رسیدن به آسمایی :11.06.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی :16.06.2008

قادر مرادی

 

مردی که خودش را کشته بود

 

خوشحال هستم از این که راحت می شوم . دیگر مجبور نیستم به خودم بقبولانم تا کار هایی که خوشم نمی آیند ، انجام دهم . آماده گی می گیرم برای مردن و از این خاطر خوش هستم ، بسیار خوش .احساس می کنم که بالاخره نجات می یابم .

آن چه را که باید مرا بکشد ، خورده ام . خدا کند بکشد . نشود که باز زنده بمانم . آن گاه زنده گی بدتری خواهم داشت . به این طرف و آن طرف اتاقم می نگرم . احساس می کنم قاتلی هستم ، کسی را کشته ام . نمی خواهم آثاری از من بماندکه خودکشیم را ثابت کند . خدا کند همه تصور نمایند که نا گهان مرده ام . قلبم می زند . وحشتزده هستم . مثل یک قاتل که پس از انجام قتل می خواهد با احتیاط فرار کند .

همه چیز درست است . بهتر می دانم روی تخت خواب دراز بکشم و منتظر مرگ بمانم . منتظر مرگی که خودم آن را دعوت کرده ام . روی تخت خوابم درازمی کشم و نور چراغ تیلی روی میز اتاق را خفیف می سازم . نوعی خوشی دلپذیر آمیخته با نوعی دلهره و هیجان سراپایم را فرا گرفته است . به سقف اتاق چشم می دوزم . نی ، تا حال تابلیت هایی که باید مرا بکشند ، تاثیر نکرده اند . خوب ، وارخطایی در کارنیست . بالاخره تابلیت ها کاری خواهند کرد. سرانجام به آن چه که از دیر زمان آرزویش را داشتم ، خواهم رسید . با خودم می اندیشم . بازهم یک باردیگر ، آیا چیز تصفیه ناشده بین من و زنده گی مانده است ؟ یادم نمی آید . اصلا" چیز تصفیه ناشده ندارم . هیچ چیزی را در زنده گی نمی یابم که مرا سویش بکشاند . آه ، اولین بار است با سرفرازی احساس می کنم که زنده گیم چه پوچ و سرد و میان تهی بوده است گویا این سردی و پوچی را حالا با تمام جسمم لمس می کنم .

زنده گی به نظرم وحشت سنگین ، تیره و زهرناکی می آید که مرا تا کنون در چنگالش می فشرد . نی ، دیگر نمی فشارد . اورا خرد و زبون ساخته ام . به نظرم می آید که زنده گی وارخطا و سراسیمه است . از شکستی که من برایش داده ام ، وارخطاست. هیچ تصور نمی کرد که من بالاخره این تصمیم ام را عملی کنم . خنده ام می گیرد. از وارخطایی و سراسیمه گی زنده گی خنده ام می گیرد . وحشتزده است، سیمای فریبنده یی به خودش می گیرد . می خندم . حالا دیگر ازهمه چیز دست شسته ام . به سیمای فریبنده ء زنده گی می بینم . خودم را تهی از هرگونه احساس و غریزه می یابم . می گویم :

- دیدی که آخر شکست خوردی . خیال می کردی که من توان رهایی از چنگال ترا ندارم .

صدا هایی را از بیرون می شنوم . همسایه ها تلویزیون تما شا می کنند . چقدر حوصله دارند . به صحنه های مضحک تلویزیون بلند بلند می خندند و به صحنه های غم انگیز پق پق کنان و پت از دیگران می گریند . از دور دست ها صدای آوازی می آید . مثل این است ک پهره دار کلینیک صحی آواز می خواند . با سوز دل می خواند .از عمق دل می خواند :

- خورشید من کجایی ، سرد است خانه ء من ...

شاید در کلینیک صحی زنی می زاید . زنی از درد زایمان ناله می کند . شاید طفلی همین حالا به دنیا آمده است و چیغ و فریادش در دهلیز کلینیک پیچیده است . پهره دار شاید از دلتنگی می خواند . به نظرم می آید که تا قبل از اقدام به خودکشی در قلب من هم همین صدا طنین می انداخت . اما حالا دلتنگی و غصه یی ندارم . به خورشیدی نیاز دارم . به نظرم سوز و گداز و آواز پردرد عسکر بیهوده و پوچ می آید . زنی چیغ می زند . طفلی به دنیا می آید و من می روم . چه لذت مسرتباری دارد ، سوی مرگ رفتن ... دیگر مجبور نخواهم بود همه ء آن چه را که به نام زنده گی تا کنون برمن تحمیل می کرده اند ، قبول کنم . همه اش یک فاجعه بود . همه اش باری بود که با زور بر من تحمیل می شد . دنیا و زنده گی حالا به نظرم مسخره می آیند . دنیا و زنده گی به نظرم مثل یک نمایشنامه است و ما ممثلین آن که ناگزیر نقش هایی را که از سوی دایرکتر ها داده می شود ، بازی کنیم . دایرکتر های هیولامانند ی که ظاهرا" موجودیت آن ها احساس نمی شود .

