رسیدن به آسمایی :11.06.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی :16.06.2008

 

قادر مرادی

غزل در خاک

... هله زود ، به آن دوست تیلفون بزن . به اویی که در همسایه گی تو ، در المان است . شاید بتواند به تو در این حال کمکی برساند . شاید او به یاد داشته باشد . راه دیگری نیست . به لبم رسیده جانم ، تو بیا که زنده مانم

بلی ، راه دیگری نبود . ناگزیر بودم که همه ء غزل را به یاد بیاورم و یا متن کامل آن را از جایی پیدا کنم . راه دیگری نبود . تکمیل شدن این شعر ، این غزل برایم همه چیز بود . در غیر آن می مردم . خفه می شدم و نفسم می برامد . انگار تکمیل شدن این شعر، این غزل شرط حتمی زنده ماندن من بود . به همین سبب به ذهنم فشار می آوردم تا مصراع ها و بیت های از یادم رفته ء غزل را به خاطر بیاورم . با هروسیله یی که ممکن بود ، باید پیدا می کردم . چرا باید فراموشم شود ؟این خود برایم غم بزرگی شده بود . همچنین اندیشیدن در این باره و جستجوی مصراع ها و بیت های فراموش شده ء غزل برایم خوش آیند و دلپذیر بود . با آن که فکر کردن در این باره مرا بی حد خسته می ساخت وسخت سردرگم و گیج می شدم و سرم از شدت درد می پندید و مثل دیوانه ها سر به خود گپ می زدم و زیر لب مصراع ها و بیت های یادداشته ام را می خواندم . اما با آن هم ازاین کار عذاب دهنده حظ می بردم . اندیشیدن در باره ء دیگر گپ ها برایم بسیارخفقان آور، کسالتبار ، کشنده ، نفرت انگیز و شکنجه دهنده بود . اندیشیدن در باره ء غزل که زمانی همه ء آن را مکمل سرتا به آخر یاد داشتم ، برایم احساس شیرینی می بخشید . به نظرم می آمد که تنها اندیشیدن در باره ء این غزل خسرو، یگانه کاریست که به من تعلق دارد و از آن من است و طبق میل و احساس خودم است . از دیگر گپ ها می خواستم هر چندی که می توانم ، بگریزم . اندیشیدن در باره ء غزل و جستجوی بیت های گمشده ء آن برایم سرگرمی خوش آیند و دلخوشی سرگرم کننده و یک پناهگاه بود ، بسیار مهم .

***

یک شب پیش بود . اتفاق عجیبی رخ داد . یک شب پیش ، از سر شب تا آخر شب این غزل را می خواندم . به روانی آب روان می خواندم . تمام شعر را مکمل یادداشتم .مثل سال های مکتب ، مثل سال های قبل ، تمام غزل را هم آهنگ با آواز خوان می خواندم . چفدر حال و هوای شیرینی داشتم ،چقدر لذتبخش بود. ازهمه جالبتر این که من هرگز استعدادی برای آواز خوانی نداشتم . ولی آن شب ، بسیار عالی ، همراه با آواز خوان می خواندم . سرمست از یک حالت پر جذبه و هیجان شده بودم . بسیار سر حال ، تازه و پر طراوت ، ذوقزده و فارغ از هرگونه غم و اضطراب بودم . به خودم حیران بودم که این استعداد از کجا برایم پیدا شده است . شاید از سال ها به این طرف آرزوی رسیدن به همچویک حالت در دل من وجود داشته و شاید این آرزو و این آهنگ در جریان سال ها در درونم پخته می شد تا آماده ء اجرای آن گردم که بالاخره شده بودم .

در آن لحظه ، در خواب ، چه حالی داشتم . بر تخت باشکوهی نشسته بودم و می رفتم میان ابرهای عشق و جذبه و بیخودی و می خواندم پرسوز وگداز ، همراه با آواز خوان . آوازخوان آهنگش را که تمام می کرد ، دوباره از سر می آغازید . صدایش ، فریادش مثل آن بود که در تمام دنیا ، در تمام کاینات ، آن سوی ستاره های دور دست ، فراتر از لایتناهی های آسمان طنین می افگند . وقتی آواز خوان آهنگش را از سر می گرفت ، من هم ذوقزده با صدای او همصدامی شدم و سرا پا هیجان و شور و با او ادامه می دادم و می خواندم . آن قدر احساس مسرت می کردم که گویا بالاخره به آرزوی بزرگ و دیرینه ام رسیده باشم .

