رسیدن به آسمایی :03.2008 .31؛ تاریخ نشر در آسمایی :03.2008 .31

آصف بره کی

 

فرشته ی دم دار


شبی بود که اصلاً به محفل خوشی دوستی دعوت شده بودم. با ورود به لابی  یا "پذیرایی"، اول از زرق و برق ساختمان "بنکویت هال" خیلی شگفت زده شدم. تا خواستم وارد سالون شوم و جایی برای نشستن بیابم، در یکی از گوشه های پذیرایی که به سالون می انجامید با یک دسته مردانی برخوردم که یکی از آشنایان دیرین من هم میان شان دیده میشد. حسب معمول با آن که با همه حاضران نمی شناختم، احوالپرسی کردم. آشنای قدیمم "بدرو" مشهور به "بلبل هزارداستان" که معلوم بود سخنران اصلی دسته است، دست به اشاره بلند کرد و گفت:
"خو، آغا بیا که دوستاره برت مارفی کنم"،
نخست به دو سوی خود نگاه کرد، بعد گفت:" خو...، باش که از کی و از کجا شروع کنم" ، ولی بلافاصله تصمیم اش تغییرکرد، خلاف انتظار اول خودم را معرفی کرد.
نامم را گرفت، "فلانی...جان، صنفی صنف هشت ما...درست گفتم! (رو به من کرده از من تایید خواست) گفتم، کاملا درست است. باز ادامه داد، از تیمکی های پیش لیسه آریانا وعایشه درانی، (تکان خوردم)، کشته و بسته ی چند تا دخترای مکتب که طرفش حتا سیلام نمی کدن". گرمی در وجود خود احساس کردم، حتما که رنگم کمی سرخ شده بود. اینرا بخود نگرفتم و آنرا افتخارنوجوانی پنداشته، خنده سردادم. و"بدرو" آشنای قدیمم ادامه داد:
آه راستی، ایره نگو وختی که ده گرمیای تموز بغل دریای کابل بین شادوشمشیره (شاه دوشمشیره) و پل باغ عمومی تا و بالا میدوید و از گرمی جانش داغ میآمد، کتابای خوده یک بغل خشکه دریا میماند و از سر پل شادوشمشیره ده دریا "دایف" میکد و کد بچای خورد و ریزه که تنبانای پف کده گی داشتن، ده دریای "لوش پر" کابل، مسابقه میداد. وختی که از "او"  می برآمد سر خوده شانه زده، تر و تازه می شد و باز بین آریانا و عایشه درانی سرگردان بود، گاهی ای دختر و گاهی او دختره پیش می کشید.
"بدرو" این را گفت که هیچ به خود نگرفتم و پیهم می خندیدم، می خندیدم و می خندیدم ، ولی وقتی از ناکامی ام ده کانکور صنف هشت یاد کرد، راستش که سرم خوش نخورد. با خود گفتم، ای یک کار ناجوانیس دگه، حالی که او روز و روزگار تیر شده و آرام آرام داریم هر کدام صاحب نواسه می شویم، چه از کامیابی ها و ناکامی های مکتب، عشق، عاشقی و نوجوانی به رخ یکدیگر خود بکشیم. باز بین خود ما "امو مکتب خوانده گی های ما ده اینجه چی کدن که مکتب ناخوانده گی های ما از او پس مانده باشن". قسمی که می بینم اکثریت ما در یک کشتی بی قطب نما سوار و سرگردان هستیم. اولادهای پدران دو زنه و چند زنه. اکثریت با ظاهر روشنفکرانه ولی درون پر عقده، به یک سر موی به جنگ ایستاده، چشم به راه یک بهانه تا پوز و چانه یکدیگر خود را بپرانن. حال با یک دریشی پوشیدن در مجالس و محافل که نمیشه آدم تغییر کند و دگران را در آن خورد و خمیر بسازد.
به هر حال، وقتی گپ های "بدرو" در معرفی من پایان یافت، حضور همه تعظیم کرده، چند بار دست به سینه بردم تا به رسم اخلاقی وطن حسابی ارادت نشان داده باشم. برخی به اشاره سر و برخی به اشاره چشم و ابرو پاسخ دادند و برخ دگرهم بی آن که حتّا دست از جیب پتلون برون کشیده باشند، تنها با تکان سر پاسخ دادند (های هواز دوینگ، وتس اپ؟) که چندان به خود نگرفتم. راستی اینان چند تا نوجوانی بودند که معلوم بود هنوز به این ظرافت های ظاهری پیشامد وطنی مصاب نشده اند. به هرحال "بدرو" مشهور به "بلبل هزارداستان" به معرفی دگران پرداخت:
