برگرفته از شمارهء 14 مجلهء آسمایی- مارچ سال  2000

مریم محبوب

گـــُـم

(داستان کوتاه)

ذهنيت مرد چنان تغيير كرده بود كه حتي از سايهء خودش نيز ميگريخت . گاهي فكر ميكرد كه سايه اش هم با او بيگانه شده است . مدتي ميشد شكنجهء گنگ در روح و روان او خانه كرده بود . احساس بيگانه گي از هرچه و هركس سخت آزار جانش شده بود .
وقتي از كار برميگشت ، در فضاي سرد و كرخت خانه ، بين زن و شوي سلام و خوش آمد و لبخندي در كار نبود . هرچه بود، بغض بود . هرچه بود ، گريز و سردي بود . تا او پا به داخل خانه ميگذاشت ، زن پيشاپيش از اتاق سالون ميگريخت . گاهي كه مرد خوشخوي ميبود ، از دروازهء خانه كه داخل ميشد ، اسم زن را با پسوند جان صدا ميكرد و زن هم اگر ناراحت و تلخ نميبود ، با لبخند چقر ، بيمزه و بيرنگ ، جواب شوي را ميداد و راهش را ميگرفت و ميرفت به آشپزخانه و خود را به ديگ و كاسه و طبق سرگرم ميكرد . حد سخن گفتن بين زن و مرد همين بود . زن به راهي بود و مرد به راهي . زن در فكر و تخيلاتش از كانادا ، براي خود گلشني درست كرده بود و مرد در فكر و سوداهايش ، براي خود جهنمي ساخته بود : " اينجا جاي من نيست . كانادا جاي مرد نيست !"
كانادا سرزمين ديگري بود ، پر رنگ و پرجلا با مردماني از هر قواره و هر رنگ . از همينرو بود كه رفـــتـــار زن و شوي هــم ، رنگ ديگري به خود گرفته بود . زن دريافته بود كه پاره هايي از فكر و ذكر مرد ، ديگر به او تعلق ندارد . زن دريافته بود كه مرد همه چيز را از اطراف خود ميزدايد و به فكر ساختن خانه و زنده گي نيست . " نباشد كه نباشد ، زنده گي به آخر نرسيده ! "
مرد متوجه شده بود كه زن تغيير كرده . آب و هواي كانادا او را شاداب و سرحال ساخته . فيشن و درشنش زياد شده و چشم و گوشش باز . مرد ميديد كه زن بيشتر به خودش ميرسد و به زيبايي پوستش و رنگ مويش .
- چرا موهايت را الق بلق كردي ! خجالت نميكشي ؟ از من اجازه گرفته بودي ؟!
زن از پسخانه صدا زده بود :
- موي رنگ كردن هم اجازه كار دارد ؟!
- اگر زن من هستي ، هركار ، اجازه كار دارد !
مرد آشكارا ديده بود كه زن سرش به خانه است و پايش به بيرون .
- كجا بودي او زنكه ؟
- كورس رفته بودم !
- كورس چه رفته بودي ، به من گفته بودي ؟
- كورس انگليسي گرفته ام !

- از كي انگليسي خوان شده أي !؟
- از وقتي كه به كانادا آمده ام !
- بسكلان ... بسكلان...! انگليسي به درد من و تو نميخورد !
زن با خونسردي به جواب شوي گفته بود :
- انگليسي اگر به درد تو نميخورد ، به درد من ميخورد !
مرد با بي اعتمادي پرسيده بود :
- تو كه سواد خواندن نداري !
- ياد ميگيرم !
مرد بهانه يافت و پرسيد :
- تو كه كورس بروي ، كار خانه را كي ميكند ؟
زن با قاطعيت جوابش را داده بود :
- نترس...! كار خانه به تو نميماند ، خودم ميكنم !
