رسيدن به آسمايی :  08.07.2007 ؛ نشر: 08.07.2007

کاندیدای اکادمیسین اعظم سیستانی

حکایت ناشناس و پروژهء سیاه سنگ

پیش ازاین که به حکایت ناشناس بپردازم،میخواهم چند خاطره از چند تماس تیلیفونی با نویسندهء سرگذشت ناشناس یعنی سیاه سنگ عزیز بنویسم.

از دوستی و آشنايی من با جناب سیاه سنگ در غربت تقریباً دوسالی میگذرد، ولی با نوشته های متین و با وزن وی از سالها قبل آشنا بودم. احترام وعلاقمندی من به دوستی با وی زمانی بیشتر شد که دیدم در راستای احساس شریف وفاق ملی و جانبداری از حقیقت ، در نقدی مفصل بر کتاب پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان" تالیف سالار عزیز پور، تحت عنوان فرعی گناه پوهنتون و بيگناهی دانشگاه! چند پرسش راچنین مطرح کرده بود:

"آقای عزيزپور! آیا گاهی اندیشیده اید که در هفتاد سال زندگی پوهنتون کابل، "زبان و ادبيات" در پوهنتون کابل در بيشتر از٩٩% حالات هميشه يک معنا داشت: زبان و ادبيات فارسی؟...هزاران دانش آموز[پشتوزبان] پوهنتون کابل، هفتاد سال آزگار، آموزش هرچه زودتر فارسی را با جان و دل پذيرفته اند، و شما حتا نام "پوهنتون" را نميپذيريد! گناهش چيست؟ روشن است: "پشتو" بودن!

در چشم عزيزپور گناه واژهء "پوهنتون" روشنتر از آفتاب است: "پشتوبودن" و نه "بيگانه بودن". اگر چنين نيست، چرا نميخواهد يا نميتواند با واژه های غيرفارسی زيرين نيز آشتی ناپذير باشد: راديو، تیلیفون، تلويزيون، ايميل، انترنت، فکس، بانک، موتر و ...؟ شايد بگويند اينها واژه های پرهيزناپذير اند. خيلی خوب! از آنها ميگذريم؛ آيا نامبرده با اين واژه های بيگانه نيز آشتی ناپذير است: عشق، شعر، غزل، مصراع، خطر، حرف، جامعه؟ آنهم هيچ، دور نه نزديک، چرا سالار عزيزپور اين واژه های آشناتر از فارسی ولی غير فارسی را مانند "بم دستيهای زبان پشتو" از گسترهء زبان و ادبيات فارسی برون نمی اندازد؟ خانم، جنگل، هندوانه، ميز، اتاق، خان و چند هزار واژهء ديگر؟ چرا؟

به خاطر این بیان وطن پرستانه داکتر صبور سیاه سنگ بود که به وی در ایمیلی تبریک گفتم و بعد از آن از راه تیلیفون به وی سلام میکردم.

روزی در تیلیفون ازمن پرسید: آیا مقاله يی که در مورد اسحاق ننگیال نوشته ام، خوانده ای؟ گفتم نه خیر، گفت: پس آن را ذریعهء ایمیل برایت میفرستم، اما بعد از خواندنش نظرت را در مورد پرداخت آن برایم بگو! گفتم بچشم. مقالهء مفصل اسحاق ننگیال شاعر جوان ولی فقید ننگرهاری را از قلم سیاه سنگ خواندم و آنگاه بود که من به عظمت روح و اندیشهء اسحاق ننگیال پی بردم و چون جناب سیاه سنگ با صداقت ودرستی سیمای این شاعر پشتون را به مردم فارسی زبان معرفی کرده بود، برای سیاه سنگ از این لحاظ تبریک گفتم واعتراف کردم که اگر او دست به چنین کاری نمیزد، من هرگز قادر به شناخت مرحوم اسحاق ننگیال نمیشدم.

