رسیدن به آسمایی :05.07.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی :06.07.2008
 

حسین فخری
 

قادر مرادی چه می نویسد ، چرا می نویسد ؟

قادر مرادی با نخستین مجموعه ء داستانی " شبی که باران می بارید " به اثبات رساند که نویسنده ء جستجو گر و روشنگر است . داستان هایش گیرایی ، عمق و کشش در خور توجهی دارند . او ج داستان ها بیشتر عصاره می شوند تا تفاله و همه ء این ها در وضعیت نگران کننده ء داستان نویسی کشور به ویژه در میان جوانان نوید بخش و بشارت دهنده است .
بیشترین داستان های قادر مرادی وقف مکاشفات درونی و درد شناسی می شوند . درونمایه های تقریبا"واحد عشق و مرگ و جدایی و انزوا و شکست و سقوط را زیاد به کار می برد و رشته های نه چندان پنهان و ساختمان و فضای گاه مشابه داستان ها ، بیشتر آثار نویسنده را به هم ارتباط می دهد و رگه های گوناگون آثارنو گرا و مدرنیستی را به وضوح می توان در آن ها دریافت . اما این رگه ها اصالت شان را حفظ می کنند . فضا و رایحه ء آشنا و وطنی دارند و مثل بعضی از مقلدان کم مایه عطر وبوی پاریس و لندن و بیگانه را در میحط خویش نمی پراگنند و به فلسفه بافی و پوچیگرایی محض از قماش دیگران هم نمی پردازند .
داستان " کارد ، خو ن ، قصاب " نویسنده داستانی است به شیوه ء بوف کور. اثر ی است هذیانی در بازیابی دنیای درون. ماجرای چندانی در کارنیست . همه چیز در ذهن وخواب و خیال می گذرد و دنیای مصیبت باری به شیوه ء پیچیده یی ارایه می شود.راوی تنهای داستان در محیطی آگنده از خون زنده گی درد ناکی را می گذراند . مردانی که همه قصاب شده اند و کمر بند های چرمینی با چند کارد خرد و کلان به کمر بسته اند و همه چیز به نظر غیر عادی و وحشتناک می رسند .... دنیایی که همه چیزسرخرنگ است . زمین ، آسمان ، ابر ها ، جویچه ها ، فواره ها همه خون آلود و سوگوارند . پنجره ء خانه نویسنده را با رابعه و دنیای بیرون پیوند می دهد . دختری که پوست پراز کاه گوساله ء مرده را نزد گاو می برد تا شیر بدهد . خاله ء داستان هم شبیه دایه بوف کور است . داستان در برزخ بین خواب و بیداری می گذرد . آن چه از درو دیوار کوچه می بارد ، خون است . نکبت است قصابی است . زنانی اند که باقصابان همبستر می شوند . حتی رابعه زن اثیری هم بی ارتباط نیست . خانه ها از درون منفجر می شوند . ... داستان برمحور عشق و جنایت استوار است . داستانی که وحشتزا می نماید . اما این وحشت ریشه های اجتماعی دارد . این داستان می تواند تمثیلی از جامعه ء معاصر نویسنده باشد . نویسنده شاید دراین داستان به شکل نهان و هنری نفرتش را از جامعه ء معاصرش که جز مرگ و ویرانی و تباهی چیزی در قبال نداشته ، بیان داشته باشد . این بیزاری و توصیفگر با لحن دیگر و ساده تر و قبای بیشتر داستانی در داستا ن " و مهتاب رنگ می باخت " هم بیان گردیده است .