مرد هرگز به ياد نداشت كه زن در برابرش چنين زبان درازي كرده باشد . زبان تيز و جوابهاي تند زن برايش تعجب آور بود . زن از اين روي به آن روي شده بود . رفتار و گفتار زن كاملاً دگرگون شده بود .
زن حس تازه يي يافته بود . آرزوي گنگ و مبهمي به دلش خانه كرده بود . فكرهاي خوشايند و خيالهاي شاد ، رگ رگ وجودش را مالامال ميكرد . اما زبان بيان آن را نداشت . براي كي ميگفت ؟ براي شوي ؟! شوي كله خشكي كه دنيا را تاريك ميديد و از خود و از زنده گي گريزان بود و ننگش مي آمد كه از بازار سودا بياورد ؟!
حس به خود آمدن و انديشيدن ، حس تلاش و تحصيل و كار ، شوق پول پيدا كردن و زنده گي را سر و سامان دادن در وجود زن ميجوشيد و سردرگـــُمش ميكرد . فكر و ذكرش كلافه و پريشان به چرت فرو ميرفت . تلخ گوييها و بهانه گيريهاي شوي از يكطرف ، آرزوها و شوقهايي كه هر دم و لحظه برايش جلوه هاي رنگارنگي داشتند ، از سويي ، دل و درون او را رِشكي رِشكي ميكرد . احساس اين كه او هم ميتواند كسي باشد ، روزبه روز در درونش قوت ميگرفت . " چرا كه نباشم . از ديگران هيچ كمي ندارم . تا كي به كنج خانه بپوسم و بيسواد بمانم".
- بچهء ما چه ميشود شيرين ؟
شيرين جواب داده بود :
- تو بگو كه چه ميشود ؟ پدرش تو هستي، از من ميپرسي...!
مرد ناتوان و درمانده در برابر زن ، با لحن آرامي گفته بود :
- ميبيني كه روز تا شب مثل سگ جان ميكنم و از ناچاري كار ميكنم . حد اقل تو بايد به خانه باشي كه تنها نماند .
- او را گرگ نميخورد ، كلان بچه است . مكتب ميرود و خانه هم كه مي آيد من هستم . اينها همه بهانه است . تو فقط پشت بهانه ميگردي كه مرا بجوي و از كورس رفتن مانع شوي .
مرد ميترسيد . از آينده ميترسيد . بهانه هايش از همين ترسش بود . بيمناك و اعصاب خراب به چرتهايش غرق ميشد و چارهء كار را نميدانست :
- چطور است كه زن و اولاد را گرفته به يكي از كشورهاي عربي بروم ...؟
رفيقش جواب داده بود :
- به كشورهاي عربي بروي ...! خواب هستي يا بيدار . پهلو بگرد ! كشورهاي عربي پول و سرمايه ميخواهد تا بتواني در آنجا زنده گي كني .
مرد با بيچاره گي بيان داشته بود :
- اگر اينجا باشم ميترسم كه زن و اولادم از دستم بروند !
- چه ميگويي ...؟ مگر كله ات خراب شده ! چرا زن و اولادت از دستت برود ...؟ سخت نگير ! اگر سخت گرفتي زن و اولاد را مانده كه خودت هم از دست ميروي...
- پس چطور سر اين زن را به خانه خم كنم ؟! تا سرش را بگيري دُمش ميرود ، تا دُمش را بگيري سرش !
رفيقش با نگاه مشكوك و لبخند كنايه دار پرسيده بود :
- سر و دُمش كجا ميرود ؟ او زن تو است اين گپها چيست كه ميگويي ؟
- نميخواهم زنم كورس برود !
- خود داني ، اما به زور نميشود . اينجا ، جاي زور نيست .
*****
از وقتي آمده بودند ، چيزهايي بر زن افزون شده بود و چيزهايي از مرد كاسته شده بود . جايگاه مرد تغيير كرده بود . مرد حس ميكرد كه ميدان تاخت و تازش محدود شده است . دريافته بود كه ديگر چندان صلاحيت زن و اولادش را ندارد . اما زن حس ميكرد كه بر صلاحيتهايش افزوده شده است . ديگر از مردش پول نميخواست . خودش پول داشت . ديگر حاضر نبود دست دراز كند و از مردش جيره بگيرد .
