برگرفته از شمارهء 14 مجلهء آسمایی- مارچ سال  2000

سید طیب جواد

نسبیت فرهنگی

 

و فیمینیزم اسلامی

 

مخالفان حقوق زنان  استدلالي را كه ظاهر موجه و آراسته دارد ، پيش ميكشند ، بر اين پايه كه فرهنگها بومي اند و ارزشها نسبي. زشتي و نكويي ، مقوله هايي اند اخلاقي ؛ و اخلاق در هر جامعه يي به گونهء ديگر است. از اين رو ارزشهاي اجتماعي و حقوقي را در تنگناي جغرافيايي و فضاي فرهنگي خود آن جامعه بايد ديد و سنجيد، نه بر مبناي ارزشهاي گرانسنگ و فراگير و جهانشمول ، چون حقوق بشر.
مبنا و متكاي اين استدلال اين است كه حقوق بشري و اصول همگاني و ارزشهاي فراگير جهاني بيخي وجود ندارند ، بل جوامع مختلف درگير مسايل و مصايب به خصوص خودشان اند ، و هر كدام بايد راه حل بومي و محلي را براي فارغ شدن از مشكلات و گرفتاريها بيابند. و به قول معروف كه هر ملت را رسمش و هر گوسفند را پشمش . پاي اين استدلال چنان كه بررسي خواهيم كرد ، چوبين و سخت بي تمكين است ، زيرا دنبالهء ناگفته و نتيجهء ناگزير آن اين است كه اگر مردها هشتاد ميليون زن را در بيست و پنج كشور افريقايي ختنه ميكنند ، اگر صدها زن را  به نام پاسداري از ناموس در شبه قارهء هند ميكشند ، و يا نيمي از پيكرهء شكستهء افغانستان را از حق تحصيل و اشتغال محروم و در خانه زنداني ميكنند ، كار خلافي غير از پيروي از فرهنگ " اصيل " و عنعنوي شان نميكنند. و اين رسم و عنعنهء آن مردم است و زن و مرد از آن راضي و ما نبايد فرهنگ و تمدن غربي را بر آنان تحميل كنيم. عيب همچو  استدلال اين است كه هوادارانش عمدتاً با آن جلوه هاي تمدن غربي كه به نفع زنان است در مي افتند. مثلاً ، همان مرداني كه در آسيا و افريقا حسودانه ، يا به قول خود شان غيورانه ، زنان را از همه جلوه هاي تمدن غربي ميخواهند بركنار نگهدارند ، خود هيچ از اين ابأ ندارند كه با طيارهء ميگ روسي بمباردمان كنند ، سوار بر تانك امريكايي بجنگند و يا از راه ماشين فاكس جاپاني فتوا صادر كنند.
اگر اصل بنيادي ، پاسداري اصالت و ارزشها و وفاداري به اصول خودي است ، طياره و تلويزيون ،  دوربين عسكري و كامرهء عكاسي از ميان ما نرسته اند. چرا استفادهء مردان از اولي جهاد و دسترسي زنان به دومي فساد است ؟!
اگر راستي ما تافتهء جدا بافته هستيم ، و رسم و رواجي داريم كه بهتر از همه گان است ، پس چرا دل خود را خشمگينانه ميخوريم از اين كه مثلاً ، سازمان ملل متحد يا امريكا ، مطابق رسم و رواج خودشان ( كه معلومدار به خوبي رسم و رواج ما نيست ) از به رسميت شناختن دولت ما ابأ ميورزند ؟! چون به رسميت شناختن دولت از رسم و رواج بومي ما نيست ، چه بهتر كه از خير آن بگذريم و براي به دست آوردنش هم كوششي نكنيم و بگوييم هر ملت را رسمش و هر گوسفند را پشمش. اما چنين نميكنيم ، زيرا ناگزيريم كه به وجود معيارهاي فراگير جهاني ، در جهان امروز اعتراف كنيم.
