رسیدن به آسمایی:01.2008 .19؛ تاریخ نشر در آسمایی :01.2008 .19

علی ادیب

از "بلخ تا قونيه" چه مي گويد(!؟)

مطالعه ی کتاب "از بلخ تا قونيه" نوشته ی شاعر سترگ کشور آقای پرتو نادری مرا بر آن واداشت تا چيزهای مرتبط با انقلاب ها و زايشگری های مولانا جلال الدين محمد بلخی، هرچند جسته و گريخته، با دوستان در ميان بگذارم. آنچه بيشتر از هر عرصه ی ديگری حيات و شخصيت يگانه اما متحول مولانا جالب توجه است، همانا نقش آفرينی های اکثراً نوبتی و ندرتاً هم پيوندی شخصيت های عرفانی و بزرگی چون پدر مولانا - بهاءالدين ولد معروف به سلطان العلما، سيد برهان الدين محقق ترمذی، شمس تبريز، صلاح الدين فريدون زرکوب و حسام الدين چلبی يا چلپی می باشد. که به گونه ی بسيار اغراق آميز، تأثيرشان در چگونگی و ويژگی های شخصُيت عظيم مولانا به نمايش درآمده است. که گويا اگر همين شخصيت های عارف و عاشق در طول حيات مولانا با او سر دچار نمي شدند و نخستين ستون های آسمان انديشه ها و جهان بينی منحصر به فرد مولانا نمي گرديدند، ديگر نشانی از چگونگی و ويژه گی های مولانای اينچنينی که امروز نسل بشريت در گوشه ی از کرانه بي فرجام، جاودان و پهناور آن دست و پا مي زنند را، سوراغ نداشتيم و مولانا هم چنان يک صوفی و قلندری از نسل پدر بيش نبود. حال آنکه به نظر بنده، سخن به مراتب گسترده تر از همه ی اين نقش آفرينی ها و تأثير گذاری هاست.
بي ترديد که روان و مغز آدمی در هر مقطعی از زنده گی، از پديده های مؤثر و بهم پيچيده ی حيات اجتماعی و طبيعی رنگ مي گيرد و اين رنگ در آيينه های گوناگون، جلوه و پيرايه های جديد و تازه ی مي يابد. هرگاهی که ما از رنگ و رنگ گونه ها نام مي بريم، منظور همان ديد عرفانی و حداقل تصويرآفرينی های هنری در ادبيات است. نه هر رنگ تکراری مورد استفاده در تابلوی هر نقاش. که جلوه ها و تظاهرات آن از مجرای هر عدسيه ی مي تواند عبور کند. بل ديد عميقی است در درون رنگها و طرز زبان و نگاه های هر رنگ. به ياد داشته باشيم که هر رنگ در عالم طبيعت، با نوعيت و چگونگی برداشت آدمهای تيزبينی چون مولانا، نمي تواند به آسانی قابل جمع باشد و بر روی يک خوان گرد هم آيند. فيل را اگر شما از هنگام تولد در يکی از باغ های هميشه بهار استراليا در ناز و نعمت بپرورانيد، باز هم فيل همان فيل خواهد بود و رنگش نيز همان رنگ سياه مايل به خاکستری و يا سرمه يي. آدمها نيز همينگونه اند. ميزان رنگ پذيری در نهاد و سرشت هر آدمی همانقدر متفاوت است که ساير پديده ها و موجودات در درون طبيعت. ديده باشيد بعضی از پروانه های وجود دارند که بودنشان حتا در چند دقيقه ی محدود نيز در محلات گوناگون، باعث گونه گونی در رنگهاي شان مي شود.
