رسیدن به آسمایی:01.2008 .06 ؛ تاریخ نشر در آسمایی :01.2008 .06

قادر مرادی
 

صدای برف

برف . برف عزیز، می دانم که تو برفی . برف . ما سال ها چشم به را ه تو بودیم ای برف ... مگر تو نمی شنوی صدای برف؟ صدای برف ، ببین ، هنوز صدای برف می آید. من می‌شنوم . تو هم می شنوی ، خیال می کنی نمی شنوی. صدای برف ، صدای برف ازبیرون می آید . صدای خفه است . برف در خفا کارش را می کند . مانند دزد ها ، سر و صدایی ندارد . وقتی کارش را تمام کرد، سقف و گنبد را برسرت فرو افگند ، بعد می بینی که همه جا را برف ها اشغال کرده اند و همه جا برف هست وبرف ، حتی گنجشک ها بی آب و بی دانه می شوند . می شنوی ؟ من می شنوم . مر ا می شناسی . من ترا می شناسم . آن روز یادت هست ؟ خوب شد که آمدی . بسیار سال ها منتظرت ماندم . در روز بدی مراگذاشتی رفتی . در همان روز که از خواب برخاستیم و دیدیم همه جا را برف پوشانده بود . سپید سپید ، یک لکه ء سیاهی هم نبود . چقدر خوش شدیم . چقدر خوش ... پس از سال ها برف باریده بود . تو گفتی :بعداز هفت سال بازهم رنگ برف را دیدیم . هر چند برای من و تو برف در آن شب و روز که دست مان تنگ بود، خوش آیند نبود ، اما با آن هم به خاطر سال آینده که این برف ها ارزانی و فراوانی می آورند ، خوشنود بودیم . در سالی که ارزانی و فراوانی بیاید ، برای من و کراچیم هم کار فراوان پیدا می شود . من گفتم برف ما را بی خبر گیر کرد. آماده گی نداشتیم . چوب و هیزم و سرگین همه خلاص شده اند. توگفتی: خیر باشد. یک چاره می شود ، خوب شد که بارید. هفت سال خشکسالی، قحطی. جان مردم را کشید. و من هم گفتم ها، به خدا راست می گویی زن، به خدا راست می گویی، غنچه گل.

بیا بنشین برایت قصه کنم که آن روز چه اتفاق افتاد. این صدای ترنگ ترنگ را می شنوی؟ سالهاست که کسی آهن پاره ها را می کوبد. می شنوی ؟ چیزی به یادت نمی آید ؟ صدای برف و صدای ترنگ ترنگ ... چراسوی من حیران حیران نگاه می کنی . مثلی این که یادت نمی آید . مرا نشناختی . من سلام کراچیوان هستم . تو دختر همسایه ء ما بودی . دختر اسماعیل قداغگر . اورا اسماعیل قره می گفتند . سیاه چهره بود . هنوز صدای قداغ گریش راکه پیاله ها و چاینک های چینی را قداغ می کرد ، می شنوم . مرامردم آسمان باقر نام گذاشته بودند . چطور یادت رفته است . سلام ، کدام سلام ؟ همان سلام کراچیوان آسمان باقر ... خو ، آسمان باقر ، عجیب دیوانه یی است . هروقت که ببینی ، رویش سوی آسمان است . فقط که زمین های بابا کلانش را در آسمان آبیاری می کند . چه روزهایی بودند . این ، این همان طلا گل خودماست . هم طلا و هم گل ... نه ، همین طور مانده است . نه بزرگ می شود و نه خرد ... روی دست هایم هست ، شب وروز. ببین ، مثل یک گدی مقبول است . می گویند آهسته آهسته قد می کشد ، کلان می شود ، یک آدم خوب و صالح و آن وقت همه به او حسادت می کنند و می پرسند این شهزادهء انصاف کار کیست ؟ می گویند این پسر همان سلام کراچیوان آسمان باقر است . از آن پدر و این پسر ، با عقل جور نمی آید ... جور بیاید ، نیاید ، همین است که می بینی . نه هنوز هم کسی را نیافتم که به گوشش آذان بدهد . راست بگویم پشتش نگشتم . به همان آذانی که خودم در گوشش خواندم ، قناعت کردم . اگر مسلمان شده باشد ، شده است و اگر نشده باشد ، کلان شود ، می شود. راستی ، دیگر به یاد همین گپ هم نیفتادم . تو نبودی که به یادم می دادی . خوب ، بگو ، همه خوب بودند ؟ آن جا ؟ ها ، یادت رفته است . همان روز پیش روی خودت سه بار در گوش هایش آذان دادم . الله اکبر و لااله الاالله را خواندم . من و تو آرزو داشتیم که اگر ملا و یا کدام صوفی یا ایشان و یا سید در گوش پسر ما آذان بدهد ، خوب خواهد شد .آدم صالح خواهد شد و مسلمان محکم . اما آن روز موفق نشدیم . شاید این که بزرگ نمی شود ، علتش همین است که من خودم در گوشش آذان خواندم . شاید آذان خواندن من عوض فایده نقص کرده است . اگر این طور باشد ، من تا قیامت عذاب می کشم . نه ، عذاب قیامت را من در همین دنیا می کشم .