حالا اولین بار است که کاری را مطابق میل خودم انجام داده ام . اولین بار است که مطابق میل خودم عمل کرده ام و تابلیت هایی را که باید مرا بکشند ، به میل و رغبت خودم ، به اراده ء خودم خورده ام . امشب خواهم مرد . فردا ، دیگران از من ، از رهایی من آگاه خواهند شد . وقتی آگاه خواهند شد که دیگر من از چنگ زنده گی رهیده ام . در تمام زنده گیم یگانه کار خوبی که کرد ه ام ، همین است . اما می ترسیم . آن ها از این تصمیم من خبر شوند . اگر خبر شوند ، بلافاصله مرا مانع خواهند شد . زیرا می دانم در زنده گی حق ندارم ، هیچ کاری رامطابق میل و خواست خودم انجام دهم ، حتی خود کشی . خوش هستم که چند لحظه بعد مرگ و مردن را تجربه می کنم . می خواهم در آخرین دقایق زنده گی خود بفهمم که مرگ چگونه چیزیست که همه زنده جان ها از آن سخت هراس دارند . و به خاطر گریز از آن به هر کارغیر قابل تحمل حتی به هر گونه پستی تن در می دهند .

چشم هایم کم کم سنگین می شوند . شاید خوابم آمده است . شاید همین طور در حالت خواب بمیرم . آخر تابه کی ؟ از کودکی تا کنون هر کاری را که کرده ام ، مطابق میل خودم نبوده است .

آدم ها یادم می آیند . شهر مقابل نظرم مجسم می شود و ازدحام آدم ها ، تلاش آن ها ، دویدن و تپیدن آن ها برای چه ؟ همه ء آن ها مطابق میل خود عمل نمی کنند . از مجبوریت هر سو می شتابند . هر کاری که می کنند ، هر جایی که می روند ، به خودشان نفعی نمی رسد . این هم شده زنده گی ؟ خودم را می بینم میان شهر ، آدم هایی پیش رویم می ایستند و می پرسند :

- اسناد .

حیران می مانم . آن ها طوری سویم می بینند که گویا پدرشان را کشته ام . من هم می پرسم :

- اسناد چه ؟

با لحن خصومت آمیزی می گویند :

- اسناد چه ؟ اسناد تنفس ...

با زحیران حیران به سوی شان نگاه می کنم . می دانم منظور شان را می دانم . ناگزیر با لحن عذر آمیزی می گویم :

- اسناد ، اسناد تا حال نگرفته ام .

می گویند :

- پس پول ، پول بده .

راست می گویند . قانون زنده گی دراین جا همین طور است . باید پول بپردازم . اگر پول بپردازم ، مرا رها می کنند . پول به خاطر تنفس از هوا . کار به خاطر تنفس ، زنده گی پر مشقت و سراسر فلاکتبار فقط به خاطر تنفس هوا . هوا را بین خودم تقسیم کرده اند . شاید هم اجاره داران هوا هستند . این ها که اسنادو پول می گیرند ، اجیران اجاره داران هوا هستند . فضارا بین خود تقسیم کرده اند . ا زهر فضایی که می گذری ، باید حق الهوا بپردازی . پول بپردازی . به خاطر این که از هوای آن تنفس می کنی ، باید کار کنی و پول پیدا کنی به خاطر این که تنفس می کنی . اگر کار نکنی ، پول نداری و آن گاه حق نداری از هوا تنفس کنی . آن گاه می میری . مردن کجاست. می برندو به کار می گمارندت .

پیش می روم ، بارهم همان گونه آدم ها یی که گویا پدر شان را من کشته باشم ، خشمناک مقابلم پیدا می شوند و با تحکم می گویند :

- اسناد .

قهر آلود می گویم :

- این چه حال است ، در هر قدم اسناد .

آن ها خشمناکتر می شوند :

- این قانون است . اگر اسناد نگرفته ای ، پول بده .

می دانم باید به خاطر گرفتن اسناد به خاطر اجازه ء تنفس هوا به اداره تنفسی کشور مراجعه کنم و پول پیشه کی تنفس هوای یک مدت معین را تحویل کنم و آن ها برایم سندی بدهند . می گویم :

- دیگر پول ندارم .

آن ها غضبناکتر می گویند :

- پس حق نداری ازهوا تنفس کنی .

بی حوصله می شوم و می گویم :

- هر کاری می کنید ، بکنید . من دیگر پول پیدا کرده نمی توانم .

پاسخ می دهند :

- ما ترا به زندان می افگنیم .