انسان های متعددی در زمان مولانا مي زيستند و هم زاد با مولانا بودند. شمس ها، ترمذی ها، صلاح الدين ها و حسام الدين های به جهان آمدند و رفتند. اما هيچگاهی مولانای زاده نشد و پس از مولانا نيز تا به حال زاده نشده است. بديهی است که زنده گی آدمها مالامال از انقلاب هاست. تحول بزرگترين پديده ی مؤثر در تغير شخصيت انسان هاست. تحول خود چشمه ی زاينده و پوينده ی سازنده گی و بالنده گی است. و نقش واژگونه نيز مي تواند داشته باشد. انسان های متعددی در حيات ما مي آيند و مي روند. حوادث گوناگونی در زنده گی اتفاق مي افتند و پس از چندی فنا مي شوند که تأثيرپذيری و تأثيرگذاری عمدتاً دو جانبه داشته و از سه زاويه قابل بحث مي باشند.
يک: در نقش زايشگری و سازنده گی
دو: در نقش عقامتگری و تخريبی
سه: در نقش ايستايي و درميانی
غرض فهم و توضيح بهتر، مثالی ارائه مي شود.
وقتی در کوچه ی تان خانواده ی جديدی مي آيد، معمولاً در امتداد آشنايي ها و مراوده ها، شما سه گونه ی از نتايج ناهمگونی را بدست خواهيد آورد. که در چگونگی ايجاد اين نتايج، شما نقش محوری و فعال تری را بازی مي نماييد و اصولاً اگر شما نخواهيد و تمايل نشان ندهيد، به احتمال قوی برخوردی صورت نگرفته و نتيجه ی بدست نخواهد داد. در اين ميان شما که تا لحظه ی پيش از آشنايي و مراوده های جديد، همان هستيد که بوديد، سه احتمال در برخورد با همسايه جديدتان وجود دارد.
يک: برخوردها و داشته های نوين همسايه بر شما مؤثر مي افتد و شما در ضمن آن که مراوده ها را مي پذيريد، شايد مي خواهيد در زنده گی اجتماعی به سويه کوچه تان آن را گسترش دهيد و نوعی از رفتار جديد اجتماعی را در ساير همسايه گي هايتان نيز بوجود آوريد و اين مسئله بر حيات اجتماعی کوچه تان تأثير وارد مي کند. از همه مهمتر چون شما خواسته ايد، اين تحول ولو خيلی کوچک در زنده گی تان اتفاق مي افتد و عنصر اصلی و اساسی بوجود آورنده آن نيز شماييد. نه آنکه بر حسب تصادف و اتفاق، تازه وارد اجتماع تان شده باشد.
دو: اين مسئله درست در تداوم برخورد و مراوده تان با همسايه جديد بوجود مي آيد. يا نتيجه ي اين برخورد و مراوده زايشگری و سازنده گی است و يا عقامتگری و تخريبی. بدين معنا که پديده های توريدی جديد، يا نقش زايشگری دارند و يا تخريبی. ممکن داشته های اجتماع کوچک کوچه تان، بيشتر از پيش بارور شوند و پديده های مفيد و رشيدتری بر آنها علاوه شوند و حتا بعضی وجهه های بازدارنده و منفيی داشتن های تان را نيز بزدايد و از ميان بردارد. و يا درست برعکس قضيه، چون شما پذيرفته ايد، مي تواند ثبات و روال عادی زنده گی اجتماعی تان را نيز خدشه دار سازد و باعث رکود، جمود و بي ثباتی جمع شما شود. آرامش و همزيستی مسالمت آميز شما را از شما بگيرد. باعث ترويج و اشاعه ی اعمالی شود که تأثير منفی و مخربی بر فرهنگ شما داشته باشد.
سه: احتمال ديگری که مي تواند داشته باشد اين است که بود و نبود همسايه جديدتان هيچگونه تأثيری بر حيات خانواده و اجتماع تان نخواهد داشت. تنهاترين چيز، همانا (با) يا (بدون) سلام و درودی از پهلويش مي گذريد و به کارتان مي رسيد. درست عين احتمال و نقش آفرينی ها مي تواند از جانب شما بر همسايه تان اعمال شود و اين يک امر بديهی و عادی است. و هراز گاهی ما بدان مواجهيم.
