رسیدن به آسمایی :02.2008 .18؛ تاریخ نشر در آسمایی :02.2008 .18

آصف بره کی

آدم چشمک باز

صنف اول مکتب، معلمی داشتیم که برخی کلمات درزبانش کلوله میشد وآنهارا به فارسی غیرمعیاری که اصوات شان به گوشهای ما آشنا نبود، ادامیکرد. مثل "اری" بجای "بلی"، "بچکچه" بجای "بچه و بچه گک"، "شافور" به جای "شاهپور"، "کجاش کدی" به جای "کجاگذاشتی" و از این قبیل گپها.

غلام حضرت خان معلم صنف اول ما آدم بسیار خاص و جالبی بود. به رسم یکعده ماموران هم عصرکه کمی فرهنگ روستایی داشتند، دریشی می پوشید. سرش کوتاه اصلاح شده بود و مهم این که پیراهن سفید بی نکتایی ولی کلاه قره قلی کبود به سر و بوتهای نوک تیز آهوی ساخت وطن که تل اره مانندش روی یخ به ساده گی قابل لغزش نبود، به پا میکرد.

غلام حضرت خان با آن که دارالمعلمین خوانده بود، ولی باز هم برخی روشهای وطنی تربیه و سرزنش را با خود به صنف آورده و آن را بالای بچه ها و دخترهای صنف به کارمیبرد. یکی از عادت های همیشه گی اش این بود، که وقتی دختر و پسری از هم صنف ها خود را تکان میداد یا با حرکت و صدای گویا جریان درس را اخلال میکرد، غلام حضرت خان بلافاصله صدامیزد:

- ایش، ایش!

وقتی بچه و دختری از هم صنف ها هشدار اول را نه فهمیده بود، آنگاه غلام حضرت خان با خشونت صدا میزد:

- اوه یابو، بیایم ده جانت!

و زمانی که هم صنف های اخلال گر(صنف اول ما) تهدید لفظی را نیز جدی نگرفته یا نفهمیده بودند، آنگاه از سوی غلام حضرت خان چند سیلی، پس گردنی و - حتّا-  مشت و لگد نوش جان میکردند که فغان شان به آسمانها بلند میشد. غلام حضرت خان این کار را میکرد و بلافاصله کتاب صنف اول مکاتب شهری آن روزگار را که فقط یک کتاب و برای یک معلم بود دوباره باز کرده، جلو تخته سیاه میرفت و به تدریس ادامه میداد.

یکی از هم صنف های ما صمد "بچه تجار" نام داشت که در آن زمانها روز دو روپیه و پنج روپیه نقد با خود به مکتب میآورد. او در جریان درس همیش پولهای سیاه (سکه یی) اش را با مهارت خاص به هم صنف ها نشانداده، سوز میداد. و ما که دقیقاً یک شانزدهم روپیه ی شاهی آن زمان را هم در کیسه نداشتیم دل و درون ما آب میشد، بر خود و پدران و مادران خویش در دل غضب میکردیم، ولی چاره ی دیگری نداشتیم. و به خصوص زمانی دل و درون ما را آتش میگرفت که با به صدا درآمدن زنگ تفریح صمد "بچه تجار" پیش نظرهای ما دوان دوان سوی کانتین مکتب می شتافت. او در جمع اولین ها جلو غرفه کانتین میرسید و عظیم  مشهور به "بچه ی یتیم" فروشندهء کانتین در جمع اولین ها سفارش صمد "بچه تجار" را میگرفت و با پیش کشیدن دو دسته بشقابهای منتو، بولانی، شورنخود و پکوره به خدمتش میرسید.