داستان های " درنیمه راه یک عشق " که طرح گونه ایست رمانتیک و پارچه ء ادبی مانند و " اسب ها " را نمی توان به معنای واقعی داستان نامید . چرا که طرح و توطیه و اوج بر آن ها حاکم نیست و نویسنده آن چنان غرق و سواس های فردی شده که دیگر قصه و ساختمان آن را فراموش کرده است . به این سبب کارش به مرحله ء داستانی ارتقا نمی یابد و در نیمه راه می ماند . در داستان " پسرک فروشنده " نویسنده حکایت کوچکی را اساس کار قرار می دهد و می کوشد تا با هدف باز آفرینی واقعیت روزمره ماجرای کوچک و روزنامه یی را به ادبیات منتقل کند . اما به کشف هنری نمی رسد . داستان های " موتر و دلارام " توسط کودک روایت می شوند . نویسنده زبان به ظاهر ساده یی را انتخاب کرده است و در حفظ لحن تا حد زیادی موفق است . نویسنده گان گاهی با توصیف و زمانی با گفت و گو های کوتاه و یکی دو جمله یی و در واقع با اشاره یی بسنده می کنند و خواننده را وامی دارد تا در پر شدن جا های خالی و کامل شدن ماجرای داستان با او مشارکت کند . در هردو داستان به ویژه در داستان موتر ، تماشای جهان با چشم و درکی کودکانه صورت می گیرد و معرفی مکان ها و اشیا غرابت توصیفی دارند :
" با وارخطایی از مادرم پرسیدم : مادر ، همان صندوق کلان موتر است ؟ مادرم که گردنش را دراز کرده به آن طرف نگاه می کرد ، گفت : چپ باش ، ببین هر چه که هست ... جهار چی صدا زد : همین شی که مثل یک صندوق کلان است ، راه می رود و به طرف ما می آید ، موتر است . موتر امریکایی که نوساخته شده از ملاپنجی بای است .
درک پسرک های راوی داستان ها محدود به خانه و روستا و شهر خود شان است و هنوز تصوری از بزرگی جهان و این که ممکن است خارج از محیط زنده گی شان حادثه یی اتفاق بیفتد و بر زنده گی شان تاثیر بگذارد ، ندارند . به این سبب کودک روایتگر داستان به تجسس و کنجکاوی هم نمی پردازد ودیده ها و شنیده هایش به قدر کافی مسحور کننده هستند . نکته ء دیگری که در این داستان ها مهم است و موفقیت کار نویسنده را بازتاب می دهد ، شیوه ء ارایه ء عینی داستان است . نویسنده به جای توضیح و تفسیر مسایل فقط آن چه را می بیند و می شنود ، بیان می کند . در داستان موتر مقدار توضیحات و تعیبر ها به حد اقل می رسد . جز اوایل داستان که حکم مقدمه را دارد و ماجرای اصلی که هنوز شروع نشده و دوسه جای دیگر داستان ، روایت یکسره د ر خدمت نشان دادن عینی وقایع است :
" گریه کنان مادرم را صدا می زدم و در هر لحظه با وارخطایی به عقبم می دیدم . از موتر می ترسیدم . هر چند کوشیدم ، خودرا به پدرم برسانم ، اما نتوانستم . آن ها از نظرم ناپدید شدند ."
و یادر داستان دلارام : " پرسیدم : برای کی می دوزی ؟ آهسته پاسخ داد : برای یک نفر . از این گپ او خوشم نیامد . تا حال برای یک نفر مشخص دستمال ندوخته بود . من همیشه دستمال هارا به بازار می بردم و می فروختم . با تعجب پرسیدم : برای یک نفر ؟ به سویم دید . به چشم هایم خیره شد . خندید . نگاه هایش گرمتر به من تابیدند . دستش را روی زانو هایم گذاشت و فشرد : برای تو ، برای تو ..."
در این داستان نویسنده موفق شده که بزرگسالی خودش را پنهان کند و مارا همراه خود به دوران کودکیش ببرد . نویسنده در داستان دلارام گرچه گهگاهی احساساتی می شود و ازماجرا فاصله ء درستی نمی تواند بگیرد ، اما در بیشترین موارد خویشتندار است . داستان تاثیر واحدی ایجاد می کند و این تاثیر چیزی نیست جز همان تاکید بر فاصله میان دو جهان بزرگی و دانایی همراه باوحشت و تباهی و یکسو نگری و جهان معصومانه ء کودکی توام با نادانی اما پیراسته از آلوده گی و گمراهی و بسیار زیبا و دوست داشتنی ، جهانی به زیبایی چوچه های پرنده گان و حیوانات کوچک و شر شر ملایم چشمه ها وپاکیزه گی کوهساران پربرف .