آن روز ، شش روزه گی طلا گل مان بود . ها ، ها ، یادم می آید من هم فیصله هستم . پیری و زهیری است . اما یادم می آید صبر کن ببینم که طلا گل ؟ طلاگل خواب است ، مثل یک گدی کاکل زری آن روز تو هم گفتی که با من می آیی ، گفتم چه می کنی زن ، هوا برفی و سر د است و زن زچه در خانه باشد ، بهتر است . من با یک دوش تا مسجد می برم ، ملا درگوشش آذان می خواند ، می آورم و پسان می روم پشت کار و غریبی . یک قدم راهست . در پتو خوب بپیچانیش که هوا سرد است و بر ف هنوز می بارد . صدای برف را می شنوی نی ؟ اورا بردم بیرون ، بسیار خوشحال بودم . خوشحال بودم که برف باریده بود و برف می بارید . بعداز هفت سال قحطی و خشکسالی آن طور برف می بارید . برف فراوان ، سال فراوانی و ارزانی می آورد . به مسجد که رسیدم ، کسی را ندیدم . دوسه بار صدا زدم : ملا صاحب ، ملا صاحب !صدایی نشنیدم ، برف می بارید به فرمان خدا ، برف نو از ما و برفی ازشما ... کبک آسمان باقر می خواند ... برف روی کوچه ها و بیخ دیوار ها به اندازه ء یک قد آدم شده بود ، خوب ، کمتر ویا زیادتر . یگان جای یک قد آدم ، یگان جای نیم قد آدم . خوشحال بودم که خدا بعداز هفت سال برای ما فرزندی داده است . پسری ، آه ، می دانی چقدر جگرخون بودم . غصه می خوردم که اگر زنم همیشه نازا باقی بماند ، چه خاکی برسرم بکنم . به آدم بی سروپایی مانند من کی دیگر زن می داد. هر کی که تو نمی شد و اسماعیل قره ء قداغ گر . خدا بیامرز آدم جنتیی بود .چشم به مال و مکنت دنیا نداشت. ملنگ بود ، ملنگ . مثل او آدم کم پیدا می شود . خوب خوب شعر هارا از دلش جور می کرد .ماواری بیسواد باشد هم ، مگر آفرینش ، خدا برایش داده بود . یگان وقت برای من هم می خواند . یادت هست ؟ حالا هم همین نور کچل دیوانه ء خود ما یگان تا از بیت های اورا سر سر خود خوانده می گردد. اگر نی کی به من زن می داد . یک خر داشتم مردنی و یک کراچی لق و لوق . از طالع بد ، خر کراچیم هم به سر برابر نبود. هر هفته یکی دوبار در وقت کار و باربری ، درنصف راه ، چهار پایش را دریک موزه می کرد ویک قدم راه نمی رفت. خدازده لج که می کرد ، با بلدوزر هم نمی توانستی اورا ازجایش تکان بدهی ، چه رسد به زدن وکندن که برایش نسوار هم نبود و بگویی که اشپش هایش هم خبر نمی شوند. بکشی هم از جایش نمی جنبید . آن وقت مرغ خر کراچی من هم یک لنگ داشت و بس . آخر از زدن و کندن و تیله و تمبه کردن خسته می شدم ، از چیغ وناله ودشنام دادن به اجدادو آبایش دلگیر می شدم و ناگزیر از جلوش می گرفتم ، هم او و هم کراچی را کش می کردم . با هر کش کردنم ، او هم با سرتنبه گی ولجاجت یک قدم پیش می آمد و باز درجایش میخکوب می شد . تو خود دیده بودی ، به من دیوانه ببین . پیری و زهیری است . فیصله هستیم ... برای تو قصه می کنم . ها ، راستی ، او به این کارش تا وقتی دوام می داد که جان در جان من نمی ماند وبعد مثل ماشین که روشن شده باشد ، به راه می افتاد و چنان یورغه می رفت که دلت می شد عاشقش شوی . بعضی وقت ها که تنش را خارش و نوازش می کردم ، به او می گفتم : به خیالم تو اصلا خر نبوده ای ، کدام گناه کلان کرده ای و خدا ازقهر ترا خر ساخته است . جوانمرگی سرش را به بهانهء دور کردن پشه های دور سر و گردنش تکان تکان می داد . یعنی چیزی می گفت . ها یا نی . من نمی دانستم . گاهی به خیالم می آمد که او به گپ های ما می فهمد و خودش را به خری می زند . ها ، می گفتم رفتم به مسجد ، می شنوی صدای برف را ، فردا صبح که از خواب برمی خیزیم ، می بینیم که همه جا برف ، مثل لشکرها همه جارا گرفته و پوشانده است . من صدای شان را می شنوم . هنگام شب ، هنگامی که مردم در خوابند ، برف ها کار شان را می کنند . در مسجد کسی را نیافتم . یادم آمد که من ملا را می خواستم پیدا کنم . اگر زنم نمی زایید ، توان زن دیگر گرفتن را نداشتم . چه عجب که همان روزها آسمان هم به بارید ن شروع کردو ما هم صاحب اولاد شدیم . تاکه به دنیا نیامد و چهره اش را ندیدم ، باورم نمی شد . از آسمان برف آمد و ما هم صاحب اولاد شدیم . چند بار در حجره ء ملا را زدم ، مگر صدایی نیامد . کسی نبود . صدا کردم : ملا صاحب ، خدا برای سلام کراچیوان آسمان باقر بعدازهفت سال اولاد داده ، آورده ام که در گوشش آذان بدهید ، معطل کردنش و بال دارد. شما را زحمت ندادم ، خودم آوردمش اما جوابی نگرفتم . در آن روزهای سرد و برفی ملای مسجد به خانه ء ما نمی آمد . می دانست که چیزی حصولش نمی شود . اگر می گفتمش هم ، می گفت بیار همین جا ، خانهء خدا از هر جای دیگر بهتر است .