اين سخن را نبايد با تنوع فرهنگها اشتباه گرفت كه فرهنگها جلوه هاي گونه گونه دارند و زيبايي شان هم در تنوع آنهاست ، اما ارزشهايي كه ملاك خوب و بد كار اند ، در اين فرهنگهاي متنوع يكسان اند.
اگر پرسيده شود كه آيا  ارزش و فرهنگ خالص و اصيل ، اصلاً وجود دارد ، به پاس حرمت حقيقت بايد به آن پاسخ منفي داد : ارزشها و فرهنگها در داد و ستد متداوم اند ، ارزش و فرهنگ صد در صد خالص و خودي نميتوان يافت.  اصلاً معيار خودي بودن اين نيست كه از ميان خود ما برخاسته باشد. معيار خودي  بودن برحق بودن است.  مثلاً ، اسلام از ميان ما برنخاسته است ، اما چون برحق است ، ما مثل ميليونها موءمن ديگر از افريقا تا اندونيزيا و از آسيا تا امريكا مشتاقانه آن را بخشي از هستي و زنده گي و فرهنگ خود ساخته ايم. به همين سان ، حقوق بشر  ريشه در  ليبراليزم و اصالت فرد ، كه مكتبهاي فلسفي پرورده شده در غرب اند ، دارد. اما مشروعيت آن از برحق بودن ، عقلاني بودن و بهتر بودن نسبي آن - تا آنگاه كه مكتب فلسفي برتر دگري بر جاي آن بنشيند - و از سازگاري آن با طبيعت بشري مي آيد ، نه از پايه و مايهء غربي اش ، كه غربي بودنش نيز مورد سوال است ؛ چون هيچ ارزش صد در صد غربي وجود ندارد- هرچه هست ميراث فرهنگي بشري است.
اگر به ارزشهاي بومي بچسپيم و معيار هاي جهاني سنجش موقف زنان ، چون حق اشتراك در نهادهاي سياسي ، حق بهره گيري مساوي از خدمات اجتماعي ، حق اشتغال ، حق تحصيل و غيره را يكه يكه غربي و غير بومي گفته و برداريم ، به اين نتيجه ناگزير ميرسيم كه در جهان امروز ستم جنسي و بي عدالتي و تبعيض بر زنان چه ، كه ستم و استبداد اصلاً وجود ندارد : فقط ما فرهنگهاي مختلف داريم و زنان و مرداني كه پيرو سنن ملي و عنعنوي و يا به عبارت دقيقتر برده هاي پرافتخار و سرشار آن فرهنگها اند. خوشبختانه چنين نيست : حقوق بشر ، نتنها گروگان و اسير فرهنگها نيست ، بل چون برحق است ، در جهان پليس و امير فرهنگها است.
حتي اگر بپذيريم كه هر فرهنگ ،  ارزشهاي صد در صد اختصاصي خودي دارند - كه در واقع ندارند - بازهم اين سخن موجه نيست كه ما واحدهاي فرهنگي كاملاً مستقل ، خودكفا ، مجرد ، مجزا و ثابت داريم كه در خود ارزشهاي دايمي و ثابتي دارند. مثلاً فرهنگ شرقي ، كه ما دلبستهء آن هستيم ، كدام است ؟ ارزشهاي آن بودايي است ، اسلامي است ، هندويي است ، يا لامذهب ؟! اگر اسلامي است تركي است ، اندونيزيايي است ، مصري است و يا هم طالبي ؟ بهترين جواب شايد اين باشد كه ارزشهاي مشترك ( نه اختصاصي ، انتزاعي و تجريدي ) كه ميان همهء اينها است. مرز ميان فرهنگها سيال و نامشخص و مدام در دگرگوني و تحول است. تناقض و يا پارادوكس نظريهء نسبيت فرهنگي در اين مهمل نهفته است كه گويند : " فرهنگها بومي و ارزشها نسبي اند.  هيچ فرهنگي بهتر از ديگري نيست ، به استثناي فرهنگ ما كه از همه بهتر است ". اين سخن كه يكي فقط و فقط خود را حق و عين حق شمارد ، به تعبير زيباي عبدالكريم سروش ، جزميت خرد سوز و جسارت بسيار تباهكن مي آورد ، كه آورده است و ما آن را ميبينيم و در آتش آن كباب شده ميرويم و ميسوزيم.