یک روز دیگر باز صمد "بچه تجار" سکه ی نو و "بل بلی" پنج افغانیگی را که به گمان اغلب تازه ریخته شده بود، به ما نشان داد. چون عقبش می نشستم، بار اول که چهره مبارک سکه ی پنج افغانیگی شاهی را سریع دیده بودم، خواسته بودم بار دیگر هم سیرتر ببینمش. مثل اجل گرفته گی تازه از چوکی نیم خیز شده بودم که غلام حضرت خان متوجه شد و اینبار بی هیچ "ایش و یابو" گفتن به سویم شتافت. در حالی که کتاب را در صفحه ی "الف، مد، دال و میم" نیمه باز در یک دست و با دست دیگر قره قلی اش را محکم گرفته بود، لگدی به بغلم حواله کرد و با ضرب نوک تیز بوت آهویش ناحیه ی بالای گرده ام را پر درد و کبود ساخت. تا چند روز دیگر درد لگد را از یاد بردم ولی کبودی نوک تیز بوت آهوی غلام حضرت خان تا دیرها در جانم باقی ماند.

غلام حضرت خان ما را تاصنف دوم مکتب همراهی کرد. صنف اول ما واقع گراچ بود. دقیقا گراچ برای توقف موتر، گراچ حویلی بزرگی که کسی آن را برای وزارت معارف آن وقت به کرایه داده بود. فرش گراچ کاملاً ناهموار و مثل زمین "شدیار" پستی و بلندی داشت. دروازه گراچ دو پله یی چوبی و بسیار کلان بود. دروازه گراچ "ترق و تورق" زیادی داشت - حتّا-  به اندازه ی درون و برون شدن سگ و پشک. از این بابت معلم ما غلام حضرت خان چند مشکلی داشت که او را همیش اذیت میکرد.

یکی ناهمواری زمین صنف بود که میز و چوکی ها لحظه به لحظه با جنبیدن عادی شاگردان حرکت میکردند، صداهای ناخوشآیند "غژغژ و قچ قچ" میکشیدند و یگان وقت که موازنه چوکی در حال نشست و برخاست دو پهلو نشین بهم میخورد، میدیدی که دختر یا پسری سر به تالاق روی زمین شدیارمانند صنف ما که اصلاً گراچ بود، "چهار پلاق" می افتاد.

مشکل دوم معلم ما غلام حضرت خان تاریکی صنف بود که ارسی و روشندان نداشت. از درون حویلی چوکاتی داشت به اندازه ی دروازه یک پله ی کوچک که آن را با پارچه های به هم پیوند شده بوجی های کهنه پرده زده بودند. و درون صنف از وسط سقف یک چراغ آویزان بود که روشنی خیلی ضعیف داشت. چون سیستم تقسیم برق آن زمان در مناطق کهنه شهر چندان پیشرفته نبود و هرکس از هر کجایی که دلش خواسته بود، یک لین برق به سوی دلخواه خود کشانیده بود. یک ساکت به جای (جاین بکس) منبع تقسیم شش ساکت و هفت سویچ و ده چراغ دیگری به کارگرفته میشد که یا وقت به وقت فیوزها میپریدند و یا هم جریان برق بسیارضعیف می بود. خلاصه مشکل معلم ما غلام حضرت خان یکی نبود و دو تا نبود که چندین تا بود.

یکی دیگر از مشکلات غلام حضرت خان ضعیفی چشمان و یا شاید هم شب کوری خود او بود چون کتاب را آن قدر به چشمانش نزدیک می برد، گویی چشمانش را روی کتاب می مالد. غلام حضرت خان حق داشت عینک بپوشد، ولی آن زمان پوشیدن عینک های آپتیکی برای جوانان مثل او نشانه خوب صفتی نبود، و بچه های روستایی که تعلیم یافته شده بودند و در شهر کار و ماموریت یافته بودند، در این کار بیشترسختگیر بودند. واقعیت این که آن زمانها هر آدم عینک پوش را "آدم چشمکی" صدا میزدند و برخی ها را - حتّا-  به نام "آدم چشمکی" طعنه میزدند گویی جنایتی رامرتکب شده باشد. وقتی از کسی به نام "آدم چشمکی" نام برده میشد، اولین برداشت از چشمکی بودنش "چشمک زدن" به زن ها تعبیرمیشد، که بلافاصله فرد متذکره در عالم ناشناسی به نام آدم زنباز به بدکاری متهم می گردید.

