رسیدن به آسمایی : 28.09.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی : 01.10.2008  

 

یادداشت نویسنده:

این داستان را پس از بازنویسی نگهداشته بودم تا به تاریخ ششم جدی سالروز تجاوز قشون سرخ منتشر شود. لیکن حادثهء المناک 22 اگست 2008 در قریهء عزیز آباد ولایت هرات که در جریان حملات هوایی قوای آیساف به رهبری ایالات متحده امریکا بیشتر از نود تن از اهالی ملکی جان دادند و به صدها تن زخمی شدند، مرا واداشت که این داستان را نخست در مجله فرهنگی و خانواده گی "آشیان" منتشرهء کانادا به دست چاپ بسپارم و اینک نیز جهت نشر به وب سایت "آسمایی" بفرستم. چه از خون تا این خون، از آن قشون تا ا ین قشون تفاوتی هم اگر باشد، در زخم زدن های پی در پی بر تن و روان مردم ما تغییری نیامده است!

پروین پژواک

 

 

شیر و خون

داستان کوتاه از پروین پژواک

 

در تاریکی پس از شامگاه، هنگامی که آخرین اشعهء سرخ آفتاب در پشت کوه های تیره ناپدید گردید، جمع به هم فشرده و خاموش مردمانی که در پناه دیوارهای فروریخته به انتظار تاریکی شب نشسته بودند، سوی رودخانه به راه افتادند.
آنها بازمانده گان بمباردمانی شدیدی بودند که هنگام نماز، قبل از طلوع آفتاب، دهکده کوچک و سرسبز را درهم کوفته بود. این ده کوچک که در دل دشت سبز نفس می کشید، اینک از نفس باز مانده بود. مردان ده ماه ها می شد که به سوی کوه ها فرار کرده بودند و اینک از خانواده های شان جز تعداد چند زن، طفل، دختران و پسران نوجوان زنده نمانده بود.
از آنجا که دهکده از چهار طرف با دشتی هموار احاطه شده بود، راه زدن در سینهٌ دشت حتی در دل شب نیز کار بی خطر نبود. بخصوص که امشب مهتاب برای تکمیل ساختن مصیبت مردم دهکده چهارده کامل بود.
رودی از دریاچهء دامن کوه به سوی ده جریان داشت و با آب پاک و زلال خویش کشت های شان را سیراب می کرد. زنان ده تصمیم گرفتند تا در بستر رود پایین شده ، در پناه برگها و شاخه های بته های روییده در کناره هایش خود شان را به دامنهء کوه ها برسانند.
دختر جوان زرجان که از بمباردمان به اینسو بی آن که خودش متوجه آن شده باشد، با ابتکار و انرژی خود سر گروه اهالی ده شده بود، اطفال را به یک قطار ایستاده کرده، به آنها توصیه نمود که چطوراز دامن یکدیگر محکم بگیرند تا جریان برعکس آب که از طرف کوه ها به سوی دهکده جریان داشت و در این موسم بهار، چون روح سرکش جوانی طغیانی شده بود، آن ها را با خود نبرد. او یکایک زن ها و دخترهای جوان و پسرهای نوجوان را در فاصلهء میان اطفال و اشخاص کهنسال جا به جا کرد، تا با نیروی جوانی خویش تسلسل کاروان را نگهدارند. آنگاه بسم الله گفت و خود اول داخل آب رفت. خواهرش زرساوه که کودک هفت ماهه اش را محکم در بغل گرفته بود، تا پای در بستر رود گذاشت، پایش روی گل نرم لخشید و شلپ، شلپ کنان در آب افتاد. کودک از نزدش میان آب رها شد. زرساوه با وارخطایی و شتاب چنگ انداخت، کودکش را گرفت و از آب برآمد. پسرکش زرگون که از دنبالهء چادر مادرش محکم گرفته بود، چادر او را محکم کشید و با اشارهء دست پرسید: کجا می ری؟
زرساوه خود را از بستر رود بالا کشید، در حالیکه چادرش از سر رها و در دست پسرش زرگون مانده بود، فریاد زد: مه میایم، مه میایم، از دامن نفر پیشرویت ماکم بگی!
