رسیدن به آسمایی : 05.10.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی : 05.10.2008  

 

کریمه کرامت حبیب

 

نقش و مقام زن در آثار ابوالمعانی بیدل

 

به نام آن که دل کاشانۀ اوست

یاران و صا حبدلان!

بابوی خوش آشنایی سخنم را آغاز میکنم. پس سلام و سلامتی باد بر شما اهالی سر زمین عشق و معرفت. امیدوارم این بزم مبارک قدمی باشد برای آشنایی های بیشتر و بیشتری که کلام ابوالمعانی حلقه و صل آن است.

آب میگردم چو نامش بر زبان می آورم

میدانم صحبت کردن در باب بزرگ مردی چون حضرت ابو المعانی بضاعتی میخواهد کلان و جانی پرتوان که من از هر دو عاریم اما با همه بی هنری جسارت به خرج داده و پای درین وادی نهادم و هرچه درین بادیه پیشتر رفتم، شیفته تر شدم و بر ناتوانی ام آگاه تر. بر سابقه همین شیفته گی و ارادت پا را از گلیم فراتر نهاده و خواستم چیزی بنویسم البته و صد البته نه در حد جلال او بل در حد کمال نداشتۀ خود.

در برابر هیبت بیدل سراپا دل، جزء عرق انفعالی در جبین هیچم در کف نیست." اما چه توان که موجود همبن است."

البته شما یاران همدل مستحضرید که بزم های بیدل خوانی و عُرس های حضرتش همیشه و علی العموم مردانه بوده و زنان را در آن کمتر سهمی بوده است و این مجالس انس از همیشه تا هنوزبی حضور زنان صورت می پذیرد، شاید بفرمایید که زنان را در این وادی دشوار گذار کمتر از مردان انس و الفت است، واقعاً که معنی بلند او فهم تند می خواهد و کوه و کتل هایش پاهای استوار. به گفتۀ یکی از یاران صاحب دل غواصی در اقیانوس بیکرانه بیدل آسان نیست و آنگونه که آقای کدکنی میگوید و یزای ورود به این کشور به آسانی به کسی داده نمیشود. اما برای عدم حضور زنان این تنها دلیل نیست، دلایل دیگری هم هست که زنان را ازین وادی دور نگهمیدارند.

خوب حالا به هر دلیل در کشور ما که به قول استاد خلیلی بیدل خوانی ورد شبانه و درس شبانگاه بوده است ـ زنان ازین خوان کرم بی بهره مانده اند.

من میخواهم در اولین صحبتی که با شما دارم، نگاهی داشته باشم به همین نکته در شعر خود حضرت ابوالمعانی. نکتۀ که تا حال به آن پرداخته نشده و اگرهم شده من هیچ مدان از آن بی اطلاعم. تنها در کتاب خوشه های از جهانبینی بیدل نوشتۀ جناب عبدالغفور آرزو به آن تماس کوتاه و فهرست وار گرفته شده که من هم دراین نوشتار بیشتر به آن تکیه دارم. کاستی های که در این نوشته هست، دلیلش نبود منابع در ین مورد است. امیدوارم که عذر این تقصیر پذیرفته آید. و از خدا خواهم که این اشاره فتح بابی باشد برای محققین و پژوهشگران و آنانی که دستی بر قلم دارند و چشمی بر کتاب.

ازین آغاز میکنم که انسان در شعر بیدل چه جایگاهی دارد.

همانگونه که خداوند حکیم انسان را به تشریف کرامت شرافت بخشید و خلیفه خویش ساخت، حضرت میرزاهم از همین زاویه به انسان می نگرد و میفرماید:انسان اشرف مخلوقات است و در عالم آفرینش کمال برتر. و جای دیگر میگوید کهآدمی فطرت تام است. هم او گوید : آدمی که مزین به تاج کرمناست چه حاجتش به سایه هما و آن که منتظر بال هماست از تاج کرمنا بی نصیب.

از نظر حضرت میرزا هرجزو انسان آیینه دار استعداد کل است.

میدهد هر جزو انسان عرض استعداد کل

خامه نقاش را هر مو جهانی دیگراست

تعالی و عظمت انسان در نزد جنابش تا بدان حد است که تبلوری از نغمه بی نشان پردۀ رازش میخواند.