اگر هم کسی اسرار میکرد که فلان شخص چشمکی فقط یک "آدم عینک" پوش است نه "آدم چشمک باز"، این را "عذر بدتر از گناه" پنداشته، می گفتند، اگر این شخص (چشمک پوش)، زیاد چشمک نزده باشد (به سوی خانم ها)، پس چرا به بیماری و ضعف چشم مبتلا شده است. ولی دریغ و صد دریغ که هیچگاه هیچ کسی تا به حال به این واقعیت نیندیشیده که در بسیاری شهرها-چه رسد به روستاها- برق وجود نداشت و هنوز وجود ندارد. بنأً اریکن و تیل سوز عمده ترین وسیله روشنی در شبها بوده و کسانی که مکتب و مدرسه رو بودند و دوستدار درس و تعلیم با هزار جانفشانی در روشنی همین چراغ های ضعیف تیلی کتاب می خواندند و می نوشتند تا به ماموریت و مقام های میرسیدند که شاید یکی از آنها همین غلام حضرت خان معلم صنف اول و صنف دوی ما بود.

سرانجام مشکل دیگر معلم ما غلام حضرت خان چنان که یادآوری شد (ترق وتورق) دروازه بزرگ دوپله یی گراچ بود که روبه روی سرک عمومی واقع شده بود. اگر چه از درون و بیرون با زنجیر خیلی بزرگ و قفل سنگی بسته شده بود ولی دروازه دوپله یی گراچ از فرت بارانها یا بی کیفیتی چوب تا ب خورده و شکم کشیده بود. بنأً تا دیرها روزی نبود که خاطرغلام حضرت خان از این بابت خونچکان نشود.

گراچ از سوی راست راساً کنار نل آب کوچه و از سوی چپ کنارچند مجرای بیت الخلای مکتب واقع شده بود. از یک سو روزانه بچه های خرد و بزرگ کوچه که مکتبی نبودند و در دکانهای آهنگری، حلبی سازی، نانوایی، مسگری آن حوالی شاگردی میکردند و وقت به وقت برای برداشتن آب از این نل که مثل "یک کشمش و چهل قلندر" بود، جمع میشدند. در کنار بچه ها چند عسکر "نفر خدمت" هم  به خاطر  گرفتن آب برای خانه های افسران شان به این نل میآمدند و با قطی های کلان فلزی مشهور به "پیپ" های دوسیره ی روغن مالیزیایی که دسته های چوبی بر آنها انداخته بودند، با "بانگی" ها بر سرشانه آب میبردند.

بیشتر نفر خدمتان جوانانی بوند از اطراف و اکناف کشورکه فارسی بسیار کم می فهمیدند و یا کاملا با لهجه و زبانهای دیگری جدا از پشتو و فارسی معیاری حرف میزدند که فهمید ن شان آسان نبود.

آنچه غلام حضرت خان را بیشتر از پیش می آزرد "کله کشک" بچه های کوچه بود که با نیفه، ایزار و آستین های بالازده و لب و روی چرک و چغت دود نانوایی، آهنگری، مسگری وحلبی سازی از لای (ترق وتورق) دروازه ی گراچ به درون صنف کله کشک میکردند. و چون بیشتر اوقات روی غلام حضرت خان سوی شاگردان می بود و پشت اش به سوی دروازه ی گراچ، متوجه آمد و شد بچه های کوچه و کله کشک آنها نمیشد، ولی ما آنها- بچه های کوچه- را به خوبی میدیدیم که گاه سوی ما زبان شان را دراز کرده، نشان میدادند. گاه چشمک میزدندو آرام و بیصدا می خندیدند. گاهگاه خود راقواره میکردند و بسا هم -بی ادبی معاف- انگلک نشان میدادند.