وقتی از خواب پریدم ، خودم را در بستر کمپ پناهنده گان ، دریک شهر گوشه و خاموش ، به گفته ء بعضی ها در دل اروپا یافتم . از قلب خودم به این قلب پرتاب شده بودم . افتاده بودم .مرد دیگری که همانند من آواره ء این سرزمین ها شده بود ، در بستر دیگر ، خوروپف کنان درخواب بود . شب آرام ، مهتاب ، جام جم پر از شراب در آسمان می درخشید و نورش از پنجره ء اتاق به درون ریخته بود .نور مهتاب به نظرم اذیت کننده آمد . ذهنم را به سوی افکار و خیال های گنگ و مبهمی می کشاند . دل تنگ کننده و غم انگیز بود و دلم را تیره و کدر می ساخت . یک حالت خفقان و دلتنگی از دیدن نور مهتاب که به درون اتاق ریخته بود ، برایم پیدا شد . به یاد خوابم افتادم . اندوهگینتر شدم که چرا از خواب بیدارشده ام . به خیالم آمد که همین نور مهتاب اذیتم کرده و مرا از خواب بیدار ساخته است . دوباره چشم هایم را بستم تا خوابم ببرد . نمی خواستم با آن چه که در ماحولم جاری بود ، درگیر شوم . آن چه که در ماحولم ، زیر سکوت ومه خاموشی جاری بود ، بسیار وحشتناک بود . خواستم دوباره بخوابم و همان طوربا آواز خوان به خواندن همان غزل دلپذیر ادامه بدهم . دلم می خواست سال های سال در خواب باشم و همان خواب چند لحظه قبل ادامه یابد . کوشیدم غزل را دوباره به یاد بیاورم . در بیداری به یاد بیاورم . چه خواب پرشکوهی بود . اما متوجه شدم که آغاز پارچه به یادم نمی آید . از یادم رفته است . هرقدر به حافظه ام و به مغزم فشار آوردم ، شروع غزل که آوازخوان آن را درهر بند تکرار می کرد وچیغ زنان و با شکوه ، شکایت و تضرع می خواند ، یادم نمی آمد ودرذهنم گم شده بود . هر قدر سعی کردم نه تنها آغاز بل مصراع های دیگر شعر هم ناقص به یادم می آمدند . چند بیت و چند مصراع نا تمام آن را توانستم به خاطربیاورم . از این حالتم بدم آمد . دقایق چند کوشیدم تا به یاد بیاورم . با ناراحتی برخاستم و روی بسترخوابم نشستم . تنهایی ، گریز از همه چیز، فراراز همه سو، این ها هم وحشتناک بودند. اگریک لحظه غافل می ماندم ، این وحشی ها مرا می خوردند ، می بلعیدند . من زوزه ء این وحشی هارا از میان جنگل انبوه که در پهلوی محل زیست ما واقع بود ، می شنیدم . مهتاب در آسمان احساس تنهایی می کرد . نه ، حس تنهایی را به یاد می داد و یا تنهایی را تمثیل می کرد . جنگل می گریست ، به خاطر بی گناهی های خودش و از چشم هایش نور دلتنگ کننده ء تنهایی مهتاب می ریخت . صدای خوروپف آن آواره ء دیگر اعصابم را متلاشی می کرد . به سوی او دیدم . ابتدا به نظرم آمد که اومرد خوشبختی است . بعد نسبت به او نفرتی در دلم رخنه کرد . بلافاصله این نفرت پیدا شده هم مرا ترک کرد و به عوض آن دلم به او سوخت . رحمم آمد . چهره اش به نظرم معصوم و مظلوم آمد . چقدر انسان محکوم است . شاید من هم در حالت خواب همین طور خور پف می کنم و همین طور واقعیت های ضد و نقیض زنده گی در سیمایم هویدا می شوند . در آن لحظه راستی یک بار به نظرم آمد که انسان بعد از مردن هم همچو یک قیافه یی به خودش می گیرد ؟خواب و مرگ ، آیا این هر دو با هم بسیار مشابه نیستند ؟ شاید این گونه خواب هم نوعی مرگ است . به خیالم گشت که من هم مرده ام . مرده یی که با خودش گپ می زند و هذیان می گوید . درآن لحظه به خیالم آمد ، گیاهی هستم که از ریشه کنده شده ام و به جای دیگری پرتاب شده ام . ریشه نبود ، ریشه مانده بود . بی ریشه ، هنوز تازه ، یعنی این که نخشکیده . خوب ، این هم مرگ است . خیر باشد که گیاه خودش نمی داند . چقدر تلخ است تنهایی ، ازریشه کنده شدن و نفهمیدن . از همه چیز دور شدن ، همه چیزاز دست رفته و در برابر سرنوشت و واقعه ها ناتوان. چاره نیست . راه برگشت هم نیست . راه پیوند ساقه به ریشه نیست . افتاده در یک گوشه ء دنیا ، میان مشتی از بیگانه ها ، مرده ها ، کا ه ها ، خس و خاشاک روی آب آمده و لحظه شماری برای مرگ نهایی . برای مرگ نهایی نی ، بل منتظر لحظه یی که دیگر خور خور و پف پف نکنیم ومارا ببرند و به زیر خاک کنند و منتظر لحظه یی که کاملا" بپوسیم .