 سیاه سنگ گفت: حال که این نوشته خوشت  آمده، پس لطفاً نوشته مرا در باره رحمت شاه سائل، شاعر نازک خیال زبان پشتو هم از نظر بگذران! گفتم به چشم. و آن را نیز برایم ایمیل نمود و من با دلچسپی عمیق آن را خواندم. دیدم که سیاه سنگ کارهای بسیار پربار وعمیقاً وطن پرستانه يی انجام میدهد، باز هم از او خواستم تا اگر مطالب دیگری درعرصهء شناخت شخصیت های فرهنگی پشتون داشته باشد برایم بفرستد، و باز هم مقالت خیلی زیبا و با محتوای در باره حمیدمومند برایم فرستاد که از خواندنش بسیار فیض بردم و بار دیگر برایش ایمیل دادم و از او بخاطر این گونه کارهایش شادباش گفتم. او در جوابم گفت:

 میدانی جناب  سیستانی صاحب! من به جای شعله ورکردن آتش نفاق ملی، که متاسفانه برخی از روشنفکران ما سخت به  آن مصروف اند، پروژهء بزرگی روی دست دارم و به این وسیله میخواهم برای ایجاد تفاهم  و وفاق ملی و نزدیک کردن اقوام پشتون و تاجیک و دیگران، کاری کنم. بنابر این در صدد استم تا آثار رجال و شخصیت های فرهنگی پشتون را یکی پی دیگر از پشتو به فارسی ترجمه کنم و در دید قضاوت خواننده گان فارسی زبان بگذارم تا مردم فارسی زبان با اندیشه ها و افکار فرهنگیان پشتون بیشتر آشنا شوند و از این طریق دست دوستی و برادری با هم بدهند. دیدم که داکتر سیاه سنگ خیلی عالی تر از ما می اندیشد، گفتم  سیاه سنگ عزیز! پیشنهاد میکنم در این پروژه نامهای  عبدالباری جهانی و داکترناشناس  و زرین انخور را هم شامل بسازید، زیرا که هرکدام از این افراد در غنامندی فرهنگ و ادب و هنر پشتو، بسیار خدمت کرده اند و در میان پشتونها از عزت و مقام بلندی برخوردارند. جواب داد: بسیار تشکر که یاد دهانی کردید، مگر در مورد داکتر ناشناس چیزهای شنیده ام که مرا از او دلسرد ساخته است. گفتم بهتر است یک بار با خودش صحبت کنی، بعد هر تصمیمی که در موردش گرفتی با شما موافقم، وافزودم: بگذار در مورد ناشناس  حکایتی را که چهل سال قبل از زبان دوست خود شنیده ام، برایت بگویم ،بعد روی آن فکر کن.آن حکایت چنین است:

حکایتی از استغنای ناشناس در برابر زورمندان:

این حکایت را چهل سال قبل شنیده ام و در ذهن وخاطر من تا هنوز مثل یک حکایت دیروزه تازه و ماندگار است. دوستی دارم از دوران پوهنتون کابل به نام رحیم گلستانی از فراه که سخت به هم دلبسته و پیوسته بودیم. پس از فراغت از پوهنتون من درلیسهء نادریه معلم شدم و او در رادیو افغانستان با ناشناس همکاربود. روزی به دیدنم آمد و ضمن صحبت از ناشناس یاد کرد. دیدم او با تعجب توأم با احترام از غرور و استغنای وی در برابر زورمندان یاد میکند و ادامه داد:

میدانی سیستانی که ناشناس در مقابل فرستادهء پادشاه چه کرد؟ گفتم چه کرد؟ گفت: یک روز ساعت یک بعد از ظهر بود، دیدم یک موتر سیاه شوورلیت وارد محوطهء رادیو افغانستان شد و پیش روی دروازهء ریاست رادیو توقف کرد. مردی ملبس با دریشی لوکس سیاه از موتر پیاده شد و از زینه ها بالا رفت. چند دقیقه بعد او با رييس رادیو به دفتر ما داخل شدند و پرسیدند ناشناس را کار دارند، من گفتم : او کمی کسالت داشت و به خانه رفت. پرسید آیا شما خانه او را دیده اید؟ گفتم: بلی. رييس رادیو به من گفت: لطفاً با ایشان بروید به خانهء ناشناس و بگويید که ایشان از حضور اعلیحضرت پیغامی برای وی  دارند. هردو به موتر نشستیم و به خانهء ناشناس که در شش درک کابل واقع بود رفتیم. من از موتر پیاده شدم و دروازه را زنگ زدم ، دروازه باز شد ومن به داخل رفتم  و ناشناس که هنوز نخوابیده بود،پرسید: خیریت است رحیم جان؟ برایش گفتم: بیا بچیش که طالع ات بیدار شده، حضور اعلیحضرت بدنبالت کسی را فرستاده ، بیا بریم بیرون که چی میگه؟