مرد فهميده بود كه ديگر اختيار دار همه چيز نيست . زن فهميده بود كه ميتواند در زنده گي دخالت كند . حق دارد اختيار پولش را داشته باشد . در چكي كه دولت در ابتدا براي شان ميفرستاد ، اسم او نوشته شده بود : " شيرين ! " . چه خوشي شده بود شيرين ! چك پول را ديده بود شيرين ! چك پول را كه ديده بود به اسم او است ، ذوقزده شده بود . شور دل انگيز در دلش خانه كرده بود . اما مرد دفعتاً رنگ باخته بود . " نفهميدم ! چه پيش آمده كه پول به نام تو نوشته شده ؟ " رنگ به رنگ شدن مرد را ، زن ديده بود . مرد در گريز از خود و از اطراف خود ، حس كرده بود غرورش شكسته است و از همانجا بود كه احساس بيگانه گي و نفرت در بلوط تنش زخ نشانده بود . همين بود كه اندك اندك ، روان سركوب شدهء مرد در پي بهانه ميگشت . مرد بدخوي و بهانه گير ، حق و ناحق خشم ميگرفت . فشارو خسته گي كار را به خانه مي آورد ، با جنگ و دشنام بر سر زن ميريخت . " كجا رفته بودي ... كجا گم شده بودي ... ؟ "
زن يا به خانه ميبود يا هم به كورس و يا هم دست پسرش را ميگرفت و براي خريد از خانه ميگريخت . " تا كي جگرخوني ، تا كي فحش و دشنام ، بهتر همين كه من ناديده اش بگيرم " . زن به خود تلقين ميكرد كه خلق تنگيهاي مرد را ناديده بگيرد . مرد ديگر تمايلي به زن نداشت . اگر هم داشت از روي عادت و ناچاري بود . زن و شوي از روي عادت و ناچاري ، با هم زنده گي ميكردند و هردو گويي پوست كلفتي به صورت كشيده باشند ، در پيچاپيچ سرديها و بيتفاوتيها ، خود را و زنده گي را فريب ميدادند تا بگذرد . اما گاهگاه حس نهفته و آزار دهنده يي مرد را وادار ميساخت كه زن را به نحوي در منگنهء خود داشته باشد و او را بيآزارد . ديگر بي اعتنايي و زبان درازيهاي زن را تحمل نداشت . نيش زبان زن ، مغز استخوانش را ميسوخت و او را برافروخته ميكرد تا خشم و خشونتش را زير دندان بجود و تف آن را به صورت زن بپاشد . زن هم صد چند بدتر از او ، با نيش و كنايه جواب مرد را ميداد : " تو كي هستي كه من نيستم . يكي بگو صد تا بشنو . وقتي كه نميخواستي كانادا بيايي چرا آمدي ؟ كسي به زور ترا نياورده . راهت صاف است. برو كابل . بر همان خرابه ها را سر بمان . زور كار و كانادا را كه نداري به سر من خالي ميكني... مرتكه خشكه بانكه ! "
" زنكهء لوده . زنكهء گــُوي خود خور . تمام زنده گي ام را خوردي . جواني ام را خوردي . اعصاب و آرامش به من نماندي . كانادا چشمت را چپه كرده . ني كه ميخواهي " سپايس گرل " شوي . به پدر اين مُلك لعنت . چه دارد كه تو را چهار چشمه ساخته و سربه هوايت كرده . دلت طلاق خواسته . مگر اين ارمان را به گور ببري " .