در بسته ماند . صدایی هم نشنیدم . طلاگل ما میان غنداق و پتو می جنبید . برف چپ و راست می بارید . چه هوایی ، خطک های سپید برف در هوا یک دیگر را قطع می کردند . جنگ داشتند . از مسجد که بیرون شدم ، چند نفر می آمدند. برف بود . شناخته نشدند . خوب که نگاه کردم ، دیدم ،هووو ، می گویند چه چه را که یاد کنی ، پیش رویت سبز می شود . همان لحظه در دلم گشته بود . سربازان بودند . نمی دانم از کدام ملک ، من چه می دانم ، همه ء شان موی زرد هستند . مقصد خارجی بودند ، از دیدن من وارخطا شدند . تفنگ های شان را سوی من گرفتند . فریادزدم : نی ، نی میستر ، میستر ، من از خود ، از خود ... از سر و صدا و ایما و اشاره های شان دانستم که باید طلا گل را به زمین بگذارم و دست هایم را بالا بگیرم . دانستم که باز طالب گیرانی است و آمده اند که طالب پیدا کنند و بگیرند . چاره نبود . دست هابالا و گفتم : من سلام کراچیوان یکی از آن ها با احتیاط به من نزدیک شد و مرا به سوی دیوار کوچه راند و به دیوار کوفت . تمام بدنم را پالید . قوطی نسوار و یک تا پنجایی که برای ملا نگهداشته بودم ، دیگر چیزی نداشتم که می یافت . وقتی میان پتو را دیدند ، تعجب کردند و باخود چیز هایی گفتند مانند : بی بی ، بی بی من که طلا گل را دربغل گرفته بودم ، در دلم گفتم : بی بی ننیت ، قریب طلا گل ما را کشته بودید ، خدا ناشناس ها و این که زودتر خود را از شر شان خلاص کنم ، گفتم : تنکیو، خره شو ،بای بای . همین قدر زبان خارجه یاد داشتم .اما نگذاشتند . مقصد تا جایی باید همراه شان می رفتم تا کسی پیدا می شد و گپ های مرا به آن می فهماند و مرا به آن ها معرفی می کرد که این آدم ا ز آن کاره ها نیست . همراه کراچی لق و لوق و خر دیوانه اش سر گردان است و بس