می پرسم :

- وقتی از هوای زندان تنفس کردم ، پول هوا را از کی می گیرید ؟

می خندند و می گویند :

- دیوانه ، هوای زندان با هوای این جا فرق دارد . آن جا کارهای شاقه یی را انجام می دهی و در مقابل تنفس می کنی .

رهگذری وارد صحبت ما می شود . مرد چاق و گوشت آلودی است . می خندد و می گوید :

- آزارش ندهید ، پولش را من می دهم .

مرد به آن ها پول می دهد . من به رهگذر می گویم :

- من نمی توانم پول شمارا بپردازم .

می خندد :

- تو بسیار یک آدم ساده هستی . من ا زتو پول نمی خواهم .

- پس چه می خواهید ؟

- کار .

- چه گونه کاری ؟

- هر گونه کاری که دلم می خواهد .

- اما من نمی توانم هر کاری را که مطابق میل شماست ، انجام دهم .

- تو مجبور هستی . ورنه به زندان خواهی رفت . حتی حق خودکشی را هم نداری .

من از نزدش فرار می کنم . می گریزم . حالا می ترسم که مبادا آن ها برسند و مرا نگذارند که از زنده گی نجات یابم . آرزو می کنم هرچه زودتر بمیرم . کار خلاف قانون انجام داده ام . اما در دلم خوش هستم . چه دیگر تنفس نمی کنم . هر کاری که آن ها بخواهند ، نمی کنم . به زندان نمی روم . بهترین کار خودم را می کشم . آن گاه که مردم ، دیگر چه می کنند . آخر بسیار بد است که به خاطر تنفس یک دم هوا یک عمر به میل دیگران زنده گی کنم .

چشم هایم سنگینتر می شوند . خوابم آمده است . خواب بر من غلبه کرده است . خوب است شروع مردن است . شروع خودکشی . دیگر به هیچ کاری مجبور ساخته نخواهم شد . ا زکجا معلوم که حالا نیایند و مرا هم نگذارند که بمیرم . خدا ، خدا می گویم تا پیش از آمدن آن ها بمیرم . تابلیت ها ، تابلیت ها باید کار خودرا بکنند . اگر نی می رسند ، ظالم ها می رسند .

***

... مرده ام . . قلبم از کار مانده است . دیگر تنفس نمی کنم . نفس نمی کشم . اما صداهایی را می شنوم . صدا ها ، مردی مثل این که بیانیه دهد ، چیغ زنان می گوید :

- شما همه ء تان مقصر هستید که او خودش را کشته است و کار خلاف قانون و مقررات جاری ما انجام داده است .

دو سه نفر با صدای لرزان می گویند :

- ما خبر نداشتیم . به خدا ما خبر نداشتیم .

بازهمان صدای خشمناک و آمرانه را می شنوم :

- بی خبری شما گناه دیگر است .

آن ها عذر و زاری می کنند . همسایه های من هستند . صدای گریه های شان را می شنوم . از خاطر مر گ من نی ، از ترس گریه می کنند . بعد همان مرد خشمناک دستور می دهد :

- این هارا ببرید ، به زندان . هیچ کس حق ندارد خودکشی کند . نمی دانید ؟ خودکشی یعنی گریز از چنگال ما ، گریز ازکار ، گریز از زنده گی ، شما همسایه های نزدیک او به سختترین مجازات و کار های شاقه محکوم خواهید شد .

حیران می مانم . نمی دانم چه کنم . دلم به همسایه ها می سوزد . صدای گریه ء مرد ها ، زن ها و بچه های همسایه هارا می شنوم . آن ها گریه کنان با عذرو زاری می گویند :

- ما گناه نداریم ، ما گناه نداریم .

احساس می کنم که آن هارا با شلاق می زنند . چیغ و فریاد آن ها بلند می شود . دیگر نمی توانم تحمل کنم . به چشم هایم حرکت می دهم . چشم هایم باز می شوند . می بینم درون تابوت و پیچیده در کفن هستم . آه ، من هنوز می توانم مثل زنده ها باشم . با عجله بر می خیزم . همه وحشتزده چیغ می کشند :

- آی آی ، مرده زنده شد !

و همه می گریزند . من هم دنبال آن هایی که شلاق به دست دارند ، می دوم . شلاق داران هم می ترسند و می گریزند . کسی در برابرم پیدا می شود . او از من نمی ترسد . دم راهم را می گیرد و می پرسد :

- اسناد ؟

می گویم :

- نمی بینی که من یک مرده هستم ، دیگر ازهوا تنفس نمی کنم .

می خندد :

- ما از دیوانه ها خوب کار می گیریم .

چند نفر دیگر می رسند . به دست هایم اولچک می اندازند . تلاش می کنم از چنگ شان نجات یابم ، می خواهم بگریزم ، پاهایم را هم با زنجیر می بندند . چیغ می زنم :

- من دیوانه نیستم ، من خودکشی کرده ام ، من مرده ام .

آن ها با بی پروایی می خندند .

پایان کابل ، 1370شمسی