در داستان های " صابره و بوی خاک های باران خورده " تلاش نویسنده منحیث تاریخ نویس دل آدمی از نظراستواری مضمون و ساختمان ریزه کاری در پرورش حادثه و توانایی در ایجاد فضای مناسب و شخصیت پردازی به کرسی می نشیند و داستان های گیرا ، شیرین و درخشان می آفریند . در این داستان ها صابره و رعنا معصوم و مسحور کننده هستند . صبور و زحمتکش و دردمند و دوست داشتنی اند.شوهران شان به هردو همچون متاعی می نگرند و شب و روز مراقب آن هایند . تا صابره به خانه ء همسایه نرود و کسی را ننگرد و نخندد و رعنا باید مصرف طویانه اش را در شش ماه پیدا کند و وسیله یی باشد برای بهره جویی و پول اندوزی رحمان بای شوهرش و مراقبت آن ها به محافظت باز و شاهینی از دسته ء کبوتر می ماند . یکی ازمضامین عمیق این داستان ها ملال زیستن است . زن در این داستان ها و بعضی از داستان های دیگر نویسنده برای فرار از ملال زیستن ، گاهی یک مفرو پناهگاه دارد . عشق همان عشقی که اورا به سوی ماجرا ها می کشاند و گاهی همین دلخوشی را هم ندارد و می سوزد و می سازد .
در داستان سگ سپید ، سگی که صاحبش اورا مجبور ساخته نسل اندر نسل به خاطر تفریح و سر گرمیش با همنوعانش بجنگد . از میدان سگ جنگی می گریزد تا ا زشر زنده گی ظالمانه و خونین خودرا برهاند . هرچند خشم سگ نتیجه ء سریع و زود رس دارد ، اما عاقبت کار تلخ و هلاکتبار است . سرانجام طلای بای سگ سپید را که با فرارو گریزش به غرورو نخوت او لطمه زده ، به سلاخ خانه می یابد و با تفنگش می کشد و امید ها وآرزو های اورا یک باره نقش بر آب می کند و درهم می ریزد .در این داستان نویسنده به گونه ء تمثیلی نشان می دهد که زنده گی سگی در چنان گردابی از یاس و محنت غوطه ور است که گویی هیچ راه فرار وجود ندارد و همه راه ها به بن بست و حتی شکست کامل منجر می گردند .
در داستان " شبی که باران می بارید " قهرمان داستان میان نیروی دو عشق در تلاش و در کشمکش است و زیر دو سنگ آسیاب آرد می گردد . عاقبت عشقش به گند می کشد و ازهیچ یک خیری نمی بیند .
مجموعه ء داستانی " شبی که باران می بارید " قادر مرادی در سال یک هزارو سه صدو شصت و نه شمسی از جانب انجمن نویسنده گان در کابل چاپ و انتشار یافته است .
برای رسیدن به کتاب " صدایی از خاکستر " راه نه چندان درازی را پشت سر گذشتاندیم . کتاب " شبی که باران می بارید " سبب شد که قادر مرادی و شیوه و شگرد کار داستان نویسی اورا بهتر بشناسیم و آماده گردیم تا آثار گرد آوری شده در کتاب دومش را باوقوف بیشتری به خوانش بگیریم و بتوانیم که در میان داستان های آن دست کم ویژه گی های زیرین را بشناسیم .:
- بخشی از قصه های سال های اوایل نویسنده گی قادر مرادی همچون نویسنده گان جوان دیگر توصیف زنده گی روزمره است . نویسنده از ابدیت می گذرد و متوجه آدم های روی زمین می شود و در برابر قرارداد های اجتماعی که مخل خوشبختی آدمیان اند ، موضعی انتقادی می گیرد . در داستان " هنگامی که مهمانان می رفتند " نویسنده ثروتمندانی را هدف قرار می دهد که حرص و آز و باده نوشی مغز شان را آشفته کرده و گر گ هایی بیش نیستند . در داستان " پیرمرد و زن همسایه " نویسنده تصویر گر زنده گی تهیدستان است . اما توفیق نویسنده د رپرداخت داستانی هر دو اثر زیاد نیست . اما داستان " و آفتاب دیده نمی شد " از سطح به عمق می گذرد و به هجو استبداد و اختناق رژیم کودتا می پردازد . در این داستان تاغه نعلبند در مقابل فشار های دولتی ها مقاومت می کند . نمی خواهد که به روزنامه ء دولتی اشتراک کند و تن به امر تحمیلی و فرمایشی بدهد . وقتی تاغه مقاومتش می شکند و تحقیر می گردد ، می رود تا با تفنگی زنده گی تازه یی را بیاغازد و زخم های دلش را درمان کند .
