر فطرت خود باز غوطه بايد خورد

كه فهــم بود ز گــرد نمـود نتوان كرد

به آفتـابي فطــرت نهــاد بايد روي

ز دود تفرقه كسب وجود نتوان كرد

درين جذام جـزيره به غير دار مرگ

به هيچ قلـهء ديگـر صعود نتوان كرد

چو تافت جوهر معني به جبهء فرهنگ

دگــرتمـيز فـراز و فــرود نتوان كرد

ز اتحــاد بــدايت، بخـوان نـهــايت را

كه بيش فرض عنود و حدود نتوان كرد

ازين معــاملـهء ننگ، سـود نتوان كرد

و بيش نوحـهء گفت و شنود نتوان كرد

صوفيه ـ 2006

 

 

------

* به اعتبار صورت كلمهء پامير (پا+مير)

** بر بناي تقديس اين حشره (جعل) در اعتقادات دنياي قديم