از راست به چپ به ترتیب ایستاده هر کدام را با تمام القاب، نشانها، کارها و کارنامه های شان معرفی کرد. باز هم به هرکدام به نوبه سرتعظیم فرود آوردم، دست به سینه بردم. تا نوبت معرفی شخصی فرارسید که از دور نمایان بود عاجز و مجذوب دنیای خود است، خلاف دگران هر دو دستش افتاده، کف و انگشتانش به هم پیوسته میان انجام بالایی پتلونش، قرار داشت. در این حال "بدرو" اول یک پخ زد و دستش را سوی این شخص برد وبازخندید وخندید وخندید...تا سرانجام بااشاره دست بسوی مخاطبش گفت:
... خودگه حالی نوبت مارفی ... ای آغاس...، آدم خان: "...آدم خان از امو دوستای خوب ماس که از خوبی زیاد نه تنها آدم کامل که حتا یک فرشته س و فقط ده وجود خود یک دمب (دم) کم داره". آه، فقط یک دمب، گپ از ای قرار اس که ده ای دنیا اول خو آدم خوب کم پیدا میشه و دوم آدم بی عیب. اصل گپ سر ازی بود که آدم خان ایقدر آدم خوب اس که دوستا از زیادی خوبیایش میگن،...چرس تو نمیکشی، شراب تو نمیخوری، زنبازی و بچه بازی تو نمیکنی، قمار تو نمیزنی، کازینو تو نمیری، انقلابی و کمونیست تو نشدی، جهاد تو نکدی دگه کل صفات خوب آدمی ده تو اس، یگانه چیزی که کم داری فقط دمبت اس. آه، فقط اگه یک دمبک میداشتی فرشته ی روی زمین تو بودی. ده نقاشی دیدی دگه که فرشته هاره بازی وختا کد بال، پر و یگان وخت حتا کد "دمب" نشان میتن .
خوب من هم به خاطر مصلحت که "گوسفند سیاه" تلقی نشده باشم، به همراهی دگران حسابی خندیدم. ولی همزمان اندیشیدم که من هنوز عکس فرشته ی دم دار ندیده ام. مگر حیوان و پرنده ی دم دار و تنها عکس شیطان دم دار را. نگاهم به سوی دیگران جلب شد که هنوز همه غرق خنده بودند، ولی تنها آدم خان بود که باز هم از عاجزی آه به جگرنکشید، با جم وجورکردن کرتی و پیراهن و نکتایی ناگهان از حلقه ناپدید شد.
با رفتن ...آدم خان بقیه حاضران دسته هم تک تک ناپدید شدند و یکی دو تای باقی مانده هم گفتند، "بریم برون هوا تازه کنیم" و بدینسان گرد همآیی برهم خورد و دسته از هم پاشید.
قصد ورود به سالن محفل داشتم که در گوشه ی دیگر پذیرایی نگاهم به دو سالخورده مردی افتاد که سرگردان به چشم می خوردند، وقتی به آنها نزدیک شدم، شنیدم که از هر کس می پرسند:
" بیادرا...وخت نماز خفتن شده نشده، اینجه جای نماز خاندن اس یا نیس". به چهار دور و بر خود نگاه کردم، سالخورده مرد دگری به چشم خورد که زیر زینه ی مارپیچی که به سالون عروس می انجامید، نمازمیخواند. دو سه نوجوانی در آن نزدیکی به سالخورده مردان سرگردان با اشاره دست همان جا را نشان دادند. مردان رو به جوانک ها کرده، پرسیدند:"...خدام جایش پاک اس یا نیس؟"
بچه ها شانه بالا انداخته راه شان را پیش گرفته، چیزی نگفتند. یکی از آن سالخورده مردان خطاب به دیگری گفت: "...بلا ده پس جای پاک و ناپاک، لاکن صدای ساز میآیه".
پیش از ورود به سالون، اول وارد تشناب شدم، دیدم ...آدم خان جلو آیینه ی بزرگ تشناب ایستاده، شیردهن دستشو را با تندی باز گذاشته، دست و دهان می شوید و موهای سرش را می آراید. معلوم بود خاطرش خیلی آرام است و سرهمه حرفهای بیهوده حسابی آب اضافی گرده و مثانه ریخته و آهنگی را با ریتم ریزش آب از شیردهن دستشو زمزمه میکند:... بیا شب های مهتاب اس، تو ای ماه یگانه، مکن دیگر بهانه، وای بهانه ....
با دیدنم تبسمی بر لبانش سبزشد، بلافاصله دست به شیردهن برد، آن را با خونسردی خلاف حرکت عقربه ساعت چرخاند. ریزش آب متوقف شد. گفت: "توام اینجه استی؟"
شانه بالا نداخته گفتم، که میبنی . باز پرسید:

-"چرا کد دگرا نرفتی؟"
- کجا؟
- " ده پارکینگ لات (پارک موترها)"!
- چرا باید میرفتم؟
- "تا توام سر ته خوب گرم میکدی"!