متوجه شدم که افکار و اندیشه های آزار دهنده و جنون آمیزی برسر راهم می آیند . به خیالم آمد که این گپ ها خیلی جنون آمیز و آزار دهنده هستند . خواستم خودم را از این افکار بیرون بکشم . فکر کردم اگر ادامه بدهم ، ممکن است فردا و یا پس فردا مالکان پناهگاه مرا نیز به درمانگاه روانی و یا بهتر بگویم میان دیوانه ها بیا فگنند . شنیده بودم که دراین سر زمین متمدن و پیشرفته همین که از درد روان شکایت کنی ، بلافاصله ترا میان دیوانه ها جای می دهند و درهمان جا ست که درست دیوانه می شوی . در آن لحظه داستان دو جوانی یادم آمد که در همین گونه جایی بوده اند و به همین سر نوشتی مبتلا وبالاخره رفته بودند سر خط ریل و خود شان را زیرقطار آهن افگنده بودند . وقتی این قصه را شنیدم ، ترسیدم . اما از سوی دیگر به این دوجوان حیران شدم که چرا به چنین کاری دست یازیده بودند . درحالی که آن ها نه غم جنگ داشتند و نه تهدیدی متوجه شان بود و نه غم نان و نه غم آب ، نه غم کار و نه غم خانه و لباس و چرا بروند و خودرا زیر قطار آهن بیافگنند .اما در آن لحظه ، آن ها را حق به جانب دانستم . شاید آن ها تصمیم گرفته بودند که این داستان بی محتوا را که من تازه شروع کرده بودم ، زودتر خاتمه دهند و یا رفته بودن تا صفحه ءآخر آن را بخوانند و از متن بی متن داستان منصرف شوند و شاید تصمیم گرفته بودند که به دست دیگران نه ، درقفس طلایی نه ، به دست خودشان در هوای آزاد خود شان را نابود کنند. شایدآن لحظه از این کار شان لذت برده بودند. شاید با این کار ، آن ها اندکی احساس آزادی کرده بودند . شاید به همین گونه برای چند لحظه طعم شیرین آزاد بودن و آزاد زیستن را چشیده بودند .