با دشنامهاي مرد ، زن در خود گره ميشد . گاه حوصلهء سرو صدا و جنگ را نداشت . از مجبوري ، زبان به كام ميگرفت و خموش در درو نجلدش كُنجل ميشد . چكار ميكرد و كجا ميرفت ؟ خانه نفسش را گرفته بود . در هر گوشهء خانه سايه و صداي زمخت مرد بود كه روان افسردهء او مثل عنكبوتي تار ميتنيد . در كجا خود را پنهان ميكرد ؟ در كجا از خود و از مرد ميگريخت ؟ زن احساس ناتواني مينمود .
زن نميخواست گم شود . نميخواست ناپديد شود . زن ميخواست در خانهء شوي باشد ، اما در لابه لاي سخنهاي ركيك مردش نپوسد و گــُم نشود . همين بود كه زن سعــــــي ميكرد خود را از ديدرس شوي به دور دارد . ديگر خموشي عادت زن شد . ديگر هيچ علاقه يي براي جواب گفتن نداشت . يا دروازهء آشپزخانه را ميبست و يا هم در اتاق خواب ، خود را از چشم شوي گم ميكرد . بهتر بود كه كوچه بدل كند . بهتر بود كه سكوت كند . " بگذار با خود لق بزند . بگذار خود را خالي كند . پرگويي و زشت گفتن عادتش است . بگذار آسيا سنگ را بچرخاند . در و پنجره را بشكند . ديگ و كاسه را به هرسو پرتاب نمايد . تلويزيون و راديو را به ديوار بكوبد و پارچه پارچه كند . بگذار دست و پاي مرا هم بشكند . اگر بخواهد ، دست و پاي مرا هم ميشكند ، چرا كه زور من و او برابر نيست . پس بهتر كه خود را به چشمش نزنم ، خپ كنم . خفه شوم . گوشهايم را به كري بزنم و خيال كنم چيزي نيست ... ! "
آن شب ، مرد ، زن را زير لت و كوب گرفته بود و تا هنوز پشت و شانه هاي زن درد ميكرد . جاي چاپ انگشتان مرد كه گلوي زن را خفك كرده بود ، در پوست گردن زن نمايان بود .
كدورت و چركدلي ، روزتاروز خانه را مي انباشت و رفتار كدر زن و مرد فضاي خانه را دلگيرتر ميكرد . كفترهايي كه روزانه بر ديوارك برنده پر ميكشيدند و غمبر ميزدند ، ديگر كوچيده بودند . در سر و صلوت خانه ، خاك نشسته بود و گرد ماندهء سالها ، ارسي و ديوارهاي خانه را پوشانيده بود .
****
مرد كه از بيرون آمد ، جورابهايش را كشيد و به سويي انداخت . بوي تند عرق به فضا پيچيد . زن پـــيــــش از پيش خـــــود را به آشپزخانه گم كرده بود : " خوبست مرا نبيند و او را نبينم . بهتر همين! "
مرد كرتي اش را كشيد و به بازوي چوكي انداخت . پيراهن و پتلونش را هم بالاي كرتي گزلك كرد. رفت به تشناب. دستها و صورتش را شست و تازه كرد . انگشتان آبچكانش را لاي موهايش فروبرد . رطوبت دستها را به تريزهاي پيراهنش خشك كرد و بي اعتنا به زن كه پشت به او ، در آشپزخانه كار ميكرد ، روي دراز چوكي نشست و تلويزيون را روشن نمود . زن كنجكاوانه از جايي كه ايستاده بود ، رفت و آمد مرد را زير نظر داشت . متوجه شد كه صورت مرد برافروخته است و تا هنوز قهر فروخورده يي درحركات مرد نمايان است .
مرد از زير چشم ، زن را پاييدن گرفت و گاهگاهي حرف ناخوشايند و كنايه دار به سوي زن ميپراند . زن حتي از جواب گفتن گريزان بود .
زن براي اين كه با مردش همكلام نشود ، خود را به كار خانه مشغول نمود . نل آب را باز كرد . در ريزش آب و شستوشوي ظرفها ، زن ميخواست صداي مرد را نشنود و يا حد اقل ناشنيده بگيرد . منقل داش را روشن نمود . آب ته ماندهء ديگ بخار را به دستشويي چكاند و ديگ را روي داش گذاشت . روغن و پيازهاي ريزه كرده را به ديگ انداخت و با كفگير آن را شوراند .