سرانجام هرآن چه برون صنف میگذشت ما از لای ترق و تورق دروازه گراچ آن را به خوبی میدیدیم و عکس العمل آن در چهره های ما به خوبی خوانده میشد، که در آن حالات غلام حضرت خان بلافاصله روی برمیگشتاند، چند دو و دشنام جانانه به حساب بچه های کوچه حواله میکرد. و ما به خاطر آن که چرا به سوی بچه های کوچه نگاه میکنیم، از او دشنام می شنیدیم. ولی غلام حضرت خان این را نمی دانست که ما چاره ی دیگری نداشتیم جز این که باید رو به رو به معلم خود نگاه میکردیم.

خلاصه این تنها بچه های کوچه نبودند که بسا نفرخدمتان هم سر و کله های شان را از لای ترق وتورق دروازه ی گراچ نشان میدادند. بیشتر این نفرخدمتان لنگی و برخی از آنها کلاههای رنگ رنگ دست و مهره دوزی مایل به سبز، سرخ و نارنجی بر سر داشتند. و برخی از چهره ها خیلی ترسناک و زننده بودند، چون در اوج جوانی دندانهای زرد و کرم خورده و سیاه شده داشتند.

روزها این کار تکرارمیشد. یگانه چاره ی کار را که غلام حضرت خان یافته بود، آن بود که ترق وتورق دروازه گراچ را برای چند روز و هفته به کمک (سرش کاهی) با صفحات اخبار آن زمان می پوشانید. بدبختی در آن بود که از یکسو صفحات اخبار بسیار به سرعت و ساده گی دریده (پاره ) میشدند و از سوی دیگر غلام حضرت خان پول سرش را نیز از ما جمع میکرد و بارها که از خانه یک قران (یک ربع افغانی) خواسته بودیم، والدین برابر آن حسابی استنطاق میکردند.

خوب، وقتی غلام حضرت خان چند روپیه از ماجمع کرده بود، روز دیگر با خود یکی دو پاو سرش میآورد و با کاغذ اخبارانیس، اصلاح و هیواد آن وقت ترق و تورق دروازه ی گراچ را می پوشانید.

سرانجام با گذشت صنف اول و آغاز صنف دوم بود که تازه لست کابینه ی جدید یکی از صدراعظمان جدیداً توظیف شده در یکی از روزنامه های وقت به چاپ رسیده بود و چند روزی از این تغییر کابینه نگذشته بود، که یکی از شماره های خاص اخبار پیش از آن که به دست تحویلدار مکتب- برای پوشش کتب کهنه- و یا بدست چپراسی ها-برای سوختن در تنور، دیگدان و منقل ذغالی- برسد، به دست غلام حضرت خان معلم ما رسیده بود. و غلام حضرت خان این شماره خاص اخبار را راساً روی ترق و تورق دوپله ی دروازه بزرگ گراچ که صنف اول و دوم ما در آن واقع بود، به شکل منظم از پایین به بالا، چسپانده بود.

بدینسان صفحه یی که عکس های اعضای کابینه را در صدر با عکسی از جناب پادشاه و صدراعظم در دو سه ردیف کنار هم به چاپ رسانده بود، از برون صنف روی ترق و تورق دروازه گراچ را کاملاً پوشانیده بود.

سرانجام پس از چسپاندن همین شماره خاص یکی از اخبارها به ترق و تورق دروازه گراچ بود که یکباره مثل معجزه نه تنها این که دیگر کسی جرئت نکرد آن را بدرد (پاره کند)، بل -حتّا-  به دروازه گراچی که صنف ما در آن واقع بود، نیز نزدیک شود. و ما هم دیگر دلیلی نداشتیم خنده و شوخی کنیم.