رسیدن به آسمایی :02.2008 .22؛ تاریخ نشر در آسمایی :02.2008 .22

 

مسعـود اطـرافی

نا مـه یی از شفا خانه!

عزیزم،

دیشب خواستم در وصف تو شعری بسرایم و به دل گفتم: شعرم را با وصف زلفانت آغاز میکنم ولی به زودی به یادم آمد که تو همانی هستی که لفانت را ماه یکبار به قیچی بیرحم آرایشگران

میسپاری تا گاهی آنرا پته یی ، گاهی ریشه یی و گاهی هم بچگانه قیچی کــنند !

با خود گفتم: شعـرم را از مدح ابروانت می آغازم و به خاطـرم آمد ، که با وصف همه دموکرات(!) بودنت، ابروانت را مخالف معیار های دموکراسی سانسور میکنی و... و از خیر

ابروانت هم گذ شتم !

گفتم: بیا و شعـرت را با وصف خنجـر مژگانش شروع کن وبه خاطـرم رسید، که مژگان بلند تو که طبیعی نیستند و محصول یکی از کارخانه های سامان و لوازم آرایش سازی تایوان است و ....

عـزمم را جـزم کرد م تا مطلع شعـرم را از لبان قرمزت آغاز کنم و به زودی متوجه  شدم که لبسرین "سویس میس" نمیبود آدم نمیتوانست تشخیص کند، که آنها لب هستند یا  پوست باد نجان سوسنی؟!

گفتم: بیا از رنگ پوستش بگو! ولی همان روزی به یادم آمد، که تازه از حمام بیرون آمده بودی و با من مواجه شدی وامشب که پوست رویت را با پوست کچالو مقایسه میکنم به پوست کچالو نمره باید داد!

بالاخـره شعـرم نیامد و من هم هی بر روح و روانم فشار آوردم ، تا این که ناخودآگاه به بیت خواند آغاز کردم و آنهم چه آهنگهایی خدا نشانت ندهد از همان آهنگهایی که  گروه های هنـری(!) در عروسی ها میخوانند و... خواندم و خواندم تا همسایه به خانه ام  ریختند و آن قدر استقبالم کردند البته با چوب و چماق و مشت و لگد، که سرحدم به شفاخانه کشید و....

واکنون این نامه را من دیکته میکنم و داکتر معالجم مینویسد ، اگـر نتوانستی آنـ را بخوانی به یکی از دوا خانه ها ببر حتما برایت میخوانند!

نوت: در جریان استقبال = لت و کوب یکی از همسایه ها با سوته چوب به فرقم کوبیده و حال فکـر میکنم مغـزم را جابه جا کرده اند ، زیرا: دیگر به شعـر و شاعری نمی اند یشم.

اگر تا صحت یاب شدنم بقال سر گذرتان خواستگاری نفرستاد و با او عروس نکردی-زیرا: تو عقیده داشتی که بقالی از شاعری نان و آب دارتر است- با هم ازدواج میکنیم(!)

بامحبت بی پایان

نشان شصت پای راست

شایق عیال شــــــــــاعــــر