ظالم ها روزم را بیگاه کردند . تا که یک عسکر خود ما پیدا شد و مرا از گیر شان خلاص کرد . می دانستم که طلا گل ما چه حال دارد . دیگر پشتم را نگاه نکرده ، دوان دوان به خانه برگشتم . ها، توچشم به راه من بودی . از آشخانه صدای ترنگ ترنگ می آمد . دانستم که مادرم آهن پارچه های جمع کرده گی مرا می کوبد تا خرد تر شو ند ، می خواستم بگویم مادر ، خودت را عذاب مده ، پوچک مرمی تانک ها و راکت ها خرد نمی شوند ها راستی ، یادم رفت ، هنگام آمدن ، به خانه ء صوفی ایشانقل هم تک تک کردم ، کسی نبرامد ، دیگر جایی نرفتم ، آمدم خانه ، وضع خوب نبود . یگان صدای ترق و تروق فیرمرمی هم از دور ونزدیک شنیده می شد . گلوله ها در هوای سر د و برفی صدای نمزده یی داشتند. صدا هارا برف و سردی هوا قورت می داد. شاید سردی هواو برف ها نمی خواستند که صدای گلوله ها تا دور ها برود. زود گم می شدند. تو پرسیدی : چه گپ است . من گفتم : هیچ ، طالب پالی است .

هر دو دور صندلی نشستیم . من خودم سه بار به گوش طلا گل آذان دادم و هر دو گفتیم : حالا شد مسلمان . از هیچ کرده خو خوب است .

گفتم که می روم کار و کراچی را می برم شهر . تا شام چیزی پیدا کنم . طلا گل را شیر بده . خو ب ، ننه ، تو هم بیا سر گردان نشو ، پوچک مرمی هاوان و راکت ها و تانک ها خرد نمی شوند . آن روزها فکر مادر خوب نبود . آرام نشسته بود که ناگاه بی اختیار از جا برمی خواست و یکه راست به آشخانه می رفت و تیشه را می گرفت و به جان آهن پارچه ها می افتاد و هی صدای ترنگ ترنگ آن هارا می کشید . این آهن پارچه هارا من از دیگران می خریدم و بعد می بردم به شهر به دیگران می فروختم . مادرم چیزی به ما نمی گفت و ماهم به او نگفته بودیم که چنین کاری کند . شاید می خواست در کار های خانه سهم بگیرد. مرا می دید که گاهی هیمن کار را می کردم و یا شاید هم بازدن و کوفتن آن آهن پارچه ها درد و کوفت دلش را خالی می کرد . ترنگ ، ترنگ ، ترنگ ما هم می گذاشتیم که دلش را خالی کند .