این افکار درظاهر خطر ناک و سیاه روی ذهنم سایه افگنده بودند و مرا رها نمی کردند . بازبه یادم آمد که سعی کنم تا خودم را از چنگ این افکار و خیال های وحشی برهانم .اما در دلم کسی می گفت که کار درستی نمی کنم . زیراخیال می کردم هر زمانی که این افکار خطرناک با من خدا حافظی کنند ،آن گاه چه خواهم کرد ؟ آن گاه زنده گی بیشتر پوچ و بی معنی خواهد شد و زنده گی کردن معنایش را خواهد باخت . از سوی دیگر از این افکار به سببی می ترسیدم که نشود مرا به دیوانه گی و جنون بکشانند . از خودم می ترسیدم ، از این که مبادا من هم به سرنوشت هما ن دوجوان دچار شوم . کوشیدم برای ذهن مشوش ومضطربم ، برای خودم پناهگاهی پیدا کنم . بازبه یاد همان بیت ها وهمان آهنگ افتادم . راه دیگری نداشتم . یگانه راه فرار همین بود . تصمیم گرفتم به هر شکلی که می شود ، شعر را به صورت مکمل به یاد بیاورم . در غیر آن کار همه ء دنیا پایان می یافت و یا برای من دنیا به پایانش می رسید و این ، آن قدربرایم وحشتناک بود که حتی از تصورش هم می ترسیدم . شروع کردم به یادآوری همه ء ابیات غزل .هوای آزاد چقدردل و جان آدمی را تازه می سازد .گاهی زیرلب زمزمه می کردم و گاهی با صدای آهسته و آهنگین می خواندم تا به این صورت بیت های به یاد نیامده و مصراع های نامکمل غزل را که یادم رفته بودند ، دوباره به یاد آورم . زمانی که شاگرد مکتب بودم در صنف نهم و یا دهم بودم ، این غزل را مکمل حفظ کرده بودم . او هم حفظ کرده بود ، همان دوستم را می گویم که اکنون در المان بود و سال ها می شد درآن ملک بود و باش داشت . دوست ، رفیق ، آشنا و همصنفی و هم احساس من که عاشق و شیفته ء همین غزل بود . ما با سوز وگداز نوجوانی ، با شورومستی این غزل را از اول تا به آخر ازیاد می خواندیم . من وقتی تنها می بودم ، در خانه ، در کوچه ، در راه این غزل را با صدای بلند می خواندم و احساس می کردم که خواندن غزل روح و روانم را طراوت و تازه گی می بخشد . پسان ها که بزرگ شدم ، آواز خوان های ما این پارچه را خیلی با آهنگ زیباو نغز اجرا کردند . راستی دوستان و آشنایان دیگری هم یافتم که دیوانه و مجنون این غزل و این آهنگ شدند . من آن قدر زیر تاثیر این غزل و این آهنگ قرار گرفتم که احساس می کردم اگر روزی چند بار آن را نخوانم ، نفسم خواهد برامد . همیشه، در خواب و بیداری ، وقتی که به امور دیگر زنده گی هم مصروف می شدم ، این غزل در درونم جار ی می بود و لحظه یی هم آرام نمی بود و مثل یک دریاچه ء شفاف در آن سوی روانم جریان داشت . پسان ها ، شاید چند سالی را در بر گرفت که فراموش کردم که این غزل و این آهنگ را به یاد بیاورم . اصلا" موقعی مساعد نشد که به یاد آن بیافتم . اما آن شب این آهنگ و این غزل قشنگ ناگهان مثل یک چشمه از زمین خاکستر زده ء ذهنم سر بلند کرد و جاری شد و مرا سیراب از طراوت و جذبه ساخت . باز کوشیدم که به یاد بیاورم . گمش کن ، گپ های دیگر دردی را دوا نمی کنند . تنهایی پوچ است و غم زنده گی و غربت آخر ندارد . آدمی که ا زبهشت به زمین رانده و مهاجر شد ، این دنیا شروع گردید . مهاجرت و آواره گی درسرشت آدمی بوده . اساس آغاز هستی ما مگر روی همین فلسفه ، یعنی مهاجرت و آواره گی گذاشته نشده است ؟ حالا افتاده ای ، اختیاری برای خودت نداری . هر آن چه که دیگران تصمیم بگیرند ، همان می شود . این درد ها آدمی را دیوانه می سازند . بیا برای لحظه یی ، برای گریز از این درد ها به همان آهنگ و همان غزل پناه ببر . و باز شروع کردم تا به یاد بیاورم . بیت ها ومصراع ها یی را که یاد داشتم ، تکرار می کردم . بسیار به مشکل و زحمت فراوان موفق شدم چند بیت و مصراع دیگررا به یاد بیاورم .اما بیت اول در مغزم گم شده بود . آغازکلام گم شده بود . آغاز گم شده بود و پایان نا پیدا بود . به لبم رسیده جانم ، تو بیا که زنده مانم ، پس از آن که من نمانم ، به چه کار خواهی آمد . خم می ذخیره کردم که به کار خواهی آمد ، و دیگر نیامد ، در ذهنم بودند ، اما به زبانم ، به یادم نمی آمدند . ای خدا ، این هم برای من یک بد بختی است . ای ذهن ، ای حافظه ، شمارا چه شده ؟ مرا چه شده ؟ من که خوب به یاد داشتم . همه ء غزل به یادم بود . چیزی که من آن راسال های سال مثل جانم دوست داشتم ، حالا کجا رفته است . چه شده ؟ به نظرم آمد که اگر بتوانم این شعر را مکمل به یاد بیاورم ، بسیار راحت خواهم شد و از غم ها ودردهای این تنگنای کشنده نجات خواهم یافت . اما نتوانستم به یاد بیاورم . ناگزیر برخاستم و بیرون رفتم . چند لحظه قصدی فراموش کردم که دمی پیش دنبال چه می گشتم . نخواستم درآن باره بیاندیشم . اما دیدم که درد های کشنده ء دیگری محاصره ام می کنند . دیدم اگر بیت هارا مکمل به یاد نیاورم ، دیوانه می شوم .حتی در باره ء بیت اندیشیدن و مصراع های نامکمل را زمزمه کردن برایم لذت بخش و فرحتزا بود .همین فکر کردن در آن مورد و تلاش به خاطر به یاد آوردن آن برایم یک مصروفیت خوش آیند و آزادی دهنده بود . اما هر چند تلاش کردم ، آن هایی که یادم نمی آمدند ، نمی آمدند .