 ناشناس که لباس خواب بتن داشت با همان لباس بیرون دروازه آمد و مرد پیام دار با غرور وتمکین یک سردار از موتر بیرون شد ونزدیک ناشناس آمده  سلام کرد، ناشناس علیک گفت  وافزود خیریت است؟ مرد جواب داد: من خسربرهء اعلیحضرت هستم، حضور اعلیحضرت مرا فرستادند نزد شما تا برای تان سلام بگویم وبعد بگویم که عصرهمین پنجشنبه در پغمان عروسی من است وحضور اعلیحضرت فرمودند که دراین محفل ناشناس بخوانند و مهمانان محفل را خوشحال بسازند. این بود پیغام حضور اعلیحضرت بشما!

و ناشناس به پادشاه  چنین پیغام داد: به حضور اعلیحضرت سلام مرا بگو و بگو که از مدتهاست  ناشناس کنج خرابات را ترک گفته و به گوشهء مناجات نشسته ، و بنابر این به این محفل شما آمده نمیتواند. خسربرهء اعلیحضرت با نوع عذر گفت: ناشناس صاحیب شما چه میگین؟ نی نی شما حتماً تشریف بیارین! اما ناشناس گفت: اگر حرف مرا شنیده باشی، لازم نمی بینم تکرارش کنم و بعد خدا حافظ گفته، دروازه را  بر روی قاصد شاه بست. من و آن مرد هک و پک  ماندیم  و بعد از رد و بدل کردن نگاه های ما به یکدیگر، او به موترش نشست و رفت  و من به درون خانه رفتم و خطاب به ناشناس گفتم : هی بچهء اوغان(افغان)! این چه جوابی بود که به پاد شاه دادی؟ آیا از عاقبت کار خود نمیترسی؟ جواب داد: هرگز نه، آخر بگذار بدانند که ما هم از خود عزت و غرور داریم. این مرد میخواست با بردن نام اعلیحضرت مرا زیر تاثیر قرار بدهد تا حتماً و بدون عذر به محفل شان بروم، مگر هرگز سر به آستان زورمندان فرو نخواهم کرد. بسیار که بکنند، مرا از کار برکنار خواهند کرد، چیزدیگری کرده نمیتوانند. گفتم پس خدا حافظ! از آنجا پیاده به رادیو آمدم و در تمام راه با خود به این شجاعت ناشناس آفرین میگفتم. با شنیدن این حکایت از آن روز به بعد، من  در درون خود نسبت به ناشناس احترام عمیق قایل شدم و این احترام تا هنوز که از آن ماجرا چهل سال میگذرد، به قوت خود در من باقی است.

باور دارم که بیان این حکایت برای سیاه سنگ عزیز نیز بی اهمیت تلقی نگردید و اینک چندی قبل فراخوانی از سیاه سنگ خواندم که در مورد داکتر ناشناس( صادق فطرت) بیش از ۳۰۰ برگ نوشته اند و میخواهد با جمع آوری اطلاعات دیگری در مورد وی، اتمام حجت کنند و کتابی در باره این شخصیت محبوب فرهنگی و هنری کشور و منطقه به دست نشر بسپارند که اگر بی بدیل نباشد، کم نظیر باید که باشد.

 در این جا میخواهم از صمیم قلب از داکتر سیاه سنگ عزیز که ، چنین کار سترگ و ماندنی را به سر آورده اند، تشکر کنم، و به هموطنان پشتون خود این پیام اساسی نویسنده را برسانم که روشنفکران و قلم به دستان پشتون نیز می بایستی از این نویسندهء گرامی تاجیک تبار بیاموزند و به تاسی از وی ، آنها هم  همت کنند و در معرفی چهره های نامدار تاجیک تبار و فارسی زبان کشور از راه ترجمه آثار شان به زبان پشتو به مردم پشتوزبان اقدام نمایند، تابه این وسیله با احترام گذاشتن به زبان و فرهنگ یک دیگر، تفاهم ملی فراهم آید و اختلافات زبانی و قومی از ریشه خشک گردد  و مردم افغانستان همه با هم برادر وار به کار اعمار افغانستان زخم دیده  و ویران بپردازند.

 پایان

سويدن ۷/ ۷/ ۲۰۰۷