رفتم تا کراچی را آماده سازم ، برای رفتن به شهر . تو صدا زدی و گفتی : جوانی و بادیان یادتان نرود

در این هنگام بوی لیتی به مشامم آمد و اشتهایم را تحریک کرد . لیتی و هوای سر د برفی

صدا زدم : لیتی پختی ؟

و تو گفتی : نی ، آیجان خاله یک کاسه روان کرده

صدایت در میان صدای برف و صدای ترنگ ترنگ ها گم شد . با خودم گفتم :

همسایه باشد همین طور ، آدم های مهربانی بودند . حالا خدا می داند کجا یند ؟

ای وای برف ، ارزانی و فراوانی و برکت غله و دانه می آورد .بازار کا رمن هم خوب گرم می شود . شب شش می گیریم . کلان طوی سنتی می کنیم . من سال ها بود که سوی آسمان می دیدم و با خدا راز و نیاز می می کردم . می گفتم : ای خدا ، اولاد ، هر چه باشد ، یک اولاد . من دیگر زن گرفته نمی توانم . از این دنیاارمان به دل ، بی نام و بی نشان می روم . با ز به خودم می گفتم : آسمان باقر لود ه ، اول از برای مردم دعا کن و بعد از برای خودت . باز روی بر آسمان می کردم و می گفتم : ای خدا ، یک برف وباران فراوان که آرد ارزان شود و غله و دانه زیاد شود . دوم برای ما یک اولاد و سوم برای این حیوان ، برای این چهار پای من یک کمی عقل که دیوانه گی را بس کند و رزق و روزی مرا نسوزاند . ازدست لج کردن هایش دیوانه شده ام.

همیشه مواقعی که کراچی می راندم ، رویم سوی آسمان بود و به دعا سرگرم و اگر کسی از کوچه می گذشت ، بدون این که سویش نگاه کنم ، سلامش را پاسخ می دادم : ها سلام ، جورهستی و دوباره ادامه می دادم : دربارت کلان است خدایا، برف و باران ، غله و دانه ، یک اولاد و کمی هم عقل به این حیوان بی زبان یه این چهار پای ... به همین علت بود که مرد م مرا آسمان باقر نام داده بودند . آسمان باقر یعنی کسی که همیشه رخش سوی آسمان است ، انگا ر از آسمان مواظبت و مراقبت می کند . اما من به این کنایه ها وریشخند های آن ها گوش نکردم و مطمین بودم که یک روز خدا دعاهای مرا قبول می کند .

وقتی که درگوش طلا گل آذان می دادم ، آهسته گفتم : فکرت باشد ، وقتی که کلان شدی ، مرا بی آب نکنی . آدم خوب و مسلمان خوب شوی . چرا که من در گوشت آذان خوانده ام .اما نمی دانم . فهمید یا نه فهمید. شاید فهمیدو شاید نفهمید. . .

رفتم که چهار پا را بیاورم و به کراچی ببندم ، دیدم که از او خبر ی نیست .وارخطا دویدم و از تو پرسیدم ، تو لیتی می خوردی . شاید به جانت زهر کرده باشم . رفتم از مادرم پرسیدم : کجاست ، خر کجاست ؟

مادر که با تیشه ترنگ ترنگ به آهن پارچه ها می کوفت ، گفت : رفته ، تاشقرغان ...

خدا می داند چه شنیده بود و از کی می گفت .همان دم یک برادرم به یادم آمد که سال ها پیش عسکر بوده و درتاشقرغان گم شده بود. دویدم به کوچه . روی برف ها که دیدم پل پایش را شناختم . اگر اوگم می شد ، خاک سیاه دوعالم برسرم می ریخت . دار و ندارم او بود . رفتم به راهی که او رفته بود . دیدم بیچاره دروسط کوچه یی میان برف ها افتاده است .حیوانک بی دهان و بی زبان . چه بلا برسرت زده بود که از خانه بیرون رفتی ، تو که از این عادت ها نداشتی . نزدیکتر که رفتم ، دیدم گپ ازمزاح گذشته بود . برف های خون آلود دورو پیشش را که دیدم ، جانم به لب آمد . مرمی ها چند قسمت سر وبدنش را سوراخ سوراخ کرده بودند .چشم های زیبایش باز مانده بودند . صدای ترنگ ترنگ بلندی درون گوش هایم طنین انداخت . فقط بگویی مادرم درون گوش هایم نشسته بود و آهن پاره ها را با تیشه می کوبید . بی اختیار صدا زدم : خانه خراب شدیم ، خانه خراب ، زن ... نفس نمی کشید . کشته بودندش . دلم برایش سوخت . روزهای لج کردن هایش یادم آمدند و من که هر چند می زدمش ، آهی نمی کشید . گفتم : خوب شد ، رفتی ، خودت را خلاص کردی و مرا ماندی با هزار غم . دراین اثنا صدای گریه ء زنی را از عقب شنیدم ، برگشتم . دیدم که تو پای لچ و سر لچ ، دوان دوان و فریاد کنان سویم می آیی . وارخطا شدم . من هم به طرف تو می دویدم و می پرسیدم : چه گپ است ، غنچه گل ، چه ؟ گریه کنان گفتی : طلا گل ، طلا گل ما ... خدایا ... ! تو روی برف ها می لولیدی و فغان می کردی : طلا گل ، طلا گل ما !سر ورویت را با چادر پیچاندم و از روی برف ها بلندت کردم ، گفتم : برویم ، ببینم ، خدا نکند ... چه شده ؟