زن ، در درون آشپزخانه به دور خود ميچرخيد . گاهي به آشپزخانه بود و گاهي به پسخانه . برنج را شست و با آب گرم آن را تر نمود . سبزي را از يخچال كشيد ، برگهاي زرد و علفهاي بيگانه را از آن چيند و در چلو صاف انداخت و شست . پياز ته ديگ را در روغن شور داد . رنگ پياز زنبوري شده بود . زن گوشت را بالاي پياز سرخ كرده انداخت و چند چرخي داد . جزاجز پياز و گوشت و روغن با بخار تند در فضا پيچيد . مرد صدا زد :
- چه بوي انداختي ...؟ هواكش را روشن كن !
زن بي حرف و سخن ، هواكش را روشن كرد . مرد كه حالا ، دو سه تا پشتي را زير شانه هايش تكيه داده و روي دراز چوكي لم داده بود ، با كراهت از زن پرسيد :
- چه پخته ميكني ...؟
زن كه دست در ساختن سلاد داشت ، بي آن كه به مرد بنگرد ، جواب داد :
سبزي چلو !
مرد با لجاجت گفت :
- نميخورم !
زن خونسرد پاسخ داد :
- نميخوري ، نخور !
مرد بلندتر گفت :
- چرا ماهي نياوردي او خدا زده ... !
زن با لحن درشت گفت :
- از زبانت نقل و نبات ميبارد ، آفرين ! امروز " كلسن " بسته بود ...
مرد پرسيد دكانهاي ديگر چه ؟ آنها هم بسته بودند ... ؟
زن بيتوجه به پرگوييهاي مردش ، چلو صاف را از خُرد و ريزهاي سبزي شست و ديگ جوشان را كه در ميان آن برنج غلغل ميجوشيد ، از هُرم منقل داشت برداشت و ميان چلوصاف خالي كرد . مرد بار ديگر صدا بركشيد :
- من گوشت نميخورم . اين گوشتها حرام است . ماهي ميبود بهتر بود !
" چه آدم خوشخوري " زن با خود آهسته نجوا كرد و بيتفاوت به آنچه مرد گفته بود ، ديگ برنج را در ته داش گذاشت تا دم بگيرد . از آشپزخانه ، بيرون آمد . بالاپوش و دستكولش را گرفت ، براي خريد از خانه بيرون رفت .
****
شيرين حق نداشت از خانه بيرون شود . كابل بود ديگر . رنگ شهر عوض شده بود . چهرهء شهر تغيير كرده بود . شهر مردانه ، چهرهء مردانه به خود گرفته بود . مردها هركدام با ريشهاي بيش از يك قوده . سپاه امر به معروف ، در شهر گشت و گذار داشتند تا اگر زني را بيرون از خانه ببينند ، شلاق بارانش كنند . شهر مردانه ، زنان را در خانه كِش كرده بود . حدود زنده گي شيرين فقط اتاق بود با ارسيهاي رنگ نموده و حويلي كوچك با ديوارهاي بلند كه چند تا مرغ در چهارديواري آن اينسو آنسو نول به خاك ميزدند و سرگردان ميگشتند . وقتي كه شيرين طفل نيمچه اش را خواب ميداد ، مي آمد و بالاي صفه مينشست و با مرغها حرف ميزد . با مرغها درد دل ميكرد . قـُـدقـُــد مرغها برايش خوشايند بود . سروصداي مرغها ، او را از تنهايي ميرهاند . شيرين بيحرف و سخن از سر صبح تا شب كارهاي خانه اش را ميكرد و منتظر شوي ميماند . شوي كه از دروازه پاي به درون ميگذاشت ، هواي خانه تغيير ميكرد . هواي شيرين هم تغيير ميكرد . شيرين همسخن و همكلام ميافت . به دَور دَور پاينده ميگشت . كرتي اش را ميگرفت . لنگي اش را سر ميخ آويزان ميكرد . دسترخوان را پهن مينمود . غذا را مي آورد و پيش دست شوي ميگذاشت . همهء اين كارها را بي گپ و با لبخند انجام ميداد . شيرين ، پاينده را دوست داشت . شويش بود ديگر . چرا كه نداشته باشد . پاينده گاه آدم خوشخوي و گاه آدم ترشخوي بود و دست زدن هم داشت . ولي خوش نداشت زنش را افسرده ببيند . اما اگر شيرين پايش را كج ميگذاشت ، تا جُم ميخورد هرچه به دستش ميرسيد ، به سوي شيرين پرتاپ ميكرد . كمتر حرف ميزد و بيشتر حكم ميكرد : " شيرين وضو ميگيرم ، آفتابه را پر آب كن ! " شيرين آفتابه را سر زينه ها آماده ميگذاشت . " شيرين جاينماز كو ؟ شيرين جاينماز را پهن ميكرد . " شيرين ، چاي دم نكردي؟ " شيرين ، چاي پر دم درست ميكرد . " شيرين كمپل را بياور سر پاهايم بينداز ، هوا سرد است ! " شيرين ، كمپل را روي پاهاي شوي هموار ميكرد . " شيرين ، نسوارداني را نشستي ؟" شيرين ، نسوارداني را پاك و شسته كنار تشكي كه شويش بالاي آن نشسته ميبود ، ميگذاشت . " شيرين ، پشتي كجا است ؟" شيرين ، پشتي را مي آورد و به پشت پاينده ميگذاشت . شيرين ، تسبيح ام كو ؟ " شيرين تسبيح را از سر ميخ ميگرفت و به دست شوي ميداد . " شيرين ! شيرين ! كجا گم شدي شيرين! " شيرين به فرمان پاينده ميچرخيد . تا پاينده به خواب ميرفت شيرين هم روي يك پا در رفت و آمد بود .
اما روزي كه پاينده بهانه گرفت و به سويش هجوم آورده بود ، او هم آرام ننشسته بود . با چنگ و دندان به پاينده آويخته بود :
- بُكُش ...! بُكُش ...! خلاصم كن . از اين زنده گي به سير آمده ام ... !
پاينده دست شيرين را پيچ داده بود و كندهء زانوانش را به روي سينهء او خوابانده بود :
- زبان پيدا كردي... حالا به روي من دست بالا ميكني ؟ نشانت ميدهم ! خفكت ميكنم !
- خفك كن ... ! زودتر خفك كن !
شيرين تلاش كرده بود كه خود را از زير دست و پاي پاينده برهاند . اما وزن سنگين پاينده به تخت سينه اش فشار مي آورد . پاينده دست انداخته بود و پنجه هاي كلفتش را به گلوي شيرين چنگ نموده بود . نَفَس شيرين به شماره افتاده بود و چشمانش از حدقه بدر آمده بودند . پاينده طوري ايستاده بود كه بتواند پشت و كمر شيرين را در ضرب كوبهاي خود داشته باشد . شيرين در كندهء زانوان رو به فرش افتاده پيشاني به زمين داشت . با ساق عمود شدهء دستها ، سر و شقيقه را چنان محكم گرفته بود كه بتواند از سنگيني مشتهاي پاينده در امان بماند . ناگهان تمام نيرويش را جمع كرده بود تا از يورش حملهء پاينده وارهد . خيز انداخته بود و رو به دروازهء اتاق رفته بود دست پاينده از پشت سر يخن او را گرفته بود . پيراهن شيرين جر خورده بود و گوشت بازوي شيرين به چنگ پاينده آمده بود :
- كجا! از زير اين سقف كجا ميگريزي ؟
طفل پنجسالهء شيرين در كنج اتاق جيغ ميكشيد و از ترس خشتكش را تر و تريد كرده بود . پاينده ، شيرين را به ته اتاق پرتاپ كرده ، خود از اتاق بيرون شده ،دروازه را از پشت زنجير كرده بود ، رو به صفهء چاه قدم كشيده بود . آب سرد چاه ميتوانست گرماي دم كرده و خوي عصبي او را لحظه يي فرو نشاند . پس پاينده سر و صورت و كله را به آب دلو فرو كرده ، با موهاي آبچكان سر صفه نشسته بود .