خسته شدم . از فکر کردن درباره ء بیت ها خسته شدم . گرچه دلم نمی خواست به این زودی از این کاردست بکشم ، اما ترسیدم . از خودم می ترسیدم . دوباره به بستر برگشتم . ترسیدم نشود که یک بار دیوانه شوم و این برایم بسیار عذاب دهنده می شد . چه در آن صورت دیگر نمی توانستم دوباره برگردم . ا ز دیوانه شدن بسیار هراس داشتم . همه به من خواهند خندید و شاید هم عده یی به من دل بسوزانند . اما این هر دو حالت هم برایم غیر قابل تحمل بود . بهتر می دانستم قبل از دیوانه شدن بمیرم . این بهتر ازآن دو حالت بود وقتی می شنیدم که فلان مرد ، فلان زن در این سرزمین دیوانه شده است که مثل من دنبال آرامش گمشده ء شان آمده بودند ، ترسم بیشتر می شد . شمار همچو کسان آواره چون من در این سرزمین کم نبودند که در کنج خانه های قشنگ و زیبا دیوانه شده بودند . ها ، پس از آن که من نمانم ، به چه کار خواهی آمد ، خواهی آمد ، به جنازه گر نیایی ، به مزار خواهی آمد . خواهی آمد ... یک قرن خواهی آمد ، خواهی آمد ... یک عمر خواهی آمد ... یک عمر انتظار و خواهی آمد ، خواهی آمد ، همه چیز فقط چشم به راه ماندن که روزی سوار خواهی آمد . مگر زنده گی آیا همیشه همین یک غزل نیست ؟ آیا همیشه همین حالت جذبه ناک انتظار نیست ؟ کی می آید ؟ چه کسی ؟ از کجا می آید ؟ چه وقت می آید ؟ شاید هرگز نیامده و نیاید و نمی آید .

شب می رفت . دنبال آن مهتاب هم سوگوار از غم تنهاییش می رفت . جمشید نبود . جام جم پراز شراب ، به انتظار این که خواهی آمد ، در تنهایی چشم به راه آمدن ، و من هم میان خواب هایی می رفتم که با خواهی آمد ، خواهی آمد ها در می آمیختند . شاید از میان ویرانه های آن سوی خواب های پریشانم می توانستم پارچه های شکسته و ریخته ء غزل گمشده ام را پیدا کنم .