نسبيت فرهنگي ميان شرقيان طرفدار زياد دارد و شماري از غربـيان كه گراييدهء مكتب پسامدرنيزم و مخالف راسيوناليزيم ( اصالت عقل ) اند ، نيز در اين ميدان گام ميزنند.
نسبيت فرهنگي، كه بار اول دو صد سال پيش فيلسوف و موءرخ آلماني " جان هردر " ، در برابر فلسفهء روشنگري فرانسه بركشيد ، خود توشه و ريشهء شرقي و بومي براي ما ندارد. اين نظريه بسيار فرسوده و ژوليده و بيهوده و به عاريت گرفته شده از همان غرب"مطرود" و "ملعون" است ، براي توجيه بيدادگري ، خودكامه گي و خلاف رفتاري با حقوق بشر در جوامع كم بختِ كمرشد ، به بهانهء اختلاف فرهنگي.
ناگفته پيداست ، همانسان كه تنوع فرهنگها جنايت را به نام ارزش متفاوت خودي نميتواند توجيه كند ، تحميل يك فرهنگ بر ديگران به بهانهء يكسانگرايي از بيخ خطا و اشتباه است .
نژادپرستي غربيان
اين سخن كه پشتيباني غربيان از حقوق زنان در شرق و جهان سوم ، غايه و مايهء نژادپرستانه دارد ، شگرف مينمايد ؛ اما بسيار اند تحصيليافته هايي كه سنگ آن را بر سينه ميزنند و اين نظريهء سست را به دو گونه ارايه ميكنند.  يكي اين كه نظريه و گفتمان حقوق مساوي زن و مرد در غرب ، ميان سپيد پوستان زاييده شده است ، و تحميل آن بر همه گان ، بار كردن فرهنگ سپيد غربي است بر دوش جهان رنگارنگ.   و دگر اين كه غربيان با بركشيدن بيدادگري جنسي و نشان دادن فرودستي زنان در شرق ، ميخواهند نژادها و تيره هاي ديگر را پايين بزنند و چنان نشان دهند كه آنها " چندان انسان " نيستند.
اين سخن نيز اگر خوب سنجيده شود ، درست مثل " نسبيت فرهنگي" ، ياوه و از كُنه بيمايه است. من گمان ميكنم اين كه كسي بگويد كه همهء انسانها ، سوا از رنگ ، جنس  و زادگاه ، يكسان اند و حقوق مساوي دارند ، تنها حرف راستي نگفته ، بل عين راستي را گفته است. برخلاف اگر بگوييم : از آنجايي كه زنان ما افغان ، عرب يا افريقايي اند ، از اين رو معيارهاي جهاني ( و لاجرم ) انساني حقوق بشر با آنان  سازگار نيست ، اين سخن نژادپرستانه ، ناروا و نادرست است كه در رد آن بسيار سند و مدرك و ثبوت ميتوان ارايه نمود.
فمينيزم اسلامي
 فمينيزم ، آن جنبش پرجوش اجتماعي و سياسي زنان است كه مقصد و مرام آن دستيابي به برابري حقوقي ، سياسي و اقتصادي زنان ، فراهم آوري موقف بانوان در جامعه ، و آماج و هدف آن روشن كردن انگيزه هاي فرودستي اجتماي و سياسي زنان از راه پژوهش از ديدگاههاي تازهء " زنانه " و يا ديدگاههاي غير از ديدگاههاي مرسوم مردسالار ، است.