نتيجه ی که از اين مثال مي خواهم بگيرم اين است که در هر سه صورت، نقاش اصلی و بازيگر و قهرمان درجه يک شماييد. به ندرت اتفاق مي افتد شما نقش منفعلی داشته باشيد. از همه مهمتر اينکه ميزان تأثير گذاری و تأثيرپذيری شما ارتباط مستقيم به ظرفيت، توانايي، جهانی بينی و خواست شما دارد و چگونگی برخورد با پديده های جديد نيز ارتباط تنگاتنگ با کيفيت و کميت قضاوت و داروی شما دارد. خواستيد دروازه های قلب و انديشه های تان را باز مي کنيد و در بست در خدمتش قرار مي گيريد و اگر نخواستيد، خيلی ساده طرد و دورش مي سازيد. شايد بگوييد که مهارت و توانايي جانب ديگر نيز، نقش کليدی دارد. اما ما در اين مورد، از موقف بالای سخن مي گوييم. از جايگاهی که به قول جناب پرتو نادری "علم حال و قال" را فرا گرفته ايد و در سطح بالايي از دانش و وارسته گی رسيده ايد. تا جای که شما ديگر بر درستی و نادرستی محتويات قرآن و چگونگی شأن نزول آن مي انديشيد و اين نهايت کمال و پخته گی تان را از ديدگاه معارف اسلامی و معرفت دينی نشان مي دهد.
اين است که من مي گويم، سيد محقق ترمذی، شمس، صلاح الدين، حسام الدين و ديگران در نقش آفرينی های شان فقط وسيله بدست ما داده اند و يا ما وسيله ساخته ايم تا بگوييم که مولانای وجود نمي داشت اگر شمس و يا اين و آن نمي بودند. ممکن در دنيای ما آيينه های متعددی وجود داشته باشد تا ما جمال خويش و خويشتن خويش را در او ببينيم و آيينه های دگرگونه ی باشند تا انديشه ها و ذهنيت های خود را نيز در او ببينيم. اما نوع ديد ما در آيينه، به ميزان انديشه های ما تفاوت دارند. يکی در آيينه ممکن تنها پوست و خال سياه زير لبش را ببيند و دو ديگر شايد ماورای رنگ و پوست و روحش را ببيند. مولوی کسی و مستثنای است که در آيينه ی شمس و ديگران نه تنها خويش را ديد بلکه خويشتن خويش را نيز به دقت به تماشا نشست و من باور کامل دارم که اگر مولانا به جای شمس، ترمذی، صلاح و حسام به چهره ی يک تخته سنگ و يا يک درخت هم مي نگريست، خويشتن خويش را باز مي يافت و عروج مي کرد.
آنچه را به صورت يک اغراق و مبالغه در شعرهای مولانا راجع به شمس و ديگران مي بينيم، پرداخت شاعرانه ی است که در شعر هر شاعر و اقوال هر عارفی منهای محتويات عرفانی و عشقی مختص به فرد مولانا، مي يابيم و اين جزی از بديهيات در صنعات شعر فارسی دری است.
مي خواهم بگويم که در پردازه ها و انفکاک استعداد، انديشه و پرداخت های عرفانی عشقی مولانا و ستايش های هستی شخصيت های بزرگ همچون شمس، ترمذی، صلاح الدين و حسام الدين در شعرهای مولانا، مخصوصاً در غزليات شمس و مثنوی معنوی، بايد بيش از حد محتاط بود.
دو چيز برای من خيلی مايه ی تأمل و درنگ در اين باره شده است:
نخست: انحراف در محتويات آثار گرانبها و گران ارج مولانا که داوری و داده های ما در دراز مدت نبايد باعث تحريف انديشه سترگ مولانا شود و ما انديشه عظيم و استثايي مولانا را در آيينه ی جمال بزرگان ديگر ببينيم و او را مقلد و راوی بيش ندانيم.
دو: پرداخت های عاشقانه و انديشه مولانا را قربانی زهد و تصنعات در آثار مولانا نشماريم و اين (قرآن پهلوی) نبايد در بي خبری، اغفال و نادانی ما دستبرد تحريف شود و اين مسئله عميقاً قابل تأمل است.


(اديب، زمستان 1386، کابل)