تو همچنان گریه می کردی و می گفتی : نفس نمی کشد ، نفس نمی کشد ، اورا یخ زده ، مردکه ، اورا ... دراین لحظه صدای کسی را از سر بامی شنیدم که مرا صدا می زد : سلام سلام سلام ، سلام سلام سلام ، سلام سلام سلام ! دیدم ، نور دیوانه بود.همین نور کچل خودما و گویی برف هارا پاک می کرد ، گفت : خرت را آن ها کشتند ، آآآآآن هاااااااا ! از سر کوچه پس نشد ، نشد ، نشد آخر زدنش ... آن ها ، آن ن ن ن ن ها ! و به سویی اشاره می کرد .همان روز همه چیز را به خاک گور کردیم و برگشتیم . برف همچنان می بارید . من گریه نمی کردم . کرخت شده بودم . اصلا گریه کردن یادم رفته بود . با چند تا از همسایه ها از قبر ستان بر می گشتیم . کسی می گفت : حالا سلام کراچیوان هفت سال باید منتظر بنشیند تا صاحب اولاد دیگر شود ، دیوانه است ، بی عقل است ... در این چله ء زمستان هم کسی چقه لاق شش روزه را از خانه می کشد ؟ عقل نباشد جان درعذاب گفته اند . صدا هایی در گوش هایم طنین انداخته بودند : سال ارزانی ، فراوانی ... از بهارش پیداست .... ترنگ ترنگ ، ترنگ ، ترنگ ترنگ ترنگ ترنگ ......... ها ، یادم آمد ، تو هم آن رو ز رفته بودی . شاید به خانه ء همسایه نزد آیجان خاله . وقتی به خانه برگشتم ، کاسه ء لیتی تو هنوز سر صندلی بود و هنوز مادرم ترنگ ترنگ آهن پاره ها را می کوفت . دیدم زیر لحاف صندلی طلا گل ما آرام خفته است . زنده بود و لب هایش را می مکید. فریاد زدم :

غنچه گل ، طلا گل ما زنده است ... ساغ و سلامت است ، کجا رفتی، غنچه گل، غنچه گل، غنچه گل...!

به بیرون دویدم که این خبر خوش را به تو بدهم . دیدم کراچی لق ولوق ما مانند یک چهار پای مرده و کرخت شده لنگ هایش به هواست . کراچی تعطیل شدنش را ، تعطیلی زند ه گی را اعلام می کرد و برف می بارید و صدای ترنگ ترنگ از آشخانه بلند و بلند تر می شد و این گدی گگ کاکل زری و من ماندیم ، ببین هنوز هم مانند هما ن زمان هایی که تو کاکل زری را به دنیا نیاورده بودی ، تر و تازه است . ببین ، غنچه گل ، می گویند یک روز توبهء ما به دربار خدا قبول می شود و این طلا گل ما شروع می کند به کلان شدن . تو نمی شنوی نی ، صدای برف و صدای ترنگ ترنگ ها را .... صدای برف ، هر قدر چشم به راهت ماندم ، تو برنگشتی . ازخانه ء همسایه ، از نزد آیجان خاله ،چقدر صدایت کردم ، چقدر . ببین ، می شنوی ؟ صدای برف می آید و صدای ترنگ ترنگ کوبیدن آهن پاره ها.....................


ختم . ۱٣٨٥، حوت . هالند .