****
زن مــيـجـنـبـيد. زن گريه نميكرد، ولي چـشـمـهـا و صورتـش حـالــتي كمتر از گريه را نداشت . مرد پايش را به يك موزه كرده بود كه زن كورس نرود :
- ديگر اجازهء كورس رفتن نيست !
زن با استواري گفته بود :
- باز معلومم ميشود !
- مردي گفته ، زني گفته !
زن گفته بود :
- درست است ، تو هم راست ميگويي !
زنده گي زن به جنگ و دعوا گذشته بود . ناچار كوتاه آمد ، رفت به آشپزخانه . حرفهاي مرد كنده پاره به گوشش ميرسيد يا نميرسيد ، بيشتر با خود بود . چندان رغبتي به مرد نداشت و نه هم به حرفهايش . سر در خود در همهمهء تلخي دست به گريبان بود . زن احساس ميكرد كه خسته گي كهنه و ريشه گرفته يي مدتها است جان و روانش را مي آزارد . هرچند دستهايش بيميل و بيرغبت كارهاي خانه را انجام ميدادند ، ولي اينكارها ، ديگر برايش مشمـءـز كننده بودند . تا كي بايد ظرف شست و پياز ريزه كرد و گوشت پخته نمود ؟ تا كي بايد خانه جارو كرد و گرد خانه را رُفت و لباس شست ؟ هميشه ديگ و كاسه و طبق شسته بود و هميشه لحاف و تشك و لباسها را پاك كرده بود . تا همين دم و لحظه چند بار ديگ بخار را شسته بود ؟ خدا ميداند . كارهاي مكرر و يكنواختي كه روزتاروز بر خسته گي و بيزاري اش مي افزود . مگر از اول و ازل تقديرش چنين بود كه بايد چرك و كثافت را بشويد و بروفد ؟!
تقديرش بوده كه بوده ، او ديگر نميخواست چنين تقديري داشته باشد . تف به اين تقدير ! كاشكي شويش پايگير و سختگير نميبود ؟!
****
مردپرسيد :
- كجا رفته بودي ؟
نفس زن سوخته بود . دستها و پاهايش در لرزش خفيف ، خريطه هاي سودا را به زمين گذاشتند . كليد را روي چوكي انداخت . بوتها و بالاپوشش را كشيد . خريطه ها را به آشپزخانه برد . مرد اينبار بلندتر صدا كشيد :
- پرسيدم كجا رفته بودي ؟
زن بي آن كه به مردش بنگرد ، همچنان كه دست به كار خانه داشت ، با سردي جواب گفت :
- تو بگو كه كجا رفته بودم ؟
- كورس چطور ... ؟
- رفته بودم !
- رفته بودي ؟
الاشه هاي مرد بر هم نشست .
زن ميوه ها را در ته و بالاي پخچال جابجا كرد . حرارت داش را كم نمود كه ته ديگ نسوزد . دور و بر دستشوي و آشپزخانه را شست و از آنجا به اتاق خواب رفت . زن خموش بود . مرد در پي زن ، به اتاق آمد . چشمان مرد آتش گرفته بود و صدايش ميلرزيد :
- كورس رفتن فايده ندارد ، از اين ملك ميرويم !
زن تكان خورد :
- كجا ميرويم ؟
- عربستان !
- خودت برو ! تكه تكه ام كني از اينجا ، جايي نميروم ...!