فردای آن شب ، همین که ازخواب بیدار شدم ، به یادهمان دوستی افتادم که در همین خاک ها زنده گی می کرد . به یاد همان رفیقی افتادم که هر دو این غزل را با هم یک جا می پرستیدیم . آن روز ، همه ء کار های گویا مهم راکنار گذاشتم . یافتن دوست ، یافتن غزل بود . یافتن غزل ، یافتن دوست و دست یافتن به هوای آزاد بود . دست یافتن به طراوت بود ، به تازه گی بود ، به رهایی بود . وقتی از خواب بیدار شدم ، بسیارکسل و بیمار بودم . به یاد غزل افتادم ، به یاد دوستم افتادم . همان لحظه کسی به من گفت :

- هله ، عجله کن . به آن دوست تیلفون بزن . او می تواند ، او به یاد دارد ، حتمی به یاد دارد . راه دیگری نیست ، به لبم رسیده جانم ....

اویگانه کسی بود که می توانست مصراع ها و بیت هایی را که من فراموش کرده بودم ، دوباره به یادم آورد . هنگامی که تازه به این جا آمده بودم ، با او صحبتی از راه همین تیلفون داشتم . یادم نبود که او چه گفته بود . آیا گفته بود که می آید و یا گفته بود که نمی آید . نمی دانستم . اما در آن روزها ، چند روزی نا خود آگاه به انتظارش بودم . فکرمی کردم می آید و فکر می کردم که گفته است می آید . شاید هم نگفته بود و من خودم چنین توقعی در دل داشتم . چند روزی انتظار ، برای دیدار دوباره ، هیجانی و مضطرب اما پسان ها این حرارت ها و توقعات به سردی گراییدند و برایم آمدن و نیامدن بی اهمیت شد .

آن روز هم همین که از خواب بیدار شدم و به یاد او افتادم ، آمد ن و نیامدن او برایم بسیار مهم جلوه نکرد . مهترین گپ تکمیل شدن غزلی بود که دوستش داشتم . تنها و تنها این کار می توانست مرا از کسالت و بیماری و سر گیجه برهاند . این کار برایم چنا ن با اهمیت بود که درغیر آن ممکن بود سرنوشت من از این بیشتر واژگون شود . دیگر از کار های دیگر هراسی نداشتم . برایم مهم نبود که سرنوشت مرا ، سرنوشت واژگون شده ام را واژگون تر خواهند کرد . می خواستم این یکی را از دست ندهم . انگار در این غزل بود و نبودم ، هستیم ، هویتم ، نامم ، گذشته ام و بودنم نهفته باشد . چه گمان خامی ! نه ، می خواستم با یافتن بیت ها و مصراع های فراموش شده ء غزل برای همیشه خودم را ازیک عذاب و شکنجه ء روحی که به آن مبتلا شده بودم ، رهایی بخشم . چیزهایی هستند که می شود به آن ها دل ببندم و زنده گی را برایم خوش آیند سازم و خودم را بافریب و تزویر از هجوم زوزه های وحشی میان جنگل برهانم . مثل همین شعر .

سوی غرفه ء تیلفون به راه می افتم . همان لحظه در مسیر راه در صحن پناهگاه یادم آمد که آیا او گفته بود می آید و یانی ؟ چرا من تاکنون به این گپ فکر نکرده بودم و چرا این گپ و این انتظار و شاید هم این توقع زود در دلم به سردی گرایید . نمی دانم .

زنگ زدم . صدای خودش بود . صدای گذشته های گمشده ، صدای غزل های گمشده ، که دیوانه وار دنبال آن ها سر گردان بودم . صدایم را که شنید ، شروع کردبه عذرخواهی که نتوانسته است بیاید . زبانش دگرگون شده بود . گفتارش مثل گذشته ها نبود . با سرعت ولی منظم ، تیز و بران گپ می زد. در گذشته ها نمی دانم چرا این گونه روان نمی توانست صحبت کند . می خواستم همان لحظه به او بگویم که زبانت خیلی چرب و تیز و بران شده است . اما نگفتم . نمی دانم چرا ؟ در فکر بیت های فراموش شده بودم . سخنش را قطع کردم و گفتم :

- مهم نیست ، می خواستم چند بیتی را که یادم رفته است ، به من بگویی .