صدای گریهء کودک در فضا پیچید، خواهرش زرجان از شروع قطار سرش را برگشتاند و با اشارهء دست از او خواست تا کودکش را آرام کند. زرساوه سر کودک وحشتزده اش را به سینه اش که از ترس و هیجان عرق کرده بود چسپاند، تا مگر گریهء او و ضربه های دل بیقرارش آرام گیرد.
آخرین زن قطار با اشارهء دست چیزهای به او گفت. ولی زرساوه نفهمید. صرف با دست اشاره کرد که: برین، برین مه ده پشت تان میایم.
زرساوه سر کودکش را که هنوز گریه می کرد، به سینه فشرد. یک دستش را بر کمرش گذاشته از جای برخاست. ناگهان چشمانش سیاهی رفت و احساس ضعفی شدید کرد، سرش چرخ خورد. بسوی آب که موج ها همچون قیر سیاه روی هم می غلتید دید. گوش هایش که از بمباردمان به اینسو دپ شده بود، شروع به اشپلاق زدن کرد.
نه او در این تاریکی و تنهایی در آب سرد و وحشی این رود پای نخواهد گذاشت. خواست بالای زن ها صدا کند. ولی گمان کرد همانطوری که خودش صدایش را نمی شنود، زن ها نیز صدای او را نخواهند شنید. بهتر همان دید که دوباره به ده بازگردد. با خود فکر کرد شاید فردا متوجهء غیبتش شوند و شوهرش از کوه ها به دنبالش بیاید. شاید هم فردا هنگامی که نیرو و قوتی یافت، هنگامی که گوش هایش باز شد، خودش بتواند به دنبال آنها برود و آنها را بیابد. بهتر است امشب نزد بی بی گل برود. بی بی گل پیر که به شدت زخمی شده بود از زن ها خواهش کرده بود که او را در یکی از اتاق های خانه اش که بعد از بمبارد تقریبا سالم مانده بود، بخوابانند و خود بروند. نزد او کوزه ای آب، چند توته نان خشک و کلولهء پیاز گذاشته بودند. زرجان به او اطمینان داده بود که به مجرد رسیدن به کوه ها حتماٌ پسرش را خواهد یافت و اورا خواهد فرستاد تا به دنبالش بیاید.
زرساوه تا به سوی ده بازگشت، ترسی غریب سراپایش را فرا گرفت. با پشیمانی به عقبش نگریست. دیگر از قطار زن ها و اطفال اثری دیده نمی شد. ماه زرد با هالهء سرخ دور صورتش گویی با لبان خون آلود به سوی او دهن کجی می کرد. نور ماه خرابه های ده را به رنگ سفید مرده درآورده بود و زرساوه هر چند نمی توانست بشنود ولی احساس می کرد، کسی او را تعقیب می کند. بالاخره تاقت نیاورد و باز هم به پشت سر خود دید. در میان خاک های راه فقط یک لنگه بوت با کف جدا شده و میخ های دراز، دهن باز افتاده بود. قلب زرساوه تکانی خورد. چیغ زد و به دویدن پرداخت. متردد شد. خانهء بی بی گل درآنسوی مسجد ده قرار داشت، برعلاوه ترسید که برود و او را در خانه اش مرده بیابد. ناچار به اولین چهاردیواری که رسید، داخل شد. چهاردیواری باقی ماندهء طویله ای بود که در اثر بمبارد سقف آن ویران گشته بود. نفس زنان بالای خرمن کاه نشست و به سوی آسمان دید. از سقف فروریختهء طویله ماه با لبان خون آلودش همچنان سوی او دهن کجی می کرد. زرساوه کودکش را بالای خرمن کاه گذاشت. دامن پیراهن گلدارش را در دست گرفت، آن را پیچاند و فشرد و آبش را بر زمین ریخت. عین کار را در مورد تنبان چین دار و چوتی دراز موی های سیاهش نیز تکرار کرد. آنگاه لباس های کودکش را یکایک از تن کودک بیرون آورد و آبش را فشرد. کودک دوباره به گریه افتاد. زرساوه با وحشت او را در آغوش گرفت. روی کاه ها نشست. پشتش را به دیوار طویله تکیه داد. لباس های تر با خنکای ناخوشایندی بر تنش چسپیده بود. زرساوه نمی توانست آتش روشن کند. چه اینکار خطر داشت و می توانست توجه را جلب نماید. در حالیکه از شدت ترس و خنک می لرزید به زرگون فکر کرد. چقدر او را دوست داشت! چقدر چشمان سیاه و بی هراسش با آن حرکات شوخ و تیزش برای او دوست داشتنی بود. حالا او در کجا بود؟ میان آن آب سرد و جریان تند بدن کوچکش چقدر مقاومت کرده می توانست؟ دلش می خواست اکنون پسرکش زرگون در کنارش می بود و او سنگینی سر سرسختش را بر سینه اش احساس می کرد، آنوقت به یقین که از این احساس ضعف و ترس رها می شد. با چشمان وحشتزده چهار طرفش را در تاریکی پایید. کاش حداقل گوش هایش شنیده می توانست! در آنصورت زودتر خطر را می توانست دریابد.
پاسی از شب گذشت. سر زرساوه از خستگی بر گردنش خم شد و به خواب رفت. زرگون را دید که چادر سبز او را چون علم در دست گرفته است و در میان امواج کف آلود آب های سیاه قدم می زند.
تکانی خورد و از خواب بیدار شد. کودکش چون قوغ آتش در آغوشش از تب می سوخت. طویله تاریکتر شده بود و ماه از جای خودش تغییر مکان داده، دیگر از سوراخ سقف به سوی او دهن کجی نمی کرد. دوباره ترس غریب بر جانش سایه انداخت و چون به پیشرویش دقیق تر گشت، متوجه شد که آنجا بالای لبهء کاهگلی آخور سبزباغ پیر پدر شوهرش نشسته است. زرساوه از ترس نزدیک بود قالب تهی کند، چون خسرش هشت سال پیش هنگامی که او تازه عروسی کرده بود، مرده بود. پیرمرد با همان پیراهن و تنبان ماشی کهنه و واسکت خاکی رنگ خود بر لبهء آخور نشسته بود و با چشمان نیمه روشن خود که در تاریکی می درخشید، به سوی او می دید.
پیرمرد به آرامی لب گشود و با صدایی آشنا که زرساوه گمان می کرد آنرا از یاد از یاد برده است، پرسید: عاروس چطور هستی؟
زرساوه جواب نداد و با خود اندیشید که هرچند گوش هایش هنوز دپ است اما صدای خسر خود را به خوبی شنیده می تواند.
پیرمرد سرش را پایین انداخت و گویی با خود زمزمه می کند، ادامه داد: عاروس بیچاره ام... بچه تو میان آب ها راه می ره، شوهر تو ده کوه ها زنده اس. تو هم خوب می شد اگه می تانستی با اونا بری. ولی افسوس که از دست سرنوشت نمیشه گریخت. سرنوشت... آه سرنوشت! کی می تانست گمان کنه که ایطو زمان هم خات آمد؟ وقتی مه مرودم، چقه خاطرم جمع بود که بچیم ده زمین خدا تنها نیس. تو با او هستی و فرزندای شما، اولاد های بسیار شما زمین ها ره کشت خاد کردن و گندم خاد کاشتن. اونا ره می دیدم که سر سبزه های قبر مه او پاش می تن و گل می کارن... ولی امروز از گل صبح که مه ده قریه گشتم، خانهء خوده نیافتم. همه جا ویران و خانهء مه گم اس، قبر مه گم اس، بچهء مه گم است، نواسه های مه گم استند و تو عاروسم...
زرساوه همچنان خاموش به پیرمرد می دید. آیا خسرش زنده شده بود، یا او مرده بود؟ ناگهان برادرش که سال ها می شد گم شده بود و درکش را نیافته بودند، داخل طویله شد و بی آنکه به خواهرش کوچکترین توجه کند، به آنسوی طویله رفت و در میان تاریکی محو گشت. آن وقت زرساوه متوجه شد که روح سبز باغ خسرش نیز ناپدید شده است.