در داستان " آن سوی سال ها " نویسنده دوران کودکی خودرا به صورت دل انگیز تجسم بخشیده است . در این داستان کوتاه ، توانایی نویسنده د ربیان هنری واقعیت های کوچک و ازجمله بازی های کودکانه با مهتاب دختر همسایه ، جهاز روغن کشی پدر ، ماه رمضان و عید آن و خانه ها و کوچه های شهر خاکی چشمگیر است و هنر مندانه تصویر شده اند . در این داستان نویسنده آمدن روغن نباتی را د ردکان های شهرو درداستان موتر در کتاب اولش رسیدن موتر امریکایی را فاجعه و مخرب می داند و نفوذ پدیده های صنعتی و ماشینی غرب را محکوم می کند و به اصالت قدیم گرایش و پابندی نشان می دهد . درست است که پای ماشین به ده رسید و یا از روغن نباتی دشواری ها و نابسامانی هایی دیگر هم می رسد . اما در روز گار کنونی به طور مثال به روغن کنجد و شتر هم دل خوش نمی توان کرد . ما باید شخصیت فرهنگی تاریخی خودرا در قبال ماشین و صنعت غرب و هجوم جبری اش حفظ کنیم و مضمحل نشویم . باید ماشین را ساخت و داشت و گرفتارش نباید شد . بس خلاص .
هدف دیگر قادر مرادی در بخشی از داستان هایش تصویر کردن خلاء روحی و یاس روشنفکران آرمان باخته است . در داستان " ما و چوکی های مکتب " نویسنده به انحطاط اجتماعی می پردازد . در این داستان مفهوم مکتب ابتدایی و شیطنت های شاگردان گسترش می یابد و جنبه ء سراسری و اجتماعی به خود می گیرد . نویسنده در این داستان به شعار پراگنی ها ، دعواها ، خود خواهی ها ، و اختلافات می تازد و از آن با لحن تحقیر آمیزی سخن می زند . این داستان که سرشار از حقایق زنده گی است ، تاثیر عجیبی در آدم می کند . آدم نا راحت می شود و هم می خندد و توانایی نویسنده را در ترکیب کمیدی و تراژیدی تثبیت می کند . قادر مرادی را این قاعدهء منطق شاید متقاعد کرده باشد که دوچیز متضاد وقتی د رکنار هم قرار گیرند ، یک دیگر را به جلوه در می آورند . صحنه های خند آور در درون یک تراژیدی ممکن است بیش از آن که کل تاثیر را ضایع کند ، بر حسن تاثیر آن بی افزاید . این داستان در واقع نماد ارزش هایی است که نویسنده روزگاری در سایه ء آن ها زیسته است . ارزش هایی که همچون " گردن بند " بدلی بوده اند . آیا مرادی همچون " موپاسان " بدلی بودن ارزش هایی را نشان نمی دهد که بسیاری از ما چند صباحی در سایه ء آن ها زیسته ایم ؟!
" تلخاب " داستان قوی و موثر دیگر ی از این دست است که در آن قادرمرادی به شیوه ء داستان نویسان نو ، واقعیت محدودی از زمان حال را می گیرد و ا زخلال آن گذشته ء مفصلی را بیان می کند . دنیای درونی با خاطرات و تداعی معانی های آن که از ضمیر نا خود آگاه راوی سرریز می کند ، داستان را به جلو می راند ، توسعه و گسترش می دهد و داستان اندک اندک روشن و کشف می گردد . راوی داستان پس از آن حادثه ء دلخراشی که د رخانه ء همسایه به وقوع پیوسته و آسیه دختر همسایه و معشوقش را دزدیده اند ، گنگ شده و پایش را هم سگی دیوانه دندان زده و زخمی ساخته که می تواند نمادی از گزند رژیم وقت و یا اوضاع نا بسامان حاکم زمانه بوده باشد . مادر راوی شب و روز با نو شانیدن پاد زهر ی تلخاب گونه می کوشد تا از بروز فاجعه جلو گیری کند و در حقیقت زنده گی پسرش چیزی نیست جز نوشیدن پیوسته ء تلخاب رنج و فقر و درد های اجتماعی و شخصی . کسی از درون راوی صدا می زند : بنوش ، زهر تلخ است هر چی است بنوش ، به خاطر مادرت .
