رسیدن به آسمایی:01.2008 .16؛ تاریخ نشر در آسمایی :01.2008 .16

دکتور عارف پژمان
 

ما که مرديم ، های و هو نکنيد !


خاموشی ضياء قاريزاده، شاعر نوآفرين، ترانه سرا، آواز خوان و نمايشنامه نويس ارجمند کشور ، در غربت ، بازهم از مظاهر بارز از هم گسيخته گی فرهنگی جامعه مان در دهه های واپسين است. سخنوران و هنرمندان ما درين سالها ، همانند سنگ فلاخن به اين سو يا آن سوی گيتی ، پرتاب شده اند، چراغ خانه شان در سرزمين آبايی ، خاموش است و خود از يادها فراموش . هرچند شادروان قاريزاده در دوره حکومت نجيب ، وادار به ترک ديار شد ، اما هجرت ناخواسته فرهنگيان در آوان  اشغال وطن بوسيله شوروی آغاز گشته بود ،  کوچ اجباری همگانی ، گمان ميبرم ، بار ديگر د ر سال سياه ۷۱ خورشيدی رخ داد که مجاهدين ، منازل شهر وندان کابل را به سنگر داغ جنگ گروهی و فرقه ای مبدل ساختند. قاريزاده را ميتوان شاعر مردمی خواند. در سبک شاعريش ، هرچند وی به قواعد کهن و عروض سنتی ، وفادار بود، کوشش گاه وبيگاه او رادر شکستن اوزان کهن و نوآوری ديد گاه وانديشه، وسرانجام آفرينش مضامين تازه ، نبايد دست کم گرفت. قاريزاده فضای زمانه اش را نيز در سخن منعکس ميکرد، حتا در غزل هايش که به اقتفای سر آمدان شعر کهن می سرود. طنز وانتقاد نيز گوشه ای از کار اورا ميساخت. مبارزه با خرافه ها ، فساد و فرسودگی ديوانی، از يکسو و تشويق ديگران به داشتن مناعت طبع و اخلاق مهذب ، از دگر سو ، جانمايه کلام اوست. زيبايی و تازگی برخی از ابيات او درحدی است که تک بيت های صائب تبريزی را بياد ميدهد. اين بيت ها روزگاريست ورد زبان مردم ماست ، چند بيت از يک غزل شادروان را که در کتاب نگاهی به ادبيات معاصر مرحوم ژوبل آمده ، بصورت نمونه نقل ميکنم :

صبح شد ای دل غمديده به غوغا برخيز
تپشی وام کن از ذوق تمنا، برخيز!

آب در کشت کس از خشکی ايام نماند
خرمن سوخته گان رفت به يغما ، بر خيز

چشم نرگس نگران است به راه تو هنوز
ديده منتظران کور شد ، از جا برخيز !

تا بدانند، که اين گرد ، سواری دارد
گرد بادی شو واز دامن صحرا ، برخيز !

برخی منظومه های شاعر گرامی ، در کتب د رسی مدارس نيز راه يافته است.
ياد آور ميشوم ، يک بخش اشتهار او بخاطر آواز گرم و گيرای اوست و ترانه های ماندگار که در آرشيف راديو افغانستان از خويشتن يادگار گذاشته است.
قاريزاده که ساليان آخر عمر را در کانادا گذراند، افزون بر چاپ منتخبی از اشعار، آثار منتشر شده د يگری مانند ، نينواز ، پيام باختر ونگينه ها نيز د ر کارنامه ادبی  دارد. نمايش نامه شام غريبان او گويا د ر تياتر پوهنی ننداری، روزی ، روزگاری اقبال نمايش يافته بود
.
قاری زاده در يک مصاحبه مغتنم که سال جاری با فرهنگی گرامی خانم حنيفه فريور ، انجام داده و در يک سايت ادبی انتر نتی ، اشاعه يافته ، به مرثيه ووصيتنامه ای عبرت انگيز اشاره کرده که برای مرگ خويشتن سروده است ، ابياتی ازين منظومه نقل ميشود:

ما که مرديم ، های و هو نکنيد
هيچ در مرگ من ، غلو نکنيد !

بی صدايم به خاک بسپاريد
مرگم ، اعلان راديو نکنيد !

غسل خود کرده ام به خون جگر
روبرويم به مرده شو ، نکنيد !

من در ساليان اخير ايشان را نديده بودم ، به گونه ايکه بخاطر می آورم ، شايد ديدار آخرين من با شاد روان در کتابخانه دانشگاه کابل ، در احتفالی بود که برای بزرگداشت ابو المعانی عبد القادر بيدل ، بر پا شده بود ، من مقاله ای خواندم درباره گوشه ای از نوآوری های کلامی بيدل در ياداشت خود گفته بودم ، بيدل برای زاهد و صوفی و محتسب ، تعبيرات و استعارات بسيار زشتی آورده است ، نمونه های زير را  ياد آور شده بودم :

حديث عشق سزاوار گوش زاهد نيست
زلال آب گهر در دهان مار مريز !
+++
صوفی افگند بر زمين ، مسواک
وجد، دندان اين گراز شکست !
+++
از محتسب بترس که اين فتنه زاده را
گر وارسند ، دختر رز ، خاله می شود !

در هنگام توقف نيمه روز جلسه ، شادروان قاری زاده ، خودش را به من رساند، گفت هرچند آشکار است که مقصود بيدل ، صوفی ناصاف، است ، اما بهر حال نکته ايست قابل تامل  ، ايشان که ظاهرا نوشته خوانده شده مرا پسنديده بود، پيوسته تشويقم ميکرد.
در پايان چند بيت از يک غزل ديگر  مرحوم قاريزاده را که به اقتفای يکی از غزليات بيدل سروده است ، درين جا می آورم وبه همه فرهنگيان کشور اين ضايعه را تسليت،ميگويم:

بيا ای خواب مرگ ، آزاد کن زين شور وشر گوشم
بنه چون بالش پر، تا قيامت زير سر گوشم !

شنيدم آنچه گفتی با رقيب اندر غياب من
بود چون حلقه در بزم تو هر شب پشت در گوشم

سفيد و سرخ گيتی را فريب رنگ پندارم
نخواهد خورد بازی از شرنگ سيم و زر ، گوشم

دمی فارغ ز شور حق و باطل نيست اين محفل
چه می شد گر ضياء يک اندکی می بود کر گوشم !