حیرتزده پرسید :

- بیت ؟ کدام بیت ؟

- خم می ذخیره کردم که به کار خواهی آمد ...

و چند تای دیگرش را هم خواندم و گفتم که چند بیت آن از آغاز و پایان غزل و چند مصراع آن از یادم رفته اند ، اگر یادت باشد ، به من بگو .

او خندید. یک خنده ء معنی دار . مثل کسی که به یک دیوانه خندیده باشد . انتظارش را نداشتم . مگر این گپ من خنده دار بود ؟ بعد چند بیتی را که من برایش گفته بودم ، تکرار کرد . مثل این که می خواست همچو چیز هایی را به یاد بیاورد . مکث کرد و بعد گفت :

- راست بگویم که از یاد من هم رفته است .

وارخطا پرسیدم :

- کتاب خسرو را نداری ؟

با ز خندید.خنده اش چنا ن به نظرم آمد که گویی می خواهد به من بگوید که من هنوز از دنیا بی خبرم و چیز های کودکانه یی را از او پرسیده ام . گفت :

- نی ، عزیزم ، دراین جا از این چیز ها پیدا نمی شود .

یک نوع حس حقارت به من دست داد . به خیالم آمد که به نظر او من یک آدم ساده دل و دیوانه یی هستم . از این گپ او کمی ناراحت شدم و پرسیدم :

- چرا پیدا نمی شود . باید پیدا نمی شود .

پاسخ داد :

- هی برادر، پسان می فهمی . پسان تو هم مانند ما می شوی .

این گپ او تکانم داد . دلم راشکست . این گپ او مثل یک پتک سنگین بر سرم خورد . کاسه ء چینی را که از سال های سال روی دست هایم با هزار احتیاط و زحمت نگه داشته بودم ، از دستم افتاد . روی سنگفرش و شکست . سویش که دیدم ، روی سنگفرش ، ریزه های چینی به هر سو ریخته بودند . گوشی د ردستم بود . او می گفت . اما من نمی شنیدم . هر کس اول می آید ، همین خیال ها در سرش هستند ... کمپ پناهنده گی آدم را دیوانه می سازد ... ماهم همین روزهارا از سر گذشتاندیم .... من می دانم ... از پشت شیشه ء غرفه ء تیلفون به بیرون می دیدم . کاسه ء چینی افتاد و شکست . دیگر پیوند نمی شود . دل شکست ، غزل شکست ، ساقه ازریشه جدا شد. ازگلدان ، خم می ذخیره کرده گی هم شکست . اشک از چشم هایم جاری ، دیگر شکسته های چینی باهم پیوند نمی شوند . دوست شکست ، آشنا شکست . حالا از کی بپرسم بیت های گمشده و فراموش شده ام را . همان دم مهتاب شب گذشته یادم آمد . تنها درکف آسمان ، چهره ء مردی که با من دریک سرا بود و خوروپف می کرد ، به نظرم آمد . چهره ء معصوم و مظلوم او هنگام خواب که خور و پف می کرد ، به نظرم آمد . هما ن لحظه دیدم که جوانی کنار خط آهن منتظر آمدن قطار ایستاده است تا خودش را به زیر چرخ های قطار بی افگند . همان لحظه یک آواز خوان کوچه ء خرابات مقابل نظرم پیدا شد که پشت آرمونیه نشسته بود ، گردنش افراشته و با سوزو گداز می خواند :

- پس از آن که نمانم ، به چه کار خواهی آمد !

آوازخوان کلاه قره قلی بر سر داشت . ها ، همان آوازخوانی بود که دیشب درخواب دیده بودم و تمام شب با او هم آواز همین غزل را می خواندم . گوشی را سر جایش گذاشتم . صدایی از دور می شنیدم :

- خم می ذخیره کردم .... ذخیره کردم که به کا ر ، که به کار خواهی آمد ... خواهی آمد ...