راوی نقبی هم زند . به دوران مکتبش ، دورانی که معلم حسابی داشته و معلم های دیگر . معلم حساب یک روز رسم پیر مرد ژنده پوش راوی را ستایش کرده و گپ هایی که راوی تشنه ء آن بوده بر زبان رانده و دریچه ء دلپذیری را که همیشه در جستجوی آن بوده بر رویش گشوده است . پند واندرزی که اگر کسی آن را ازیاد ببرد ، د رگودال ها و لجنزار ها غرق می شود و به حشره ء مضر و طفیلی مبدل می شود و راوی یک عمر می کوشد که به آن رخشنده گی و تصویر های تابناک زنده گی برسد که معلم حساب گفته است . اما نمی رسد .
راوی به خاطرات گذشته ء خود پناه برده و خواننده همراه او به گذشته ها می رود . نویسنده پس از گذراندن شب اندوه زده و آگنده از فکر بیهوده گی و وحشت به فلسفه بافی ها یی بد بینانه یی در این شب خلوت و پر رمز و راز به مبارزه ء درونی خویش بین شرکت در زنده گی اجتماعی و انزوا گزینی می اندیشد . پله هارا سبک و سنگین می کند . راز ها و علت ها را می کاود . سرنوشت آسیه را مرور می کند . اهانت ها و حقارت هایی که دیده و شنیده رنجش می دهند . سر انجام طوفان و رعد وبرق آغاز می شود . زمین می لرزد . راوی به حشره مبدل می گردد . مثل زنبوری میان شکم گندیده ء سگ مرده یی وزوز کنان می پرد . آسیه ومعشوقش که می تواند بعد تمثیلی و اجتماعی هم داشته باشد و نماد آرمان اجتماعی نویسنده هم محسوب گردد ، آلوده گردیده و خودرا می کشد . از آن به بعد زنده گی تلخ است . فضا زهرناک و انباشته با بوی باروت است . راوی تنها نیست و صد ها و هزاران نفر با او سرفه می کنند . بوی گوشت سوخته و بوی نعش گندیده ء سگ مرده به مشام می رسد . آسمان سرخ است و حشره ها از درون شکم گندیده ء سگ مرده به سوی راوی هجوم می آورند . اورا می گزند و اتفاقات زنده گی سرش را به سنگ می کوبد و این سنگ همچون سنگ فیروزه " سنگ آسمانی " اورا از آسمان بر زمین می زند و می شکند . چشم و گوشش را می گشاید و بصیرتش را کامل می کند . راوی به درون قصری پرتاب می گردد ، قصری که همه چیز آن حیرت انگیز و ترسناک و غیر قابل تصور استند . در صدر تالار روی تخت مجللی مرد چاقی نشسته و ابهت یک پادشاه افسانوی را دارد . راوی از دیدن این می ترسد و وقتی دقیقتر می بیند ، می شناسد که معلم حسابش است . راوی چیز هایی می بیند و می شنود که با پندار هایش بیگانه اند . معلم حساب سر های کبوتر هارا با دست هایش جدا می کند . از لای انگشتان معلم خون می چکد . همه مرحبا می گویند و معلم حساب می خندد . سپس مردی را می آورند . چهره اش به نظر آشناست . معلم حساب فریاد می زند : " خوب ، این است که می گوید فضا ابر آلود است ؟" و می خواهد که از زبان مرد زنجیری حقیقت را بشنود و می شنود . مرد همصنفی معلم حساب است . راوی بامرد پا به زنجیر دلسوزی و همدردی نشان می دهد و اورا می شناسد . معلم حساب فریاد کنان می گوید :" کسی که بگوید آسمان ابر آلود است ، جمجمه ء سرش مثل این کله ها روزی کباب مار ا خواهد پخت . " مرد چاق به سخنانش ادامه می دهد : " ما به هیچ چیز معتقد نیستیم ، جز همین لحظه . ما می دانیم که فردا می میریم ، تجزیه می شویم و از بین می رویم ." و بعد خشمناک صدا می زند : " اورا ببرید ، اورا ببرید ...." و بعد صحنه های دیگر ، زنان عریان ، تخت پراز سکه های طلا و تجملات فراوان و گوناگون . راوی نمی تواند بیایستد . از قصر می گریزد . حین گریزدر پایش تیری می خلد . تیر زهر آلود است و کارش را می کند و اورا از رفتن به پیش باز می دارد . ناگهان سواران می رسند . محشری بر پا می گردد و آدم ها سر یک دیگر را با شمشیر ها می برند . راوی خودرا در مسجدی می یابد . مسجد کوچه ء خودشان . راوی تشنه است و می خواهد آب بنوشد . اما در چاه مسجد عوض آب خون است . مرد چیغ می زند . پیرمردی اورا دلداری می دهد : " پسرم ، وارخطا نشو . آدم ها خدا را ، نیکی را ا زیاد برده اند ...." و هردو دعا می کنند و دوباره سیر دایروی داستان در باره ء غم و تنهایی و شکست و نومیدی و خودکشی همچون بسیاری از داستان های نوگراتکرار می گردد و به جایی می رسد که می تواند شروغ و یا میانه ء داستان باشد .