تركيب فيمينيزم اسلامي ، كه در ميان فرهنگيان شماري از كشورهاي بازتراسلامي آشنا است ، در ميان ما افغانها چون بحث جدي فراگير در بارهء فيمينيزم، بالا نشده است ، شايد غريب بنمايد. مخصوصاً با توجه به اين نكته كه از يكسو تعبير فيمينيست را شماري از مخالفان تأمين حقوق زنان عمداً به شكل توهين آميز و زن ستيز به كار ميبرند. از طرف ديگر ، بنيادگرايان اسلامي و فمينيستهاي تندرو ، هر دو با اين تركيب همنوا نيستند. فمينيستهاي تندرو مدعي اند كه يك فيمينيست خوب هرگز نميتواند مسلمان بماند. و بنيادگرايان مدعي اند كه يك مسلنان خوب هرگز فيمينيست نميشود. و  اما تندروان هردو سو ، به خطا رفته اند.
فيمينسم اسلامي ، يك حركت قوي و موءثر در شماري از كشورهاي اسلامي است و مراد و معني آن در مجموع رفتارها و نوشتارهايي است كه دادخواهيهاي اجتماعي ، سياسي و حقوقي نيمهء واقعاً فرودست جامعهء مسلمان و تلاش براي دسترسي به موقف شايسته تر اقتصادي و رهايي زنان از جهالت استبداد را نتنها اسلامي نميشمارند ، بل راه راست و درست دسترسي به آن را در متون اصلي اسلام و احكام الهي جستجو ميكنند.
فيمينيستهاي اسلامي ، به اين ايمان دارند كه اسلام درهمه امور اجتماعي ، براي زنان و مردان مسلمان نقش رهگشا و رهنما دارد و با دسترسي به تفسير صحيح از احكام اسلام راستين  و ناب ميتوان بر مشكل نابرابري اجتماعي و بيدادگري بر بانوان پيروز شد. جنبش واقعي نسوان در افغانستان در آغاز سدهء بيستم با چنين تفكر و استدلال آغاز شد و سختگيريهاي معمول بر زنان را ناشي از سوء تعبير و كژفهمي از متون اسلامي ميدانست.
فيمينيستهاي اسلامي ، متفكران خردمند و ديندوست راستين اند كه به اسلام ايمان و اعتقاد ايمن و استوار دارند و خواهان خوانش تازه يي از متون اسلامي براي هماهنگي با جهان امروز اند. آنان به نقش كليدي اسلام در رهايي زنان اعتقاد دارند ، اما براي توجيه موضع و موضوع شان راه درازي در پيش دارند ، زيرا تجريد طولاني زنان از نهادهاي ديني عواقب زيانبار داشته است. در امريكاي لاتين هم يك جنبش فيمينيست وجود دارد كه خواهان ايجاد يك الهيات و شرعيات فيمينيست در عيسويت است. در كنار فيمينيستهاي اسلامي ، از گروه دوم و سوم نيز بايد ذكر كرد كه حساب و كتاب شان با فيمسنيستهاي اسلامي ، جدا است.
گروه دوم قلمفرساياني اند كه باور راستين به دين ندارند ، اما در جو حاكم اسلامدوستي و موءمن نمايي ، براي نشرعقايد شان ناگزير اند كه جوهر دين را بر كلام شان بيفزايند. اكثر اينان به فيمسنيزم كامل غربي و ليبراليزم باورمند هستند ، اما ميكوشند در سخن آشكارا  از چوكاتهاي معين فرهنگي عنعنوي ، پافراتر ننهند.