انسان را مرکز عالم خلقت میداند و مظهر سجود ملکوت.

هوشی که رموز فهم چند و چون است

داند کابلیس از چه ره مطعون است

یعنی آن کس که حضرت انسان را

مسجود تصور نکند ملعون است

در نگاه حضرت بیدل ذات انسان مظهر و آیینۀ تجلی حق است و مصدر کرامت و تعظیم.

گر  طبع سلیم قابل تفهیم است

انسان است آنکه مصدر تعظیم است

این کعبه که مرکز سجود من و تست

تمثال و حضور دل ابراهیم است

حضرت بیدل همچنان انسان را غلغل صبح ازل میخواند.

غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست

کاتش فتاد درین خرقه و آدم برخاست

انسان آیینۀ است امکانیکه شاهد غیب فقط درین آیینه تجلی ها دارد.

تجلی هاست حق را در نقاب ذات انسانی

شهود غیب اگر خواهی و جود اینجاست امکانی

معنی انسان چشم و گوش و دست و پانیست، گوهر آدمی معنی با لقوۀ ماورایی اوست به راستی این موجود ، این اشرف مخلوقات، نازدانه و برگزیده او تعالی است که بعد از آفریدنش، خداوند خود را می ستایدو می فرماید: فتبارک الله احسن الخالقین. و عالم را برای او و طفیل روی او می آفریند.

عالم ورق زدفتر انسان است

گردون دوری زمجمر انسان است

آن دانه که هست شاخ و برگش دو جهان

گل کرده زجیب ثمر انسان است

گرچه کونین مست جانان است

می عرفان به جام انسان است

در شبستان غفلت آفاق

آدمی آفتاب تابان است

انسان مکرم است و عزیز کرد، خدا و خلیفه اش در زمین و این انسان هویت مشترک زن و مرد است وتکرار 24مرتبه کلمه امراة و 24 مرتبه کلمه رجل در قران عظیم بیان این اشتراک به حد اعجاز میرسد.( خوشه های از جهان بینی بیدل). و بار بار در آیات مبارک قرانی انسان توجه داده میشود به اینکه:خلقکم من نفس واحده، هوالذی انشاء کم من نفس واحده، وخلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوالیها.(روم 31) که اشتراک تفکیک ناپذیر زن و مرد را به نمایش میگذارد و مودت و محبت ازلی و مرد را چنین بیان میدارد که : و جعل بینکم مو دة و رحمته و هن لباس لکم و انتم لباس لهن.

قران مبین تفاوت های فزیکی و بیولوژیکی زن و مرد را به معنای برتری یکی بر دیگری نمی داند و میفرماید: ان اکرمکم عندالله اتقاکم . برتری انسان صرف نظر از رنگ و جنس در تقوا و پرهیزگاری است. درین تفاوتهای جسمی، حکمت های نهفته است که اگر مرد مظهر استقامت و قدرت است، زن نمودار لطف و رحمت است و حضرت ابوالمعانی باوجود بحث های فراوانی که در مورد مقام انسان داردکه شمۀ از آن در بالا ذکر شد، زن را اگر در شعر مطرح کرده است برای نشان دادن ابهت و جلال مردان کرده است.

ضبط کار از مرد می آید نه از دست زنان

پنجه را گیرایی از پهلوی انگشت نر است

و یا

بیدل چه ذلت است که گردون منقلب

در طبع مرد خاصیت زن نهاده است

و یا میفرماید

اگر زن نیستی ای کمتر از زن

چو زاهدچند در خلوت فسردن

اگر خیلی خوشبینانه قضاوت شود، شاید بتوان پذیرفت که تلویحا لطافت وظرافت را به نمایش گذاشته است، اما بیدل ما حتی در یک موضوع بیولوژیکی هم که زن و مرد سهم و تاثیر یکسان دارند، در حق زن کم لطفی میفرماید. مگر اینکه توجیه دیگری بتوان از بیت ذیل بدست داد که من نمی دانم:

در مزاج دانه اماده است تاثیر زمین

حیز کم پیدا شود گر زن نزاید مرد را

و گاهی هم جناب حضرتش به روایات عامیانۀ مثل این روایت که حوا باعث لغزش آدم گردیده، سبب هبوط او از بهشت ـ تکیه میکند و تصویری بدست میدهد نه چندان دل نشین.