نویسنده د راین داستان نقاب از چهره ء بعضی از انسان ها می گیرد . انگیزه ها و نیت ها ی پنهانی را افشا می کند . حقارت ها و قساوت هارا نشان می دهد و ضربه یی وارد می کند که آزادی بخش است و انسان را از خوا ب سنگینی بیدار می کند . نویسنده مارا به تناقضهای دل آزاری روبرو می کند و او همچون کافکا پرسش اساسا" متفاوترا مطرح می کند که درجهانی که عوامل تعیین کنند ه ء بیرونی آن چنان نیرومند اند که محرک های درونی دیگر وزنی ندارند . انسان دارای چه امکاناتی است . تلخاب داستانی است از گونه ء مسخ کافکا ، کاوشی است در باره ء چندو چون زنده گی بشری در جهانی که به دام مبدل شده و کمتر کسی را توان گریزی از آن است . این داستان معجونی از رویا و واقعیت است . فضایی دارد که در آن منافع متضاد شخصی و اجتماعی با یک دیگر در ستیزند . راوی همواره دستخوش مزاحمت دیگران است . حتی مادرش خلوتش را بر هم می زند و پیوسته با تلخابش زنده گی را بر او زهرآگین می سازد . اجتماع و اندیشه های فریبنده اش اورا به دنبال خود می کشاند و وقتی بیدار می شود ، خودرا مسخ شده به شکل زنبور حقیری می یابد که در جای گندی گیر مانده است . از جانبی نوشتن چنین داستان ها به اثبات می رساند که نویسنده در محیطی زنده گی می کند که عواملی وحشتناک از هر سو می خواهند تمام جوانب خو د آگاهی آن ها را یک سره تسخیر کند و اثرش تصویر گر دنیایی می شود که در آن تمام اعتبار ها روبه بی اعتباری می روند . شخصیت های داستانی در حال متلاشی شدن هستند و یاس برهمه جا سیطره دارد .
در داستان تلخاب هیچ چیز مانع تحقیق در باره ء تاثیر نویسنده گان بر مرادی نیست . خصوصا " که مرادی در باب نویسنده گان موردعلاقه ء خود کتمان نکرده و حتی دلبستگی خودرا بدانان اعلام داشته است . ما می دانیم که مرادی داستایوسکی را نیکو می شناسد . به کافکا اندیشیده است و بار ها گفته که کاش بوف کور را من می نوشتم . کامو در مقدمه ء " پشت و رو " می نویسد : " هر هنرمندی در اعماق خود سر چشمه ء فریدی دارد که در تمام مدت عمر وی شخصیت و نوشته های اورا سیراب می سازد . " قادر مرادی تصویری که از اتاق راوی داستان و سایه اش بر دیوار و آسیه دختر همسایه و اتاق و کلکین و حوادث و ماجرا های مربوط به او و مادر خودش می دهد ، خواننده به یاد بوف کور و وصفی که هدایت از راوی داستان خودش و زن اثیری و لکاته ها و دایه و رجاله ها می کند ، می افتد . ولی با وجود این ها ، نویسنده در بیشترین قسمت داستان راه و روش ویژه ء خویش را دنبال می کند و به سوی ترسیم چهره ء ادبی خودش حرکت می کند . خواننده در این داستان وقوف می یابد که انسان به انسان خیانت کرده است . رگ وریشه و پی انسانی را انسانی دیگر پوسانده است و بعضی ها به جای آب در کوزه زهر داشته اند و سراب در برابر دیدگان انسان نگاه داشته اند و مهمتر ازهمه این که شخصیت داستانی درد خودرا دوست دارد و در پی درمان آن نیست و این تراژیدی واقعی است . فاجعه یی که مانع پیروزی فردای او می شود . قادر مرادی در این داستان به سر خورده گی های روشنفکرانی می پردازد که به ما جرا ها و نهاد های اجتماعی کشانیده شده اند . اما چون شعار ها و لفاظی ها تو خالی و بیگانه از مردم بوده و عملکرد ها سرابی بیش نبوده و به اصول و مقدسات پشت کرده اند . فقط به بروز استبداد ها و شمشیر کشی ها و کشت و کشتار ها انجامیده و هیچ جایی در جامعه سلامت و منزه و امید بخش نمانده است . داستان تمثیلی از جامعه ء معاصر بوده می تواند و نویسنده عاملان بد بختی را هجو و تقبیح کرده است .