- ديگر حق نداري پايت را از اين خانه بيرون بماني ، باخبر ...!
زن از جايش برخاست و نگاه هاي ذله اش را به مرد انداخت و مقابلش ايستاده شد :
- ديگر نميخواهم پايم را به اين خانه بگذارم ... !
پا پيش گذاشت. از كنار مرد گذشت و با شتاب از اتاق به دهليز خانه آمد . بالا پوش و بوتهايش را گرفت . چشمان سياه مرد ناباور و پر حيرت ، حركات عصبي و پرشتاب زن را نگريستند . بي اراده دستها و پاهايش پيش آمدند ، كه جلو زن را بگيرند :
- چه ميكني... ! چه ميكني ... ! به اين نصف شب كجا ميروي ... ؟ از خدا بترس ... !
- زن با مرد درآويخت و جيغ كشيد :
- كارد به استخوانم رسيده ! ميبيني كه كجا ميروم ... ؟
خم شد و از زير بازوي مرد گريخت . تا مرد به دور خود بچرخد ، زن به يك ترات دروازه را باز كرد و خود را از خانه بيرون انداخت . زن كفشها به دستش در دهليز ساختمان ميدويد . سريع و محكم ، پا از زمين ميكند و تن و دست و پاهايش از خانه و شوي كنده ميشدند .
مرد با دست و پاي يخزده و الاشه هاي نشست كرده ، همانطور كه بود ، آني ايستاده ماند . ناگهان سر به دهليز پيش كرد و با صداي گسيخته و درمانده از پي زن فرياد كشيد :
- حالا كه رفتي ، ديگر به اين خانه پس نميگردي ... ! ديگر كارت ندارم ... !
دل و درون زن پر دود شده بود و دود ميرفت كه از چشم و دهن و دماغش بيرون آيد . به تندي دروازهء دهليز را بست و زينه ها را با شتاب طي كرد و از ساختمان بيرون شد
پيشرويش شب بود و سياهي كه در ته آن هواي پاك و صاف ، با صرصر باد ميرقصيد . زن ، هزار كارد ميزدي خونش نمي آمد . خشك شده بود . لرزش پر ترس سراسر بدنش را به تاراج گرفته بود . كفشهايش را پيش پايش به زمين انداخت و پوشيد و رو به سرك خالي و خلوت پيش رفت و با ترديد آنسوي سرك گذشت و با دلهره و وهم به اطرافش نگريست .
در تاريك روشن نور چراغ ، زن بلند قامتي را كنار سرك ايستاده ديد . پيش رفت و با دقت سرو پاي زن را از نظر گذراند . به قد و بالاي زن چشم دوخت . به نيمرخ زن نگريست ، حس كرد كه زن را ميشناسد .
- شيرين ! تو هستي ؟!
چهرهء شيرين تغيير كرده بود . رنگ چشمان شيرين سبز ميزد . رنگ موهايش در زير نور چراغ پر جلا و ابلق معلوم ميشد . شيرين صورتش را هفت قلم آراسته بود و عطر سبكي از تنش به هوا ميريخت . لباس برهنه و دامن كوتاه شيرين ، تعجب زن را بر انگيخت . زن بار ديگر مشكوكانه پرسيد :
- شيرين تو هستي . چرا جواب نميدهي ؟
شيرين ، بسويش لبخند نرمي زد و با تنازي به سمت موتري كه برايش برك گرفته بود ، قدم برداشت . پيش از آن كه داخل موتر شود به زن نگريست و برايش دست تكان داد .
روان زن ناگهان از هم گسيخت . بوي مرد بيگانه و نفس تند او ، برايش تهوع آور بود . نگاهي پر سوال به پشت سرش انداخت . حس ميكرد كه پاينده پـــشـــيـــــــــمــان شده است . " كاشكي پشيمان شود ! " با ترديد از خود پرسيد :
- به خانه بروم يا نروم ؟!
پايان
تورنتو- سال 1999