تاریخ نشر در آسمایی :12.2007 .11

 

جاوید فرهاد

 

عاشقانه ها و چند نکته ی دیگر

در خلوت شب به خود پیچید دلم
پیراهن عاشقانه پوشید دلم
از صفحۀ صاف آسمان مثل سحر
دامن دامن ستاره را چید دلم
****
ازگندم دانشت تناول کردم
زخمی که زدی فقط- تحمل کردم
بیچاره تر از همیشه اما چه شگفت
آهسته به پای خود تکامل کردم
****
آنگه که یقین خود به تردید شکست
آیینه ی انتظار امید شکست
با آن که خیال ناشکن داشت؛ ولی
ناگه به زمین خورد و نفهمید، شکست
****
دیریست کسی نخوانده رؤیای غروب
یک صفحه ز غصه ها به سیمای غروب
آن هم که غزل سروده چرتی و غمین
سیگار به لب نشسته دریای غروب
****
تا آیه شدی ترا تلاوت کردم
احساس شدی، غزل سخاوت کردم
رو راست به من بگو که دربارۀ تو
ای دوست، چگونه من قضاوت کردم

****

ای شاعر لحظه های رنگین خیال
مانند سخن، سرود سنگین خیال
بر سینۀ یک چریک افتاده به خاک
دیوان شهادت فلسطین خیال
****
اندیشه شدی ترا نفهمید دلم
در بستر استعاره پالید دلم
وقتی که ترا ندید از کوزۀ فکر
بر خواست کمی، فلسفه نوشید دلم
****
وقتی که سخن دوباره از گل بزنم
گل بر سر سینۀ تحمل بزنم
در خلوت شاعرانه با پای غزل
بین خود و عاشقانه ها پل بزنم
****
روزی که من و غزل تفاهم کردیم
نام تو ترانه شد، ترنم کردیم
اما چقدر غریب و بیهوده عزیز
خود را به کنار یکدگر گم کردیم
****
مضمون شبانه ها دل انگیز شده
رؤیای تو از ستاره لبریز شده
هنگام اذان صبح، از منبر عشق
چشمان تو عابد سحر خیز شده
****
چشمی که نخوانده هیچ تعبیر ترا
بر صفحه ی دل نبشته تفسیر ترا
با کلک خیال خود_شگفتی آور_
در قاب غزل کشیده تصویر ترا
****
با بهت خودش مسافر استاده غریب
با بقچه ی خود نشسته در جاده غریب
دیریست کسی رفته و بر بستر او
تسبیح و کتاب و سگرت افتاده غریب
****



برای " نادیا انجمن" شاعر جوانمرگ:

آیینه شدی کمی ترا دود گرفت
ماهی که شدی ترا غم رود گرفت
یک شاخچه گلک غزل سرودی؛اما
تا غنچه شدی خدا ترا زود گرفت
****

تا نقش ترا دیده تفکر کرده
آیینه شده،دلم تصور کرده
با پنجۀ ماهرش نوازنده ی عشق
گیتار غزل های ترا سر کرده،

در گوش درخت و گل کسی حرف زده
از فصل خنک سخن کمی ژرف زده
پوشیده تمام خانه ها رخت سپید
در بستر خشک دهکده برف زده
****
در کوچۀ احساس ترا دیده غزل
از هیبت چشمان تو لرزیده غزل
تا خواست ترا به شعر توصیف کند
بسیار عرق کرده و شرمیده غزل


ای پرستو_نازنین_

ای پرستو از سکوت سرد سروستان بپر
بی ترنم از فراز شاخۀ حرمان بپر
نازنین از ابرهای کینۀ ما بیم کن
پیشتر از لحظه های نم نم باران بپر
بی تأمل چرت هایت را گره زن در غروب
ای سراپا مضطرب از وحشت انسان، بپر
یکدم از جغرفیای فصل دهشت کوچ کن
شامگاهان با قطار خیل گنجشکان بپر
سینه بکشا در فضای آبی این آسمان
یک نفس بی انتها تا فرصت امکان بپر
از خدا، از عشق، از احساس زیبایی بخوان
پر بزن، پرواز کن از شاخه های جان بپر
پس از آن در چشمۀ تقدیس ایزد پر بشوی
با دو بالت بر فراز وسعت ایمان بپر