تلخا ب ثابت می سازد که هیچ اثرمهمی د رادبیات معاصر نیست که در جستجوی آزادی نباشد و در عین حال به دام تراژیدی نیفتد . البر کامو فاصله ء نا پیمو دنی میان انسان و جهان را ، میان آرزو های روان آدمی و ناتوانی جهان د رارضای آن هارا پوچی می نامید . بنابر این پوچی نه در خود انسان است و نه در اشیای جهان . در این است که جهان و انسان نمی تواند رابطه ء دیگری جز رابطه ء بیگانه گی میان خود برقرار کنند . نویسنده در این داستان و داستان های دلارام ، ما و چوکی های مکتب ، آخرین خواب ، نان و تفنگ و چشم های کیمیا گناه اکثر معضلات اجتماعی را به گردن روشنفکران می اندازد . اما از روشنفکرانی که مقاومت می کنند ، تجلیل و تکریم به عمل می آورد و نسبت به آنان بی اعتنا نیست . تلخاب از دقت و پیچیدگی آثار برجسته بر خوردار است و دفاعنامه ء هنری نویسنده محسوب می گردد.
در داستان " زنجیر ها و چنگک ها " آن چه وضوح کامل دارد ، زنده گی پر ملال و کسالتباری است که هم اسپ ر ا می آ زارد و هم عبدالله گادی ران را . برای اسپ ، گادی ، چرخ ها ، تسمه ها و حتی شرنگ شرنگ زنگ ها و زیب و زینت گادی خسته کننده شده است . وقتی حرکت می کند ، حق ندارد جز پیشرو سمت دیگری را بنگرد . تمام روز دویدن . تمام روز تازیانه خوردن و فحش و دشنام شنیدن و بار بردن و در کوچه های پر ازگل و لای و نا هموار شهر سر گردان بودن و اسپ گادی شدن .... این هم شد زنده گی . عبدالله هم وضع بهتری ندارد . او گادی ران می شود . تمام روز جان می کند ، اما پولی که مالک برایش می دهد نان وچای سه وقتش را بس نمی کند . چه رسد به چرس و چلم ... با پیشرفت داستان از ضمیرنا خود آگاه اسپ و گادی ران ، خاطرات و معانی تازه یی از گذشته کشف می گردد . این جلوه ها داستان را به جلو می راند و مفاهیمش را گسترش می بخشد . " اسپم را بسیار دوست دارم . دلم نمی شود که اورا ترک کنم .... من چاپ انداز بودم . با همین اسپ بزکشی می کردم . افسوس ، افسوس بیا و حالا روزگار مارا ببین . گادی شده ایم ، اسپ شده ایم ، اسپ گادی . "
اسپ و گادی ران هردو گذشته یی دارند و روزی سمبول قدرت و آزاده گی و غرور و فلان و بهمان بوده اند . اما امروز سقوط کرده اند و مجبور به کار در گادی شده اند . صناعت داستان نو گفتار هذیان گونه در خدمت بیان واقعیتی اجتماعی در می آید و در عمق بخشیدن به مضامین کمک می رساند .
نویسنده با استفاده از شگرد مونتاژ گاهی از طریق ذهنیات اسپ و گاهی از طریق ذهنیت گادی ران داستان را باز گویی می کند و به جلو می برد . اسپ و گادی هر دو احساس می کنند که شکست خورده اند . سقوط کرده اند . تحت ستم قرار دارند و سرگردانی . عرق ریختن و بار کشیدن شان سودی ندارد . می خواهند بن بست را بشکنند و یکدیگر را از این زنده گی دردناک و یک نواخت و پوچ برهانند و آزاد سازند . اما خشم و عصیان شان سودی ندارد و اسباب مضحکه می گردند . سرانجام این جدال درونی و بیرونی معلوم و محتوم است . جنون گادی ران و بسته شد ن به زنجیر اسپ در درخت و شکسته شدن و پارچه شدن گادی و آویخته شدن گوشت ها و استخوان های اسپ به چنگک ها د ردکان قصابی محله ، یعنی زنده گی مشتر ک فرجام مشترک می طلبد و فرجام هردو سقوط کامل جسمی و روحی است و نه آزادی . نه رهایی از قید و بند های زنده گی مزاحم و کسل کننده ... .