گروه سوم هم بر اين باور اند كه حقوق زنان تنها در چهارچوب  حكومت اسلامي  و در يك جامعهء انقلابي اسلامي تأمين شده ميتواند. اين گروه به بحثهاي اختصاصي در بارهء فيمينيزم ، علاقه ندارند و آن را بدعت ميشمارند. اينان بر اين باور اند كه با جانشيني كامل دولت مورد نظر شان ، دنيا گل و گلزار و مسألهء زن خود به خود حل خواهد شد و اصلاً استبداد جنسي ايجاب بحث جداگانه را نميكند ، حقوق زن اهميت و ارزش مطرح كردن را ندارد ، فقط آنگاه كه دولت بنيادگرا صد در صد به كرسي بنشيند ، آبها همه از آسيابها مي افتند و مسايل و مصايب همه گان ، و زنان نيز در آن ميان ، راحت و آسان حل ميشوند. آنها از بحث گستردهء حقوق زنان چيزي بيشتر از احترام مادر و حق نفقه نميدانند.
در برخي جدالها كه گاهي هم در هيـءـت بحثهاي سياسي و فرهنگي ظاهر ميشوند ، اين سوال را مطرح ميكند كه آيا آن تجاوز و بي ناموسي چند سال پيش خوب است ،  يا  محدوديتهاي شديد و بيسوادي امروزين؟ يعني در جهاني كه بحثهاي ارجمند سياسي و سخنهاي گرانسگ فرهنگي در بارهء حقوق زنان ، هر روز از سوي صاحبنظران  سفته و به ميدان انداخته ميشود و متفكرين مسلمان كتابهاي فاخر و فخيمي در بارهء چگونه گي بيرون شدن از اين مصيبت عيان مينگارند ، آيا رواداري ما براي زنان افغان همينقدر است كه به او اجازه دهيم از ميان دو مصيبت تجاوز جنسي يا جدا زيستي جنسي يكي را انتخاب كند؟!...
كساني نيز براي كم زدن زنان تحصيلكرده ، آگاه ، بيدار و هوشيار ، ميكوشند زن دهاتي بيخبر ازجان و  جهان را  زن اصيل افغان معرفي كنند.
اين نكتهء ژرف شايستهء تأمل است كه ميان جمودفكري و حفظ اصالت فاصله فراوان است . نگهداشت اصالت و اصيل ماندن هرگز به معني چسپيدن خردستيزانه و حسودانه به رسوم خرافي فرسوده و ژوليده و خردناپسندانه نيست ، بل به معني گزينش و پاسداري از برگزيده ها و تقويت خردمندانهء ارزشهاي فرهنگي از راه شركت آگاهانه و نقادانه در داد و ستد فرهنگي و سنجش و آموزش ارزشهاي فرهنگهاي پيشرفته تر منطقه و جهان ما است. ما چنان كه فرزندان زمينهء خويشم ، زادهء زمانهء خويش نيز بايد باشيم. و چنان كه از پيشينهء خود نميخواهيم دست بشوييم ، از پيرامون خود نيز نميتوانيم دامن برچينيم.
اگر دامن و دامنهء سخن را برچينم  بايد بگويم كه فيمينيزم در ميان ما هنوز مقوله يي است تازه و راهي است نسبتاً ناكوبيده و زنان افغان هنوز در خم يك كوچه ، اما برخلاف دوستاني كه به بيهوده گي هرگونه تلاش  در چهارچوبهاي تنگ عنعنوي و بومي تأكيد ميكنند ، من برين باورم كه عطاي فيمينيزم اسلامي به لقاي آن مي ارزد و با وجود همه غمها و مصيبتها در اين روزگار درد خيز و خرد ستيز ، بهتر آن كه فرهنگيان ما و خصوصاً بانوان خردمند و دانشور ما ، هرچه بيشتر دست و آستين بر زنند و پردهء احتجاب را از چهرهء اين بحث شيرين برگيرند تا رخسار تابناك آن گرمتر نمايان شود  و اين آوايي كه هنوز پژواك رسا ندارد ، به گوشها بچكد و بر دلها بنشيند.

نوشتار بالا با  برداشتن  يك بخش و  كمي كوتاه كردن بخشهاي ديگر به نشر ميرسد. البته متن حاضر پيش از پيش  به ملاحظهء نويسنده رسيده و  ايشان با آن توافق نموده اند.