گندم به غیر آفت آدم چه داشته است

یارب تو شکل زن نپسندی دچار مرد

یقینآ حضرت بیدل با احاطه یی که به قران و علوم اسلامی دارد، ازین آیات مبارک آگاه است که حضرت حوا را از این اتهام مبرا میسازد.

و لقد عهد نا من قبلُ فَنَسَی و لم نجد له عزما ط 115 و یا فوسوس الیه الشیطانُ قال هل ادلک شجرة الخلد و ملک لا یبلی.

عنایت بفرمایید که درین آیات ضمایر همه مذکر و اشاره به حضرت آدم است. در جای دیگر میفرماید : فازلهما الشیطن فاخر جهما (بقره 30) که ضمایرتثنیه است و برای دو نفر اطلاق میگردد.

اما این تاریخ ادبیات ما و جو حاکم بر جامعه مرد سالار است که سبب پیدایش چنین مفکوره های شده است وتنها حضرت ابوالمعانی نیست که دیدگاهی چنین در مورد زنان دارد ـ بلکه تاریخ ادب فارسی تماماً مردانه است، به حدی که شخصیتی چون فردوسی هم میگوید:

زن و اژدها هردو درخاک به جهان پاک زین هردو ناپاک به

درحالی که تاریخ عرفان اسلامی رابعه عدویه را به یاد دارد که مناجاتهای او هنوز سینه آـسمان را می شکافد. حضرت ابوالمعانی همان گونه عارف وارسته و سالک آبله پای طریقت است، پیروی کامل شریعت و به جای آورندۀ همه مناسک شرعی است او که انسان را آن گونه عارفانه مینگرد اما جای که پای احکام شرعی به میان آید متشرع سخت گیری است.

چنانچه حدود شرعی حجاب را چنین بیان می دارد.

ستر عورت که فرض بر مردان است

جای خبث است کز کمر تا ران است

سرتا قدم زنان ازان می پوشند

کین ننگ ز عضو عضو شان عریان است

و این ستر و پوشش و آراسته گی را مظهر حیا برای زن و مرد میداند.

از حیا مگذر که در ناموسگاه اعتبار

شرم مردان را و قاراست و زنان را زیور است

که واقعا یکی از ابیات جاودانه اوست. در موضوع و موضع دیگر حضرتش میفرماید:

هیچ موجودی به عرض شوق ناقص جلوه نیست

ذره هم در رقص موهومی که دارد کامل است

به راستی که خلقت در حدکمال است در آفرینش خداوند نقص وجود ندارد و انسان این گل سر سبد آفرینش در کمال آفریده شده که البته این اشرف مخلوقات آن گونه یاد آوری شد ـ هویت مشترک زن و مرد است. و این دو برای اکمال هم آفریده شده اند.

چون پی یسکن الیهاش آفرید

کی تواند آدم از حوا برید

این زن است که در قران به صورت بلقیس و آسیه و هاجر و مریم چهره نموده است. و این عایشه حمیرای پیامبر است که نصف دین را از و باید آموخت.

مصطفی آید که سازد همدمی

کلمنی یا حمیرا کلمی

آنکه عالم بنده گفتش بدی

کلمنی یا حمیرا میزدی

امیدوارم که دانایان برمن خرده نگیرند، چون من بر این گمانم که از این واقعیت تلخ نمی توان چشم پوشید که زن در ادبیات ما و با لتبع در شعر حضرت ابوالمعانی حضور مثبت ندارد و یاد آوری این حقایق از مقام ارجمند جنابش چیز نمی کاهد و پوشیده داشتن آن هم به آن مقام والا نمی افزاید.

روی کرد من به این موضوع برین جهت بود که کنکاش بیشترو پژوهش های ژرف تری صورت پذیرد که چه عواملی سبب کم انگاشتن زنان در ادب فارسی بوده است که یقینا صبغۀ دینی نداشته بلکه عواملی محیطی ،اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بوده است که باید در مورد آن کار کرد. با تشکر از حوصله مندی شما.