نویسنده در این داستان دید اعترافی را به خوبی برای به تصویر کشیدن اسپ و گادی ران و پر انعطاف داستان در ایجاد فضای مناسب و پیشبرد ماجرا موفق است . اسپ خود از کیفیت ویژه برخوردار است . در دنیا چیزی به زیبایی و پاکی و نجابت اسپ ها پیدا نمی شود . کیفیت هایی را در اسپ ها تحسین می کنند که بیشتر به انسان اختصاص دارند و با شخصیت او مربوطند. شاید این داستان بعد تمثیلی و اجتماعی هم داشته باشد . رو در رویی محرومان بانظم کهنه و کسل کننده و خشم و عصیان بی ریشه ء شان از روی درمانده گی و نابودی کامل روحی و جسمی و در نتیجه اسارت آنان به زنجیر های محکمتر و خوفناکتر از گذشته . در این داستان پوچی ، سر گشته گی و حقارت زنده گی و بیهوده از کاردر آمدن آرمان ها و همچنین احساس عجز در مقابل اختناق و خشونت حاکم به نحو تندی به تصویر کشیده شده است . داستان یک اثر انتقاد ی ذهنی است و بر درد شناسی روانی تکیه دارد و به جای بر انگیختن منادی شکست و گریز می شود . نویسنده بدون شک قادر شده است اثری منسجم و اورگانیک با شخصیت های زنده و ملوس و نثری روان و زیبا بیافریند و به اثبات برساند ک یکی از نویسنده گان قدرتمند نسل شکست و جنون و سقوط است .
در داستان "آخرین خواب " ، میرزا صادق یک عمر دروظیفه ء دولتی ریاضت می کشد . دشواری ها ، فقر و کمبودهای معیشتی را پذیرا می گردد و فساد اداری ، بی پروایی ها و زراندوزی ها را می کوبد و عقیده دارد " یک روز نی ، یک روز پرسان می شود . " اما آدم های زیاد و گوناگونی می آیند و می روند . مدیر و ریس و وزیر می شوند و چه کارها که نمی کنند . اما هیچ کس به میرزا صادق نمی گوید آفرین و میرزا صادق د رحرمان باز پرسی ، روزی در میان دوسیه هاو و رقپاره ها می میرد ... داستان طنز تلخ و گزنده یی همرا با نوعی چاشنی غم دارد .
در این داستان ها قادر مرادی عصیان نمی کند . شورشگری نمی شناسد و در عوض به احراز وضع می پردازد و صورت حال را عرضه می کند . او خود را از پوچی بر کنار نگه نمی دارد و ازاین غرقابه هر گز قهرمانان داستان هایش رخت به ساحل نمی کشند . مرادی در حقیقت می خواهد بد بختی طبیعی سرنوشت مارا شرح دهد . این بدبختی مانند هر بدبختی و هر چیز دیگری وابسته به زمان و مکان است . اما مرادی برای رهایی یافتن از آن در این ایام هیچ شاهدی د راختیار ندارد و کدام سندی ارایه نمی کند . شاید چنین باشد و شاید هم چنین نباشد . خداوند خودش می داند و سبب ساز است .
بخش دیگر و بیشتر کتاب " صدایی از خاکستر " را تصویر گری مسایل جنگ تشکیل می دهد . ماشین وحشتناکی که جراحت و مرگ توزیع می کند . گرسنه گی و قحطی و ویرانی و آواره گی و غارت و چپاول و فقرو مرض به بار می آورد . خصومت و کینه و تعصبات می پراگند ومردم خنده و خوشی را فراموش می کنند و ازته دل و عمیقا" درد می کشند و گاهی حتی خودکشی می کنند .مرگ که اینک به قلمروامپراطوری خویش اجلال کرده ، تر و خشک نمی شناسد . گاهی بهترین افراد را می خواهد و می ریاید. آری ما هنوز زنده ایم و معتقدیم که بهترین یاران ایام کودکی و جوانی ما و روشن ترین اذهان و شجاعترین قلب ها را این جنگ بلعیده است . این را کسانی که پس از این جنگ به دنیا &