آهی کشید و پشتش را به دیوار چسپاند، احساس کرد که موجود زنده ای در آنسوی دیوار طویله خود را بر دیوار می مالد. سایه ای متحرک را در نور مهتاب دید که به سرعت از کنار در گذشت. زرساوه از ترس خود را به دیوار فشرد. کودکش در خواب تکان خورد و با دستش سینه اش را چنگ زد. زرساوه با احتیاط سر کودک در یک دست گرفت و با دست دیگر پستان خود را در دهن او گذاشت. اما از پستان خشک او شیر جاری نشد، برعکس از مکیدن کودک آنچنان سینه اش را درد گرفت که گویی زخم تازه ای را با دست می فشارد.
کودک با ضعف دوباره به خواب رفت و مادر با دلتنگی به سیاهی شب نظر دوخت که گویی پایان نداشت.
همینکه فضای تاریک و سیاه طویله آهسته آهسته رنگ خاکستری را به خود گرفت، زرساوه باز حرکتی را در آنسوی دیوار طویله احساس کرد، قبل از آنکه ترس غریب دوباره نفسش را بگیرد، گاوی سرش را از دروازهء طویله داخل کرد. زرساوه به یکباره گی از جای بلند شد. گاو با دیدن او رمید و سرش را از طویله دزدید. زرساوه به دنبال گاو بیرون دوید. ماده گاو لاغر و گل آلود که از بمباردمان جان به سلامت برده بود، گویی در تمام این مدت در جستجوی طویله بود. پستان هایش که هرروز عادت به دوشیدن داشت، از شیر پندیده و گاو لاغر شتری رنگ را ناراحت کرده بود. زرساوه جبین کودکش را چند بار بوسید و او را بالای خاک نشاند. دوباره به داخل طویله دوید. تغاری گلی را یافت و در حالیکه آن را با گوشه ای دامن پیراهنش پاک می کرد، بسوی گاو آمد و آرام دست نوازش بر پیشانی و پشتش کشید. گاو هر چند می لرزید، آرام بر جای ایستاده ماند. زرساوه بسوی کوه ها دید. شفق گلی رنگ بود. ترس زرساوه آب شد. و در نور کمرنگ صبح تازه دمیده، کنار شکم گاو نشست. تغاره را روی زمین گذاشت و با مهارت به دوشیدن پستان های گاو پرداخت.
پیاله ای شیر برای بی بی گل خواهم برد. بیچاره شاید هم تنها تمام شب ترسیده باشد. در حالیکه اندوه دلش را می فشرد، آهسته زیر لب با خود گفت: اگر هنوز زنده باشد.
کودکش لرزان و چهارغوک کنان در حالیکه خس های کاه از لابلای موهایش آویزان بود، بسوی او آمد و از پشت مادرش محکم گرفته، بر دو پا ایستاد. مادر با خنده پشت خود را آهسته تکان داد. کودک دوباره به زمین نشست و چهارغوک کنان دورتر و دورتر رفت تا خود را به شیشهء شکسته ایکه زیر نخستین اشعهء آفتاب بل بل می درخشید و توجه کودک را به خود جلب کرده بود، برساند.
زرساوه احساس کرد که گاو نا آرامی می کند. دست نوازشی بر ران او کشید و تا دوباره خواست او را بدوشد گاو رم کرد، سم گل آلودش را در میان تغار ماند. تغار دو پله شد و گاو وحشتزده پای به فرار گذاشت. زرساوه لرزش زمین را احساس کرد و هراسان بسوی آسمان دید. سه هلیکوپتر غول پیکر با سرعت و با فاصله خیلی کم از زمین یکی پی دیگر پرواز می کرد. زرساوه با شتاب به اطرافش نظر انداخت. از شدت وارخطایی اول کودکش را ندید، بعد او را در پناه دیوار یافت که با چشمان گشاده از ترس به او می بیند. با چابکی از جای پرید و به سوی کودک دوید. هنوز می دوید که سایهء شوم هلیکوپتر او را چون چادری سیاه در بر گرفت و رگباری از گلوله های آتشین بر سرش بارید.
هلیکوپترها بر فراز ده ویران چرخی زد و به امتداد رود به پرواز خود ادامه دادند.
خون گرم مادر و شیر سفید گاو را خاک تشنه نوشید و کودک گرسنه با توتهء شیشه برنده بر دستش همچنان گریه می کرد...

پروین پژواک/8 دلو 1364/کابل
دیزاین گرافیک: هژبر شینواری