بی اختیار گریستم . از پشت شیشه ء غرفه ، دیگر همسرنوشتانم را می دیدم ، زندانی هایی مثل من که در صحن پناهگاه قدم می زدند و با خود گپ می زدند . بلند بلند گپ می زدند . کودک ها ، زن ها ، دختر ها ، پسر ها ، مسن ها ، آسیایی های آواره ، آدم های بی صاحب ، همسرنوشتی های من که ازخانه و کاشانه ء خودمان رانده شده بودیم و به دنبال سراب ها ، به خاطر دست یافتن به آرامش گمشده ء خویش به این جا ها آورده شدیم تا بخشی از آرزوهای دیگران را برآورده سازیم . به نظرم آمدند که آن ها با بی صبری در انتظاردقایقی هستند که بیایند ، آن هارا به کشتارگاه ها بفرستند تا هیچ شوند . می رفتند هیچ شوند. دوست من چه گفت ؟ چقدر وحشتناک است ، آیا فاجعه ء او شدن من از همان لحظه که نتوانستم مصراع ها و بیت های از یادم رفته را به خاطر بیاورم ، آغاز نشده بود ؟

کودکی در گوشه یی خاکبازی می کرد . مثل این که می خواست از میان خاک ها چیزی را پیدا کند . می خواست گمشده هایش را از میان خاک ها پیدا کند . به خیالم آمد که کودک می خواهد مصراع ها و بیت ها ی گمشده و دوست داشتنی مرا پیدا کند . دلم برایش سوخت . به نظرم آمد که تلاش او یک کار بی ثمر است . کاسه ء چینی شکسته بود ، ساقه از ریشه جدا شده بود . او نمی توانست از میان خاک های این سرزمین ، گمشده های مرا ، آینده و گذشته ء خودرا دریابد . اما کودک چه می دانست ؟ هیچ .... نام های دیگری یادم آمدند که می شد به آن ها زنگ بزنم و بپرسم . آن ها هم دوستانی بودند که به همین آهنگ و غزل دلباخته بودند . اما از این کار منصرف شدم . فکرکردم همه این جا یک رنگ شده اند و جز این که به اندوه قلبم فزونی بخشم ، سود دیگری در پی ندارد . چه فایده دارد ؟ هیچ . می شد در خواب ها دید . خواستم بروم تا بخوابم . تنها در خواب می شد که بیت ها و مصراع های از یادم رفته را به خاطر بیاورم .

دیدم که دونفر از نگهبانان پناهگاه سوی من می آیند و در دست های شان اولچک ها ، آن طرف دیگر قطار طویلی مثل هر روز ایجاد شده بود . پناهنده گان دراین قطار مثل هر روزصف بسته بودند . کاسه های خالی بر دست تا به نوبت بروند و نان چاشت شان را بگیرند . اما این دو نگهبان می آمدند که کسی را ببرند . نمی دانم با ز چه واقعه یی رخ داده بود . از این نوع واقعه ها بسیار رخ می داد . اسیران پرخاش می کردند ، شیشه ها را می شکستند . چیغ و فریاد می کشیدند ، ادویه تشناب را می خوردند تا بمیرند . به جان هم دیگر می افتادند . نعره و عربده می کشیدند و بعدهمین نگهبانان با همین حلقه ها و زنجیر ها می آمدند و آن هارا می بردند . شاید باز کسی شیشه های پنجره را شکسته بود و یا ....... آن ها سوی من می آمدند و دیدم که شیشه های غرفه ء تیلفون شکسته و ریز ریز هر سو تیت و پاشان افتاده اند . گوشی تیلفون هم از جایش کنده شده و دور پرتاب شده بود :

- ای خدای من ، این هارا کی ، کی شکسته است ؟

سوی نگهبانان دیدم . می آمدند . در قطار صف بسته گان پشت درطعام خانه جای خودم را دیدم که خالی بود . خوش شدم که لااقل امروز دراین صف نمی ایستم .

***

ماه اسد سال 1377 خورشیدی ، هالند

گرفته شده ازمجموعه ء دختر شالی های سبز . سال نشر 1386 خورشیدی . ناشر دانش کتابخانه . پشاور . تعداد صفحات : 136 صفحه . شامل چهار داستان به نام های :

دختر شالی های سبز

کوچه های زمستان

توت و نان

غزل درخاک